part 3
part 3
به بزرگترین مرکز خرید سئول رسیدیم و از ماشین خارج شدیم..
وارد شدیم
و قدم برداشتیم سمت پیرهن های خیلی خوشگل و گرون قیمت.. همینطور که میگشتم چشمم خورد به یه لباس مجلسی خیلی خوشگل با رنگ چری دو لایه.. فوق العاده خاص بود.. خجالت میکشیدم از جونگکوک نظر بخوام.. دو دل بودم که پرووش کنم...
_نمیخوای پروو کنی؟
+اممم... فکر میکنم اندازم باشه..
_ باید ببینی بهت میاد یا نه... بهتره پرووش کنی
+اخه
_اخه نداره.. منتظرم..
+باشه..(اروم)
با خجالت زیاد سمت اتاق پروو رفتم و واردش شدم..
چند مین بعد..
(ویو کوک)
میدونستم اون هرچی بپوشه بهش میاد... اندامش خیلی خوشگله و هرچیز رو بپوشه باعث میشه گرون و خاص دیده بشه... هرچی... ولی نمیدونم چرا.. دوست داشتم تو تنش ببینمش.. هوفف
چند مین بعد بیرون اومد و... دیدمش.. قلبم نمیزد و آب دهنم رو قورت دادم.. سعی کردم عادی جلوه بدم.. سرش رو پایین انداخت و معذب بود.. خجالت میکشید ازم... پوزخند محوی زدم...
اروم بلند شدم و سمتش رفتم.. نزدیکش شدم و سر تا پاشو نگاه کردم... سرخ شده بود و نمیتونست تو چشمام نگاه کنه... با دستم چونه اشو گرفتم و سرشو بالا اوردم.. ناخوداگاه نگاهم رفت سمت لباش.. ولی سریع خودمو جمع کردم...
_خیلی قشنگه..
ذوق و خجالت تو نگاهش با هم حس میشد... قلبم ریخت واسه ذوقش....... لعنتی من چم شده...
+ممنونم...
_ولی... حس نمیکنی برای مهمونی زیادی بازه؟
+توی تولد همه دختریم...
_مطمئن؟
+اره.. چطور؟
_هیچی... بریم
+اوهوم
خودم حسابش کردم و از مغازه بیرون زدیم... دوست داشتم امروزمو با ا.ت بگذرونم و میدونستم اونم همینو میخواد...
+خب دیگه کجا بریم؟
_اول میریم دور میزنیم بعد میریم شام میخوریم.. بعدش میریم..... امممم..
+میریم؟
+شهربازی؟(ذوق)
آخ.. باز ذوق کرد.. مگه میتونستم نه بگم...
_خیلی خب.. میریم شهربازی
+اخجوننننننننننننننننننن مرسییییی کوکییییی
یهو پرید بغلم... تعجب کردم... تا حالا انقدر صمیمی نبودیم با هم نمیدونم چرا یهو اینجوری کردم.. منم بغلش کردم... اروم اروم دستمو بردم دور کمرش و به خودم فشردم، سرمو گذاشتم رو شونش...
دستش دور گردنم بود و کلی میپرید هوا... اونم فقط واسه یه شهربازی... خیلی کیوت بود...... هوففف..
بسه دیگه من چرا اینجوری میشم...
چرا هروقت میبینمش اینطوری میکنم... هوففففف
ازم جدا شد و یهو دستمو گرفت.. محکم... منم فقط به کاراش زل میزدم... دستشو گرفتمو... دوتامون نگاهی به دستامون کردیم..باورم نمیشد انقدر تونستم باهاش کنار بیام... شروع به حرکت کردیم.. رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم..
به بزرگترین مرکز خرید سئول رسیدیم و از ماشین خارج شدیم..
وارد شدیم
و قدم برداشتیم سمت پیرهن های خیلی خوشگل و گرون قیمت.. همینطور که میگشتم چشمم خورد به یه لباس مجلسی خیلی خوشگل با رنگ چری دو لایه.. فوق العاده خاص بود.. خجالت میکشیدم از جونگکوک نظر بخوام.. دو دل بودم که پرووش کنم...
_نمیخوای پروو کنی؟
+اممم... فکر میکنم اندازم باشه..
_ باید ببینی بهت میاد یا نه... بهتره پرووش کنی
+اخه
_اخه نداره.. منتظرم..
+باشه..(اروم)
با خجالت زیاد سمت اتاق پروو رفتم و واردش شدم..
چند مین بعد..
(ویو کوک)
میدونستم اون هرچی بپوشه بهش میاد... اندامش خیلی خوشگله و هرچیز رو بپوشه باعث میشه گرون و خاص دیده بشه... هرچی... ولی نمیدونم چرا.. دوست داشتم تو تنش ببینمش.. هوفف
چند مین بعد بیرون اومد و... دیدمش.. قلبم نمیزد و آب دهنم رو قورت دادم.. سعی کردم عادی جلوه بدم.. سرش رو پایین انداخت و معذب بود.. خجالت میکشید ازم... پوزخند محوی زدم...
اروم بلند شدم و سمتش رفتم.. نزدیکش شدم و سر تا پاشو نگاه کردم... سرخ شده بود و نمیتونست تو چشمام نگاه کنه... با دستم چونه اشو گرفتم و سرشو بالا اوردم.. ناخوداگاه نگاهم رفت سمت لباش.. ولی سریع خودمو جمع کردم...
_خیلی قشنگه..
ذوق و خجالت تو نگاهش با هم حس میشد... قلبم ریخت واسه ذوقش....... لعنتی من چم شده...
+ممنونم...
_ولی... حس نمیکنی برای مهمونی زیادی بازه؟
+توی تولد همه دختریم...
_مطمئن؟
+اره.. چطور؟
_هیچی... بریم
+اوهوم
خودم حسابش کردم و از مغازه بیرون زدیم... دوست داشتم امروزمو با ا.ت بگذرونم و میدونستم اونم همینو میخواد...
+خب دیگه کجا بریم؟
_اول میریم دور میزنیم بعد میریم شام میخوریم.. بعدش میریم..... امممم..
+میریم؟
+شهربازی؟(ذوق)
آخ.. باز ذوق کرد.. مگه میتونستم نه بگم...
_خیلی خب.. میریم شهربازی
+اخجوننننننننننننننننننن مرسییییی کوکییییی
یهو پرید بغلم... تعجب کردم... تا حالا انقدر صمیمی نبودیم با هم نمیدونم چرا یهو اینجوری کردم.. منم بغلش کردم... اروم اروم دستمو بردم دور کمرش و به خودم فشردم، سرمو گذاشتم رو شونش...
دستش دور گردنم بود و کلی میپرید هوا... اونم فقط واسه یه شهربازی... خیلی کیوت بود...... هوففف..
بسه دیگه من چرا اینجوری میشم...
چرا هروقت میبینمش اینطوری میکنم... هوففففف
ازم جدا شد و یهو دستمو گرفت.. محکم... منم فقط به کاراش زل میزدم... دستشو گرفتمو... دوتامون نگاهی به دستامون کردیم..باورم نمیشد انقدر تونستم باهاش کنار بیام... شروع به حرکت کردیم.. رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم..
- ۱.۱k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط