𝑻𝒉𝒆 𝑸𝒆𝒆𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑾𝒐𝒍𝒇
𝑻𝒉𝒆 𝑸𝒆𝒆𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑾𝒐𝒍𝒇
Part 04 | ملکهای که تسلیم نمیشود
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
نور کمرنگ یک لامپ...
تنها روشنایی اتاق فلزی بود.
دستهای اسکارلت با زنجیر بسته شده بود.
اما...
در چهرهاش حتی ذرهای ترس دیده نمیشد.
مرد نقابدار آرام دستش را روی نقابش گذاشت.
اسکارلت با پوزخند گفت:
اسکارلت: زود باش...
کنجکاوم ببینم کدوم احمقی جرئت کرده منو بدزده.
مرد خندید.
اما...
بهجای برداشتن نقاب، دوباره دستش را پایین آورد.
؟؟؟: هنوز وقتش نرسیده هویتم رو بدونی.
اسکارلت: پس هنوز اونقدر شجاع نشدی.
مرد بدون توجه به حرفش از جیبش گوشی موبایلی بیرون آورد.
دکمهای را فشار داد.
چند ثانیه بعد...
تصویر زندهی عمارت رومانو روی صفحه ظاهر شد.
اسکارلت اخم کرد.
اسکارلت: داری چه غلطی میکنی؟
؟؟؟: فقط میخوام تماشا کنی...
که نبودنت چه بلایی سر امپراتوریت میاره.
...
عمارت رومانو...
جونگکوک هنوز وسط سالن ایستاده بود.
همه در سکوت منتظر دستورش بودند.
یکی از نیروهای اطلاعاتی با عجله وارد شد.
نیروی اطلاعات: رئیس!
یه تماس ناشناس روی خط اختصاصی اومده.
جونگکوک بدون معطلی گوشی را گرفت.
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای تغییر دادهشدهی مردی از آن طرف خط پیچید.
؟؟؟: گرگ...
بالاخره وارد بازی شدی.
چشمهای جونگکوک سردتر شد.
جونگکوک: سه ثانیه وقت داری.
بگو اسکارلت کجاست.
مرد خندید.
؟؟؟: عجب...
هنوز ازدواج نکردی، اینقدر نگرانشی؟
جونگکوک با همان آرامش همیشگی جواب داد:
جونگکوک: نگرانش نیستم...
فقط از آدمهایی که به قلمرو من دستدرازی میکنن خوشم نمیاد.
مرد چند لحظه ساکت شد.
بعد با تمسخر گفت:
؟؟؟: قلمرو تو؟
اون دختر هنوز مال خاندان رومانوئه.
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک: از لحظهای که بهش دست زدی...
با من طرف شدی.
و این...
بزرگترین اشتباه زندگیت بود.
تماس قطع شد.
...
در همان لحظه...
اتاق اسارت.
اسکارلت همهی مکالمه را شنیده بود.
زیر لب پوزخند زد.
اسکارلت: پس گرگ هم وارد بازی شده...
مرد نقابدار به او نگاه کرد.
؟؟؟: فکر میکنی نجاتت میده؟
اسکارلت با غرور سرش را بالا گرفت.
اسکارلت: نه.
مرد لبخند زد.
؟؟؟: پس چرا میخندی؟
اسکارلت با لحنی محکم گفت:
اسکارلت: چون تو یه اشتباه کردی.
؟؟؟: چه اشتباهی؟
اسکارلت زنجیر دور مچش را کمی تکان داد.
لبخندش عمیقتر شد.
اسکارلت: فکر کردی من منتظر میمونم کسی نجاتم بده...
اما من...
خودم راه فرارمو پیدا میکنم.
همان لحظه...
صدای ظریف «تق» در اتاق پیچید.
یکی از قفلهای دستبند...
بیصدا باز شد.
اسکارلت از همان لحظهای که به هوش آمده بود...
با سنجاق موی فلزیاش مشغول باز کردن قفل بود.
و حالا...
فقط چند دقیقه تا آزادیاش فاصله داشت.
اما چیزی که نمیدانست...
این بود که پشت همان در آهنی...
ده مرد مسلح منتظر کوچکترین اشتباه او بودند.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
End Of Part 04
Part 04 | ملکهای که تسلیم نمیشود
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
نور کمرنگ یک لامپ...
تنها روشنایی اتاق فلزی بود.
دستهای اسکارلت با زنجیر بسته شده بود.
اما...
در چهرهاش حتی ذرهای ترس دیده نمیشد.
مرد نقابدار آرام دستش را روی نقابش گذاشت.
اسکارلت با پوزخند گفت:
اسکارلت: زود باش...
کنجکاوم ببینم کدوم احمقی جرئت کرده منو بدزده.
مرد خندید.
اما...
بهجای برداشتن نقاب، دوباره دستش را پایین آورد.
؟؟؟: هنوز وقتش نرسیده هویتم رو بدونی.
اسکارلت: پس هنوز اونقدر شجاع نشدی.
مرد بدون توجه به حرفش از جیبش گوشی موبایلی بیرون آورد.
دکمهای را فشار داد.
چند ثانیه بعد...
تصویر زندهی عمارت رومانو روی صفحه ظاهر شد.
اسکارلت اخم کرد.
اسکارلت: داری چه غلطی میکنی؟
؟؟؟: فقط میخوام تماشا کنی...
که نبودنت چه بلایی سر امپراتوریت میاره.
...
عمارت رومانو...
جونگکوک هنوز وسط سالن ایستاده بود.
همه در سکوت منتظر دستورش بودند.
یکی از نیروهای اطلاعاتی با عجله وارد شد.
نیروی اطلاعات: رئیس!
یه تماس ناشناس روی خط اختصاصی اومده.
جونگکوک بدون معطلی گوشی را گرفت.
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای تغییر دادهشدهی مردی از آن طرف خط پیچید.
؟؟؟: گرگ...
بالاخره وارد بازی شدی.
چشمهای جونگکوک سردتر شد.
جونگکوک: سه ثانیه وقت داری.
بگو اسکارلت کجاست.
مرد خندید.
؟؟؟: عجب...
هنوز ازدواج نکردی، اینقدر نگرانشی؟
جونگکوک با همان آرامش همیشگی جواب داد:
جونگکوک: نگرانش نیستم...
فقط از آدمهایی که به قلمرو من دستدرازی میکنن خوشم نمیاد.
مرد چند لحظه ساکت شد.
بعد با تمسخر گفت:
؟؟؟: قلمرو تو؟
اون دختر هنوز مال خاندان رومانوئه.
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک: از لحظهای که بهش دست زدی...
با من طرف شدی.
و این...
بزرگترین اشتباه زندگیت بود.
تماس قطع شد.
...
در همان لحظه...
اتاق اسارت.
اسکارلت همهی مکالمه را شنیده بود.
زیر لب پوزخند زد.
اسکارلت: پس گرگ هم وارد بازی شده...
مرد نقابدار به او نگاه کرد.
؟؟؟: فکر میکنی نجاتت میده؟
اسکارلت با غرور سرش را بالا گرفت.
اسکارلت: نه.
مرد لبخند زد.
؟؟؟: پس چرا میخندی؟
اسکارلت با لحنی محکم گفت:
اسکارلت: چون تو یه اشتباه کردی.
؟؟؟: چه اشتباهی؟
اسکارلت زنجیر دور مچش را کمی تکان داد.
لبخندش عمیقتر شد.
اسکارلت: فکر کردی من منتظر میمونم کسی نجاتم بده...
اما من...
خودم راه فرارمو پیدا میکنم.
همان لحظه...
صدای ظریف «تق» در اتاق پیچید.
یکی از قفلهای دستبند...
بیصدا باز شد.
اسکارلت از همان لحظهای که به هوش آمده بود...
با سنجاق موی فلزیاش مشغول باز کردن قفل بود.
و حالا...
فقط چند دقیقه تا آزادیاش فاصله داشت.
اما چیزی که نمیدانست...
این بود که پشت همان در آهنی...
ده مرد مسلح منتظر کوچکترین اشتباه او بودند.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
End Of Part 04
- ۱۸۹
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط