#سکـوتمن_آهـنگتو
#سکـوتمن_آهـنگتو
#Part_6
·
·
·
از زبان نویسنده >>
فرداش... اولین روز دانشگاه بود . قرار بود زندگی جدیدش شروع بشه..
چیزی که نمیدونست ، این بود که این زندگی جدید ، یه مهمون ناخونده هم داشت!
یه پسر با چشمای بادومی و لبخند شیرین که قرار بود همه چیزو زیر و رو کنه .
ولی اون روز ، هنوز ازش خبر نداشت..
·
·
حدوداً یه ماه گذشت و
ا/ت تو دانشگاه حسابی جا افتاده بود..
استاداش ازش راضی بودن . نمرههاش خوب بود و تونسته بود چند تا دوست هم پیدا کنه..
نه دوستای صمیمی ، ولی همونایی که باهاش ناهار میخوردن یا دربارهٔ درس حرف میزدن .
کارش هم شروع شده بود .
یه شرکت ترجمه بینالمللی ازش خواسته بود بهصورت پارهوقت براشون کار کنه.. ترجمهٔ متنای حقوقی و ادبی و اینا..
دقیقاً همون چیزی که عاشقش بود..
زندگیش ریتم گرفته بود ؛
صبح دانشگاه.. بعدازظهر شرکت.. شب خونه .
ساده و منظم و آروم.. همونجوری که دوست داشت!
تا اون روز...
صبح بود.. تازه از خواب بیدار شده بود که ایمیل شرکت رو دید..
عصر یه جلسهٔ مهم عصر داشتن . یه شرکت بزرگ دارویی کرهای با یه هیئت ایرانی قرارداد میبستن و به مترجم همزمان نیاز داشتن.!
ا/ت هم آماده شد..
یه لباس رسمی پوشید و موهاشو جمع کرد و بالا بست . خلاصه خیلی قشنگ شد.!
رفت سمت شرکت .
تو اتاق ، یه جلسه بزرگ بود .
یه میز بلند و دراز وسط اتاق با صندلیهای چرمی دورش.!
ا/ت رفت گوشهای نشست و لپتاپشو باز کرد و منتظر موند..
کمکم شرکتکنندههای جلسه اومدن..
ایرانیها یه طرف
کرهایها طرف دیگه
ا/ت داشت یادداشت برمیداشت که در باز شد....
·
·
·
#Part_6
·
·
·
از زبان نویسنده >>
فرداش... اولین روز دانشگاه بود . قرار بود زندگی جدیدش شروع بشه..
چیزی که نمیدونست ، این بود که این زندگی جدید ، یه مهمون ناخونده هم داشت!
یه پسر با چشمای بادومی و لبخند شیرین که قرار بود همه چیزو زیر و رو کنه .
ولی اون روز ، هنوز ازش خبر نداشت..
·
·
حدوداً یه ماه گذشت و
ا/ت تو دانشگاه حسابی جا افتاده بود..
استاداش ازش راضی بودن . نمرههاش خوب بود و تونسته بود چند تا دوست هم پیدا کنه..
نه دوستای صمیمی ، ولی همونایی که باهاش ناهار میخوردن یا دربارهٔ درس حرف میزدن .
کارش هم شروع شده بود .
یه شرکت ترجمه بینالمللی ازش خواسته بود بهصورت پارهوقت براشون کار کنه.. ترجمهٔ متنای حقوقی و ادبی و اینا..
دقیقاً همون چیزی که عاشقش بود..
زندگیش ریتم گرفته بود ؛
صبح دانشگاه.. بعدازظهر شرکت.. شب خونه .
ساده و منظم و آروم.. همونجوری که دوست داشت!
تا اون روز...
صبح بود.. تازه از خواب بیدار شده بود که ایمیل شرکت رو دید..
عصر یه جلسهٔ مهم عصر داشتن . یه شرکت بزرگ دارویی کرهای با یه هیئت ایرانی قرارداد میبستن و به مترجم همزمان نیاز داشتن.!
ا/ت هم آماده شد..
یه لباس رسمی پوشید و موهاشو جمع کرد و بالا بست . خلاصه خیلی قشنگ شد.!
رفت سمت شرکت .
تو اتاق ، یه جلسه بزرگ بود .
یه میز بلند و دراز وسط اتاق با صندلیهای چرمی دورش.!
ا/ت رفت گوشهای نشست و لپتاپشو باز کرد و منتظر موند..
کمکم شرکتکنندههای جلسه اومدن..
ایرانیها یه طرف
کرهایها طرف دیگه
ا/ت داشت یادداشت برمیداشت که در باز شد....
·
·
·
- ۳۷۳
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط