{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو
#Part_4
·
·
·
پدرش متعجب گفت : " چی.. قبول شدی؟! "

ا/ت هم گفت : " بورس.. برای کره.. دانشگاه سئول . "

مادرش نشست رو مبل . صورتش مثل گچ سفید شده بود..

پدرش هنوز ایستاده بود و به ا/ت زل زده بود..

پدرش آروم گفت : " تو جدی می‌گی؟!؟ "

" آره بابا.. جدی میگم . "

پدرش چند ثانیه سکوت کرد .
بعد گفت : " پس ما برات مهم نیستیم . "

ا/ت قلبش شکست ، بغضش گرفت ، ولی نشون نداد .

گفت : " شما برام مهم‌ترینین ؛ ولی من باید برم.. یعنی می‌خوام که برم . "

پدرش با بغض و بی‌رحمی گفت : " اگه بری ، دیگه برنگرد... "

ا/ت بیشتر بغضش گرفت.. ناراحت شد و گفت : " بابا... "

حرفشو قطع کرد : " گفتم اگه بری ، دیگه برنگرد . "

ا/ت اشکش در اومد.. ولی برگشت و رفت تو اتاقش .

همون شب ، مادرش اومد تو اتاق . نشست کنار تخت ا/ت و دستش رو گرفت...

مادرش با مهربونی لب زد : " دخترم.. من می‌دونم چقدر برات مهمه ، ولی پدرت... "

ا/ت با بغضی کوتاه گفت : " می‌دونم مامان.. ولی من نمی‌تونم نرم.. برام مهمه ؛ جاییه که ارزشش برام بالاس.. "

مادرش آه کشید و گفت : " باشه.. برو.. ولی قول بده هر روز زنگ بزنی خب؟؟! "

ا/ت دوباره بغض کرد و گفت : " قول میدم.. "
·
·
یه ماه بعد ، ا/ت سوار هواپیما شد..

پدرش نیومد فرودگاه . مادرش تا درب خروجی همراهش بود . گریه می‌کرد.. ا/ت هم گریه می‌کرد ، ولی وقتی پشتش رو به مادرش کرد و رفت تو مسیر پرواز ، یه حس عجیب داشت! نه غم ، نه ترس.. چیزی بین آزادی و هیجان..

هواپیما بلند شد و تهران به‌مرور زیر پاش کوچیک و کوچیک‌تر شد .

ا/ت به پنجره نگاه کرد و لبخندی زد..

" من.. بالأخره دارم میرم! "
·
·
·
دیدگاه ها (۱)

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_5···سئول >>ویو ا/ت >>اولین چیزی که و...

«با صدای جونگ کوک یه چیز دیگست »❤️🍓

«و منی که جز جونگ کوک پسره دیگه ای رو نگاه نمیکنم »😭💔

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_2···دبیرستانو که تموم کرد ، به پدر و...

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_3···شبا تا دیروقت بیدار می‌موند و بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط