{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مست وُ آواره ی آن شهرِ غریبم

مست وُ آواره ی آن شهرِ غریبم
که نشد
خانه ی من
پشتِ این پنجره ها
تکیه گاهم شده
دیوارِ پُر از خاطره ها
و صد افسوس
که با ظلمتِ شب
نفسم رفت در این
شهرِ فرنگ
دیدگاه ها (۴)

ساعتی را همسفر بودیم ، اما سالهاستدنیایی را زدم بر هم ول...

نمی‌دانی چقدر تنها هستم.این تنهایی مرا اذیت می‌کند، می‌خواهم...

اشک...در بغض نگاهم چه پریشان شده استدیگر از زمزمه ی عشق پشیم...

آمدی و عاشقم کردی و رفتی باز همباز هم عاشق شدم عاشقتر از آغا...

لحظه‌ایو پس از آن، هیچ.پشت این پنجره شب دارد می‌لرزد,و زمین ...

غروب که شد ،هرجای این شهر آهنی بودی خودت را به خانه ام برسان...

عاشقانه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط