Love and power
Love and power ❤️⚡️
Part 9
مرلین: آخه من که شخص خاصی نیستم...من فقط یه کارمند ساده تازه واردم...
....: آهان...نمیدونم...شاید دلیل خاصی بوده...
مرلین: هوف...باید بگم بهشون...
مرلین خواست دکمه همکف آسانسور رو بزنه تا دوباره برگرده پایین...ولی دست پسرک مانع شد...
....:ببین شاید دلیلی داره که همچین اتاقی بهت دادن....بعدم فکر نمیکنم اشتباهی شده باشه شرکت هیچ وقت اشتباهی انجام نمیده...
مرلین:نمیدونم..
.
....: ولی ببین اگه هم میخوای بری بپرسی من کاری ندارم...برو...ولی میخوام بگم حالا فعلا برو وسایلت رو بزار تو اتاقت یه استراحتی بکن...بعد برو...
مرلین حرف های پسرک رو تایید کرد همون لحظه در آسانسور باز شد...مرلین کارتون هارو دوباره به طرف بالا پرت کرد و جاشون رو درست کرد که یهو کسی همه جعبه هارو از دستش گرفت...دختر کمی متعجب یه پسرک خیره شد...و ادامه داد...
مرلین: نه نه نه...لطفا بدیدش به من....خودم میتونم بیارم...
....: نه نمیتونی اینا برای منم سنگینه...نمیدونم خودت چطوری اینا رو میاری..
مرلین: خوب...دیگه به سختی میارم...
....: خوب بریم سمت اتاقت...
شروع کردیم به خوندن شماره اتاق ها...۳۲۵...۳۲۶...۳۲۷...۳۲۸...۳۲۹...۳۳۰...۳۳۱..۳۳۲...۳۳۳... همینجاست...
مرلین کلید رو انداخت و وارد اتاق شد...بعد پشت سر اون پسرک وارد شد...آنقدر اتاق خوشگل بود که مرلین برای لحظه ای ماتش برده بود...که با صدای پسرک به خودش اومد...
....: اینارو کجا بزارم؟...
مرلین: ها...آهان ببخشید اونارو همونجا بزارید خودم درستش میکنم...
....: باشه...خوب من دیگه میرم...
مرلین: صبر کنید...ازتون خیلی ممنونم...خیلی لطف کردید...حالا برای جبران...اگه میشه شام امشب مهمون من....
....: نه...ممنون...جایی دعوت هستم...شاید شما بعدا یه جای دیگه برام جبران کنید...
مرلین: ولی...
....: اشکالی نداره...خداحافظ
مرلین: خداحافظ...صبر کن...
....: بفرمایید؟...
مرلین: اسمتون...میشه اسمتون رو بدونم؟...
....: هوم...بله میتونید...اسم من...جانکوکه
مرلین: جانکوک؟...آهان...منم مرلین هستم...خوشبختم جانکوک...(دستشو دراز میکنه طرفش)
کوک: منم همینطور....مرلین(دستش رو میره)
...
ادامه دارد....
...
یعنی عاشقتونم که اینطوری حمایت میکنید من خیلی انرژی گرفتم وقتی صبح بلند شدم با همچین صحنه ای روبه رو شدم...💖🥺
شرایط
۲۵ لایک
۲۵ کامنت
Part 9
مرلین: آخه من که شخص خاصی نیستم...من فقط یه کارمند ساده تازه واردم...
....: آهان...نمیدونم...شاید دلیل خاصی بوده...
مرلین: هوف...باید بگم بهشون...
مرلین خواست دکمه همکف آسانسور رو بزنه تا دوباره برگرده پایین...ولی دست پسرک مانع شد...
....:ببین شاید دلیلی داره که همچین اتاقی بهت دادن....بعدم فکر نمیکنم اشتباهی شده باشه شرکت هیچ وقت اشتباهی انجام نمیده...
مرلین:نمیدونم..
.
....: ولی ببین اگه هم میخوای بری بپرسی من کاری ندارم...برو...ولی میخوام بگم حالا فعلا برو وسایلت رو بزار تو اتاقت یه استراحتی بکن...بعد برو...
مرلین حرف های پسرک رو تایید کرد همون لحظه در آسانسور باز شد...مرلین کارتون هارو دوباره به طرف بالا پرت کرد و جاشون رو درست کرد که یهو کسی همه جعبه هارو از دستش گرفت...دختر کمی متعجب یه پسرک خیره شد...و ادامه داد...
مرلین: نه نه نه...لطفا بدیدش به من....خودم میتونم بیارم...
....: نه نمیتونی اینا برای منم سنگینه...نمیدونم خودت چطوری اینا رو میاری..
مرلین: خوب...دیگه به سختی میارم...
....: خوب بریم سمت اتاقت...
شروع کردیم به خوندن شماره اتاق ها...۳۲۵...۳۲۶...۳۲۷...۳۲۸...۳۲۹...۳۳۰...۳۳۱..۳۳۲...۳۳۳... همینجاست...
مرلین کلید رو انداخت و وارد اتاق شد...بعد پشت سر اون پسرک وارد شد...آنقدر اتاق خوشگل بود که مرلین برای لحظه ای ماتش برده بود...که با صدای پسرک به خودش اومد...
....: اینارو کجا بزارم؟...
مرلین: ها...آهان ببخشید اونارو همونجا بزارید خودم درستش میکنم...
....: باشه...خوب من دیگه میرم...
مرلین: صبر کنید...ازتون خیلی ممنونم...خیلی لطف کردید...حالا برای جبران...اگه میشه شام امشب مهمون من....
....: نه...ممنون...جایی دعوت هستم...شاید شما بعدا یه جای دیگه برام جبران کنید...
مرلین: ولی...
....: اشکالی نداره...خداحافظ
مرلین: خداحافظ...صبر کن...
....: بفرمایید؟...
مرلین: اسمتون...میشه اسمتون رو بدونم؟...
....: هوم...بله میتونید...اسم من...جانکوکه
مرلین: جانکوک؟...آهان...منم مرلین هستم...خوشبختم جانکوک...(دستشو دراز میکنه طرفش)
کوک: منم همینطور....مرلین(دستش رو میره)
...
ادامه دارد....
...
یعنی عاشقتونم که اینطوری حمایت میکنید من خیلی انرژی گرفتم وقتی صبح بلند شدم با همچین صحنه ای روبه رو شدم...💖🥺
شرایط
۲۵ لایک
۲۵ کامنت
- ۳۴۹
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط