Love and power
Love and power ❤️⚡️
Part 7
منشی: خانم جانگگگگگ....
مرلین: او شما...بله؟...
منشی: رئیس کفتن که بیاید به خوابگاه شرکت...
مرلین: خوابگاه؟...شرکت..مگه خوابگاه داره؟...
منشی: ام...بزارید براتون توضیح بدم...شرکت ما یه خوابگاه همین نزدیکی داره...که همه کارکن ها باید اونجا باشن...و شما هم باید بیاید اونجا....
مرلین: اهاننننن
منشی: اره
مرلین: باشه فقط من هیچی ندارم باید برم وسایلم رو جمع کنم...
منشی: باشه...بیا اینم کلید اتاقت...
مرلین: اوکی...ممنون
مرلین دوباره برای منشی تعظیمی کرد و کلید رو گرفت دستش...روی کلید اهنی عدد ۳۳۳ حک شده بود...که نشانه شماره اتاق مرلین بود...مرلین کمی تعجب کرد...یعنی انقدر بزرگه که ۳۳۳ تا اتاق یا بیشتر داره؟...بعد شونش رو به طرف بالا پرت کرد و به طرف خونه ای که رابرت براش گرفته بود رفت...از قبل میدونست رابرت همه وسایلش رو برده اونجا بعد از انداختن کلید وارد خونه شد...با کلافه گی و عصبی عینک رو از چشمش برداشت...همونطور که انتظار میرفت چشماش از شدت عصبانیت از حرف های اون دختر قرمز شده بود...مرلین میتونست همون جا دختره رو چال کنه...ولی برای این که لو نره چاره ای نداشت که سکوت کنه...ولی باز جوابش رو خوب داده بود...کمی نفس عمیق کشید و قرص هاشو خورد...چشماشو کمی بست و وقتی باز کرد دیگه ردی از اون رنگ آلبالویی نبود...وقتی که مطمئن شد که دیگه هیچ ردی از اون رنگ توی چشماش نیست تمام وسایلی که نیاز داشت رو برداشت و دوباره سوار متورش شد و راه افتاد...کنی بعد به آدرسی که براش فرستاده بودن...متورش رو توی پارکینگ پارک کرد و آروم پیاده شد...جعبه هایی که توی راه چندین بار نزدیک بود بیوفته رو توی دستش گرفت...چون جلو رو نمیدید...
....
ادامه دارد....
Part 7
منشی: خانم جانگگگگگ....
مرلین: او شما...بله؟...
منشی: رئیس کفتن که بیاید به خوابگاه شرکت...
مرلین: خوابگاه؟...شرکت..مگه خوابگاه داره؟...
منشی: ام...بزارید براتون توضیح بدم...شرکت ما یه خوابگاه همین نزدیکی داره...که همه کارکن ها باید اونجا باشن...و شما هم باید بیاید اونجا....
مرلین: اهاننننن
منشی: اره
مرلین: باشه فقط من هیچی ندارم باید برم وسایلم رو جمع کنم...
منشی: باشه...بیا اینم کلید اتاقت...
مرلین: اوکی...ممنون
مرلین دوباره برای منشی تعظیمی کرد و کلید رو گرفت دستش...روی کلید اهنی عدد ۳۳۳ حک شده بود...که نشانه شماره اتاق مرلین بود...مرلین کمی تعجب کرد...یعنی انقدر بزرگه که ۳۳۳ تا اتاق یا بیشتر داره؟...بعد شونش رو به طرف بالا پرت کرد و به طرف خونه ای که رابرت براش گرفته بود رفت...از قبل میدونست رابرت همه وسایلش رو برده اونجا بعد از انداختن کلید وارد خونه شد...با کلافه گی و عصبی عینک رو از چشمش برداشت...همونطور که انتظار میرفت چشماش از شدت عصبانیت از حرف های اون دختر قرمز شده بود...مرلین میتونست همون جا دختره رو چال کنه...ولی برای این که لو نره چاره ای نداشت که سکوت کنه...ولی باز جوابش رو خوب داده بود...کمی نفس عمیق کشید و قرص هاشو خورد...چشماشو کمی بست و وقتی باز کرد دیگه ردی از اون رنگ آلبالویی نبود...وقتی که مطمئن شد که دیگه هیچ ردی از اون رنگ توی چشماش نیست تمام وسایلی که نیاز داشت رو برداشت و دوباره سوار متورش شد و راه افتاد...کنی بعد به آدرسی که براش فرستاده بودن...متورش رو توی پارکینگ پارک کرد و آروم پیاده شد...جعبه هایی که توی راه چندین بار نزدیک بود بیوفته رو توی دستش گرفت...چون جلو رو نمیدید...
....
ادامه دارد....
- ۱۹۲
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط