رویارویی با زندگی طاقت و توانی میخواهد که در من نیست  من

رویارویی با زندگی طاقت و توانی میخواهد که در من نیست . من

رویارویی با زندگی طاقت و توانی میخواهد که در من نیست . من سال هاست که تبدیل به پوسته ی شکسته از جسمی شده ام که دیگر مرا یاری نمی‌دهد . پرنده گر به زمین افتاد من نیز خود را انداختم تا با او به ابر ها نگاه و به خلسه روم اما چیزی که فراموش کردم این بود که بال های شکسته ی من توانایی به دوش کشیدن این بار غم را ندارند و ویرانه ای بیش از من نمانده . خستگی عضوی جدا نشدنی ، که هر صبح و شب در گودی چشمانم کمین کرده است . اشک ها نیز هر شب خود را از چشم ها دار می‌زنند و گمراهی یاری بی همتا آغوش تنهایی بزرگ و شب کوتاه تر از آن است که افکار تمام شوند . چه کنم ؟ گر سخنی بود تمام شد احساسات خفته و بیماران بیدارند . همه کورهایی یکدست شده اند که دیگر دلی برای دیدن ندارند و به چشم ها نیز اعتمادی نیست . دیگر خوشی و شادی افسانه هایی دور به نظر می‌رسند و بی گناهان گناهکار و گناه کارانی که اظهار بی‌گناهی دارند تبدیل به عادت شده اند . شهر دیگر به اندازه ی کف دست نیست . به اندازه ی وسعت غم های ماست . اگر فراموشی دارویی نیز داشت ما ندیدیم و باور نکردیم چون ؛ گران بود فراموشی بگیریم که چه ؟ استخوان که شکست تن که له شد دیگر چه فایده ؟ نور اندرون تاریکی به چراغی در شب میماند ، کمیاب است و دیگر دوست داشتنی نیست . چراغی باشد ستاره ها فراموش میشوند ، مانند من که فراموشی نگرفتم اما فراموش شدم .
دیدگاه ها (۷)

سناریو دازای

سروده‌ی «باید برخاست» با مداحی محسن محمدی پناه نمونه‌ای از پ...

صاحبا یک نظری کن به گدا عیبی نیست رحم بر اشک دو چشم فقرا عیب...

**پارت دوم: جادوی کریسمس** برف هنوز روی شهر می‌نشست، اما حا...

عاشق شدم و محرم این کار ندارمفریاد که غم دارم و غمخوار ندارم...

شمع و سایه ...

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیستگر سر کنم شکایت هجران غری...

به نام خدا سلام ... شب خوش دوستان زنگ  انشاء  شد  عزیزان   د...

Sign upMy BooksBrowse ▾Community ▾Join Goodreadsand meet you...

ارغوانشاخه ی هم خون جدا مانده ی منآسمان تو چه رنگ ست امروز ؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط