{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_55

نفس عمیق کشیدم:
کایلا!
پایین رو نگاهی انداخت
چشم هامون به‌هم قفل شد
همونطور که میخندید گفت:
او..‌‌‌‌.‌سلاممم

چند قدم رفتم جلوتر . دقیقا زیر درخت
دست به سینه ایستادم:
اونجا چیکار میکنی؟ خطرناکه
دستاشو بهم قفل کرد:
ولی جالبه!

نفسمو بیرون دادم:
بیا پایین!
کمی مکث کرد:
چرا؟ اینجا بهتر از پایینه
سوالی نگاش کردم و سرمو کج کردم:
لجبازی نکن!
چشمکی بهم زد:
ولی اونجوری کیف نمیده!
اینبار یکم جدی تر گفتم:
کایلا!
لب‌هاشو بهم فشار داد:
باشه باشه انقدر غر نزن
و بعد اروم از روی درخت بلند شد و با احتیاط از شاخه پایین میومد
رفتم جلو تر که بگیرمش
یکم فاصله بود با زمین که اومد توی بغلم
دوبار زد روی شونه ام:
خوب گرفتیم
یه لبخند تحویلش دادم و گذاشتمش پایین و گفتم:
خطرناک بود . اگه حوصلت سر میره کلی کار میتونی انجام بدی ولی این جزوشون نیست باشه؟
کلافه چیزی رو به زبون آورد:
باشههههه

بالاخره رفتیم داخل
من رفتم بالا تا دوش بگیرم و خستگی از تنم در بره
رفتم داخل اتاق . شیر آب رو باز کردم و لباسام رو در آوردم و رفتم تو حموم
۱۰ دقیقه بعد تموم شد
یه حوله به کمرم بستم و بیرون رفتم
همون لحظه کایلا در رو باز کرد و اومد داخل

__________________
ویو کایلا

رفتم داخل اتاق تا کوک رو برای ناهار صدا کنم . دستگیره رو چرخوندم و در رو باز کردم
همون لحظه ، درست جلو روم ایستاده بود.
تازه از حموم بیرون اومده بود . موهاش کمی خیس ، حوله دور کمرش.
گلوم خشک شد
ای وای… چه تایم افتضاحی اومدم
سریع نگاهم رو از روی تنش دزدیدم و روی زمین خیره شدم و با عجله گفتم:
ناهار آماده شده
چند قدم بهم نزدیک شد.
با صدای آرومی لب زد:
باشه
ولی وای نستاد.
هر چی اون یه قدم می‌اومد جلو ، من ناخودآگاه یه قدم عقب می‌رفتم
تا اینکه ناگهان پشتم محکم خورد به دیوار.
نفسم تو سینه‌م حبس شد.
یکی از دستاش رو کنار سرم ، روی دیوار گذاشت؛ بدنش فقط چند سانت با من فاصله داشت.
سرمو سریع به یه طرف برگردوندم تا صورتش رو نبینم.
حرارت بدنش رو جلوی خودم حس می‌کردم و این بدتر همه‌چی رو عجیب می‌کرد.
چند ثانیه سکوت…
بعد ، انگشت‌هاش به چونه‌ام خورد . آروم اما محکم ، صورتم رو برگردوند سمت خودش.
صداش پایین بود:
نگام کن...کایلا
بالاخره چشم‌هام رو بالا آوردم.
نگاهش مستقیم افتاد توی چشم‌هام . عمیق، بدون شوخی
نه من پلک می‌زدم ، نه اون نگاهش رو برمی‌داشت.
یه کشش عجیبی بین‌مون بود . چیزی که سعی می‌کردم نادیده‌اش بگیرم ، اما الان داشت خفه‌ام می‌کرد.
همون لحظه… بدون هیچ اخطار قبلی…
کوک کمی خم شد و فاصله‌ی بین‌مون از بین رفت
لب‌هامون به هم خورد.
چشم‌هام ناخودآگاه گرد شد.
اون چشماش رو بسته بود و من تند تند پلک می‌زدم ، ولی بدنم قفل شده بود.
هیچ حرکتی ازم برنمی‌اومد ، نه می‌تونستم هُلش بدم ، نه حتی یه کلمه بگم.
حس می‌کردم زمین زیر پام نیست
۱۰ ثانیه بعد ، آروم عقب کشید.
چشم‌هام هنوز باز و شوکه بهش خیره بود.
نفس‌هام نامنظم شده بود.
اون ، با همون لبخند محوی که فقط وقتی از حرصم خوشش میاد می‌زنه ، کمی سرشو خم کرد کنار گوشم و زمزمه کرد:
خودت گفتی… هر کاری می‌خوای بکن
همون لحظه ، حرف دیشب مثل مشت خورد وسط مغزم.
لعنت بهت کایلا… اونو چرا گفتی؟
قبل از اینکه بتونم جواب بدم ، دوباره گفت:
می‌خوای لباس پوشیدنم رو هم ببینی… یا بری؟
گرمای صورتم چند برابر شد.
تقریباً هول شده گفتم:
نه… نه، من رفتم!
از زیر دستش سر خوردم و خودم رو بیرون کشیدم، تقریباً از اتاق فرار کردم.
با عجله از پله‌ها پایین رفتم، اما وسط راه ناگهان وایستادم . دستم رو روی سینه‌ام گذاشتم. قلبم دیوانه‌وار می‌کوبید ، نفس نفس می‌زدم.
این حالت...دیوونگیه؟ یا طبیعیه؟
__________________
ویو کوک

سریع از زیر دستم در رفت و در اتاق پشت سرش بسته شد.
چند ثانیه همون‌جا ، جلوی دیوار وایسادم…
بعد ، ناخودآگاه یه لبخند پررنگ نشست روی لب‌هام.
این مدت… نمی‌دونم احساساتم دقیقاً چش شده.
انگار مغزم روی حالت سکوت می‌ره و بدنم خودسر عمل می‌کنه . حالا هم… بدون فکر ، فقط انجامش دادم.
سرمو کمی تکون دادم ، به خودم اومدم و رفتم سمت کمد.
لباس‌هام رو عوض کردم.
تیشرت رو که تنم کردم ، صدای نوتیف گوشی بلند شد.
چشمم افتاد به گوشیش که روی تخت جا مونده بود.
دستم ناخودآگاه سمتش رفت.
صفحه روشن شد
"از روزای آخر لذت ببر ، چون همیشگی نیست"

لبخندم کم‌کم از روی لب‌هام محو شد...


جدیدا چقدر طولانی مینویسم نه؟
بالاخره همو بوسیدن💃🏻
شرط=
۲۳۰ لایک
۹۰ بازنشر "علامت کنار ذخیره"
۱۵۰ کامنت بازم میگم‌ فقط استیکر نزارین🤷🏻‍♀️

#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۲۹)

سلام قشنگام 🌑🎀خیلی ممنونم از کسایی که ازم حمایت میکنن واقعا ...

☆خوشگله فالوشه☆@mrs_jeon

in your eyes

in your eyes

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط