{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۹: از کابوس تا حقیقتِ تلخ

پارت ۱۹: از کابوس تا حقیقتِ تلخ
تهیونگ هنوز داشت نفس‌نفس می‌زد. دستاش جوری می‌لرزید که مجبور شد انگشتاش رو مشت کنه تا جونگ‌کوک متوجهِ ضعفش نشه. اما جونگ‌کوک تیزتر از این حرفا بود. اون حس کرده بود که تهیونگ چقدر بهم ریخته.

جونگ‌کوک یکم جابه‌جا شد، اما فاصله‌اش رو حفظ کرد تا تهیونگ احساسِ خفقان نکنه. با اون صدایِ بم و آرومش که مثلِ یه ترمز برای افکارِ وحشیِ تهیونگ عمل می‌کرد، گفت:

«نمی‌دونم توی خوابت چی دیدی تهیونگ… ولی من اینجام. هیچ‌وقتم جایی نمی‌رم که بخوای اینطوری از ترس نگام کنی.»

تهیونگ پوزخندِ تلخی زد و تکیه‌اش رو داد به پشتیِ مبل. دستش رو کشید روی صورتش تا عرقِ سردش رو پاک کنه. صدای گلوش جوری خشک بود که انگار چند روزه آب نخورده:

«توی این دنیای کثیفِ مافیا… هیچ‌کس جاودان نیست جونگ‌کوک. آدما یک‌شبه عوض میشن. دوستای امروز، دشمنای فردا میشن… من از خیانت نمی‌ترسم، از این می‌ترسم که کسی که بهش تکیه کردم یهو پشتم رو خالی کنه.»

جونگ‌کوک خیره شد به چشمای تهیونگ. نگاهش انقدر عمیق و جدی بود که تهیونگ رو ناخودآگاه ساکت کرد. جونگ‌کوک آروم زمزمه کرد:

«من پشتت رو خالی نمی‌کنم. تو تنها کسی هستی که توی این سکوتِ لعنتیِ زندگیِ من، صدات شنیده میشه. فهمیدی؟»

این اعترافِ غیرمنتظره و جدیِ جونگ‌کوک، مثلِ یه آبی بود که روی آتشِ ترسِ تهیونگ ریخته شد. سکوتِ عجیبی بین‌شون برقرار شد… اما این سکوت زیاد طول نکشید.
خارج از سالن، اون‌جین پشتِ درِ نیمه‌باز ایستاده بود بعد از برخوردِ تندِ قبلیِ جونگ‌کوک هنوز نگران برادرش بود، نتونسته بود بره توی اتاقش. از لای در داشت نگاشون می‌کرد و حرفاشون رو می‌شنید. چشماش از تعجب گرد شده بود. اون برادرش تهیونگ رو همیشه مثل یه کوه محکم دیده‌بود؛ هیچ وقت ندیده بود تهیونگ اینطوری آسیب‌پذیر باشه یا از خیانت حرف بزنه. اون‌جین دستش رو جلوی دهنش گرفت تا صدای نفس‌های تندش بیرون نره… اون رازی رو شنیده بود که اصلاً نباید می‌فهمید.

اما درست همون لحظه، یه اتفاقِ ناگهانی حواسِ همه رو پرت کرد.

جونگ‌کوک که چشماش به گوشه‌ی سالن افتاد، یهو بدنش خشک شد. روی میزی که چند متری اون‌طرف‌تر بود و تا همین چند دوازده دقيقه پیش کاملاً خالی بود… الان یک پاکتِ نامه‌ی مشکی‌رنگ قرار داشت! (ترکیب گزینه ۴)

روی پاکت، مهرِ قرمزِ مخصوصِ «مافیای جاودان» خورده بود.

جونگ‌کوک به سرعت از جاش بلند شد و جلوی تهیونگ گارد گرفت. چطور ممکنه؟ هیچ‌کس وارد سالن نشده بود! درها بسته بود! چطور این نامه دقیقاً وسط سالن، بدون هیچ صدایی روی میز قرار گرفته بود؟تهیونگ هم با دیدنِ پاکتِ مشکی، تمامِ آثارِ کابوس از چهره‌اش پرید و جاش رو به یه اخمِ شدید و خطرناک داد. اون از جاش بلند شد، پاکت رو نگام کرد و زیر لب گفت:

«یکی توی این عمارت هست که از سایه هم سریع‌تره…»
[پایان پارت ۱۹]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۰: طلوع دوباره (پایان)تهیونگ با احتیاط، جوری که انگار ...

پارت ۱۸: (بخش اول) – در چنگالِ کابوستهیونگ توی تاریکیِ مطلقِ...

پارت ۱۷: سایه‌ی آرامشسکوت سنگینی بر سالن حاکم بود. تهیونگ از...

پارت ۶۱

پارت ۶۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط