{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۰: طلوع دوباره (پایان)

پارت ۲۰: طلوع دوباره (پایان)
تهیونگ با احتیاط، جوری که انگار پاکت بمب‌گذاری شده، اون رو باز کرد. جونگ‌کوک هم پشت سرش ایستاده بود و دستش روی کمرِ اسلحه‌اش بود. تهیونگ پاکت رو باز کرد، اما به جای نقشه‌های شوم یا تهدید، یک کارتِ ساده بیرون افتاد که روش با خطِ کج و معوج نوشته شده بود: «ببخشید! فقط می‌خواستم یه لبخند روی لباتون ببینم… تولدِ عمارتِ مافیا مبارک! - مین‌جی (خدمتکار جدید)»

تهیونگ خشکش زد. یه لحظه سکوتِ مطلقِ سالن رو گرفت، و بعد… یهو زد زیر خنده. خنده‌ای که از تهِ دل بود، خنده‌ای که تمامِ سنگینیِ کابوسِ چند دقیقه پیش رو شست و برد. جونگ‌کوک که اول گارد گرفته بود، با دیدنِ کاغذ، شانه‌هاش افتاد و اون هم ناخودآگاه لبخندی زد.

درست همون لحظه، صدایِ تق‌تقِ ترسیده‌ای از پشتِ در اومد. خدمتکارِ جدید با چهره‌ای رنگ‌بافته وارد شد و درحالی که میلرزید گفت: «آ… آقایان… من واقعاً متاسفم! فقط فکر کردم شاید فضای عمارت خیلی خشک شده و…»

تهیونگ دستش رو به نشونه‌ی توقف بالا برد، اما هنوز داشت می‌خندید. «مین‌جی! دفعه بعد اگه می‌خوای شوخی کنی، با قلبِ مافیا شوخی نکن! ولی… ممنون.»همون‌موقع، اون‌جین که از لای در ماجرا رو دیده بود، با دیدنِ فضایِ آرومِ سالن، بالاخره جرئت کرد و وارد شد. دوید سمتِ تهیونگ و محکم بغلش کرد. «ترسیدم! فکر کردم واقعاً اتفاقی افتاده!»

تهیونگ خواهرش رو محکم توی بغل گرفت و به جونگ‌کوک نگاه کرد. جونگ‌کوک هم جلو اومد و دستش رو گذاشت روی شونه‌ی هر دوتاشون. انگار اون لحظه، تمامِ اون ترس‌ها، شب‌زنده‌داری‌ها و فشارهایِ «مافیای جاودان» رنگ باخت.

و این شد پایانِ اون شبِ طولانی…

ماه ها گذشت. عمارتِ مافیا دیگه اون جایِ سرد و ترسناکِ گذشته نبود. اون‌جین بالاخره تونست توی مدرسه، مثلِ بقیه بچه‌ها زندگی کنه و تهیونگ و جونگ‌کوک همیشه مثلِ دو تا تکیه‌گاهِ محکم، پشتش بودن.

اون روز عصر، وقتی خورشید داشت پشتِ عمارت غروب می‌کرد و نورِ نارنجی‌رنگی روی بالکن افتاده بود، تهیونگ کنارِ جونگ‌کوک نشسته بود و اون‌جین هم داشت با خنده توی حیاطِ عمارت می‌دوید. تهیونگ به جونگ‌کوک نگاه کرد و گفت: «فکر می‌کردم زندگیمون قراره همیشه توی جنگ بگذره… ولی الان؟»

جونگ‌کوک فنجونِ قهوه‌اش رو گذاشت روی میز و نگاهش رو به تهیونگ دوخت. «الان، اون چیزی که می‌خواستیم روداریم. آرامش.»

تهیونگ سرش رو گذاشت روی شونه‌ی جونگ‌کوک، همون‌جایی که همیشه براش امن‌ترین جای دنیا بود. دیگه کابوسی در کار نبود. دیگه ترسی از خیانت نبود. اونا توی دنیایِ خودشون، طلوعِ دوباره‌ای رو تجربه کردن که هیچ تاریکی‌ای نمی‌تونست بهش نفوذ کنه.

پایان.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۹: از کابوس تا حقیقتِ تلختهیونگ هنوز داشت نفس‌نفس می‌ز...

پارت ۱۸: (بخش اول) – در چنگالِ کابوستهیونگ توی تاریکیِ مطلقِ...

ادامه پارت ۵

فصل دوم رمان گرفتار تو قسمت دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط