P
P.3
_
هفته بعد دخترک دوباره به کتابفروشی رفت، اما ایندفعه با عشق بیشتر.
پیراهن سفیدی پوشید و رفت سمت کتابفروشی.
تهیونگ: عاو اومدی
دخترک: سلاممم
تهیونگ لبخندی زد، خوشحال بود که دخترم باهاش گرم برخورد میکنه چون متوجه شد که اونم دوسش داره.
دخترک: میشه اون-
دخترک خواست حرفشو بزنه که با حرف تهیونگ حرفش قطع شد.
تهیونگ: میای بریم بیرون؟اولین قرار)
دخترک با لبخند قبول کرد:
آره حتماا.
تهیونگ: پس آماده میشم که بریم.
تهیونگ و دخترک دست در دست هم به...
به دشت گل ها رفتن.
جایی که تمام رویاهاشون اونجا بود.
باهم وقت میگذروندن.
گل های سفید رو بو میکردن.
کم کم خورشید داشت غروب میکرد، لابه لای گل ها نشسته بودن و حرف میزدن و میخندیدن.
تا اینکه.
تهیونگ چیزی یادش افتاد که باعث سرد شدنش شد.
دخترک: تهیونگ خوبی؟
تهیونگ: فقط منو ببخش... مجبورم.
تهیونگ محکم از دست دخترک گرفت و اونو دنبال خودش میکشوند، چاقویی از جیبش دراورد و همینجور به صورت و بدن دخترک میکشید و خراش های عمیقی مینداخت.
تهیونگ: توهم لنگ همونا بودی، مادرمو زجر داد، دخترشو زجر میدم. به بابات بگو مزاحممون نشه که اینطوری انتقام نگیرم، منم عاشق تو نبودم، عاشق بازی با امثال بابات بودم.
تهیونگ دخترک رو به تنه درخت بست.
دخترک همینجور خونریزی میکرد و فریاد میزد:
من شکار شدم!
از کسی که فکرشو نمیکردم.
تیرخلاص دست اون بود.
من کمک لازم دارم، خودمو گم کردم.
نمیدونم کی توی این آینست.
اینجا جهنمه؟ چون هیچکس نیست.
اخرین پرنده و ... .
_
پایان... .
_
هفته بعد دخترک دوباره به کتابفروشی رفت، اما ایندفعه با عشق بیشتر.
پیراهن سفیدی پوشید و رفت سمت کتابفروشی.
تهیونگ: عاو اومدی
دخترک: سلاممم
تهیونگ لبخندی زد، خوشحال بود که دخترم باهاش گرم برخورد میکنه چون متوجه شد که اونم دوسش داره.
دخترک: میشه اون-
دخترک خواست حرفشو بزنه که با حرف تهیونگ حرفش قطع شد.
تهیونگ: میای بریم بیرون؟اولین قرار)
دخترک با لبخند قبول کرد:
آره حتماا.
تهیونگ: پس آماده میشم که بریم.
تهیونگ و دخترک دست در دست هم به...
به دشت گل ها رفتن.
جایی که تمام رویاهاشون اونجا بود.
باهم وقت میگذروندن.
گل های سفید رو بو میکردن.
کم کم خورشید داشت غروب میکرد، لابه لای گل ها نشسته بودن و حرف میزدن و میخندیدن.
تا اینکه.
تهیونگ چیزی یادش افتاد که باعث سرد شدنش شد.
دخترک: تهیونگ خوبی؟
تهیونگ: فقط منو ببخش... مجبورم.
تهیونگ محکم از دست دخترک گرفت و اونو دنبال خودش میکشوند، چاقویی از جیبش دراورد و همینجور به صورت و بدن دخترک میکشید و خراش های عمیقی مینداخت.
تهیونگ: توهم لنگ همونا بودی، مادرمو زجر داد، دخترشو زجر میدم. به بابات بگو مزاحممون نشه که اینطوری انتقام نگیرم، منم عاشق تو نبودم، عاشق بازی با امثال بابات بودم.
تهیونگ دخترک رو به تنه درخت بست.
دخترک همینجور خونریزی میکرد و فریاد میزد:
من شکار شدم!
از کسی که فکرشو نمیکردم.
تیرخلاص دست اون بود.
من کمک لازم دارم، خودمو گم کردم.
نمیدونم کی توی این آینست.
اینجا جهنمه؟ چون هیچکس نیست.
اخرین پرنده و ... .
_
پایان... .
- ۱.۷k
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط