{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پپارت

پپارت۶
توی اون سه ماه رفتار کوک با بورام خیلی سرد شده بود و بورام که کم کم داشت قلبشو میداد به کوک خیلی ناراحت بود و هرشب با فکر این که چرا کوک انقدر سرد شده باهاش فکر میکرد

کوک

من داشتم قلبمو بهش میدادم کمکم داشتم دوسش میداشتم ولی
دختر اجوما بهم گفت که دوسم داره و همش خودشو میجسبوند بهم چند بار خواستم بندازمش بیرون ولی اجوما میگفت نه و جایی رو ندارن که برن
و من مجبور میشدم که بزارم بمونن
تو این سه ماه که بورام پیشم بود بیشتر عاشقش شده بودم با دختر احوما خیلی سر حرف میزدم و بیشتر سرش داد میکشیدم
دلم برای
بورام تنک شده برای بوش طعمش بغلش همچیش

ولی اون خیلی سرد باهام حرف میزنه و من دلیلشو نمیدونم
امشب قرار بود با پسرا پریم بار

ساعت۸ بود که رفتم

بورام

دلم برای کوک تنگ شده بود ولی اون پوففف بیخیال

ساعت ۸ بود که از پایین صدای در اومد
رفتم پایین دیدم کوک رفته بیرون رفتم شام خوردم ساعت شده بود ۱۰ رفتم بالا لباس خواب مشکیم رو پوشیدم که تا بالای زانوم بود و تمام سینه هام میده میشد

رو ختم دراز کشیدم و با گوشیم بودم که تشنم شده ساعتو نگاه کردم ۲

بورام: عه کی ساعت ۲ شد بزار برم اب بخورم بیام

چون ابن موقع ها همه خواب بودن با همون لباس رفتم پایین در یخچال رو باز کردم که صدای باز شدن در اومد
برگشتم دیدم کوک مست و داره میاد تو چشمش اوفتاد به من
و اومد سمتم

کوک: چقدر خوشگل شدی بیب(بم و اروم)

بورام:........

کوک سرشو برد تو گردن بورام بو کشید

کوک: وای عاشق این بو ام خیلی وقت بود بو نمیکشیدمت

کوک سرشو از گردن بورام بیرون اورد و بورام رو بغل کرد و برد اتاق خودش و بورام رو انداخت روی تخت
برگشت درو بست و ارو به سمت تخت و و اروم اروم دکمه های پیرنشو باز کرد و وقتی کامل دکمه تاشو باز کرد رفت و روی بورام خیمه زد و شروع کرد به عمیق بوسیدن بورام و
بورام هم همراهی میکرد و با دستش کامل پیراهن کوک رو در ورد بدون این که از هم جدا بشت ادامه دادن و این کار پر از دلتنگی بود کوک دست از لبای بورام کشید و رفت سراغ گردنش
و حسابی مارکش کرد و..........
( ادامش با خودتون)

صبح

کوک

چشم باز کردم تو اتاقم بودم و بورام لخت تو بغلم بود
یهو سرم تیر کشید تمام اتفاق های دیشب یادم اومد

کوک: 😏🙂

بورام داشت کم کم بیدار میشد

بورام
چشم مامو باز کردم و دیدم کوک داره با لبخند نگاهم میکنه
با به یاد اوردن اتفاق ها دیشب لپام گل انداخت و رفتم زیر پتو
که صدای خنده کوک بلند شد

کوک: بیب خجالت نداره که بیا بیرون

بورام اروم اومد بیرون و به کوک نگاه کرد

کوک: اینموری نگام نکن میام میخورمت

بورام: دلم درد میکنه

کوک: بیا بغلم

کوک بورام رو بغل کرد و برد حمام و بورام اومد بیرون لباس پوشید یه شلوارک با ی تاپ و روختخی رو عوض کرد تو اینه داشت به کبودی های گردن و ترقوش نکاه میکرد که کوک با یه شلوای اود و از پشت بغلش کرد

کوک: بورام

بورام: جانم

کوک: بیا بریم پایین صبحانه بخوریم

بورام: باشه ولی اول لباس بپوش

کوک لباس پوشید و باهم رفتن پایین که دختر اجوما اونحا بود و دیگه که بورام کوک با هم اومدن پایین و کبودی های بورام رو هم دید

دختر اجوما: اقای کوک من میخوام برم

کوک: چرا جیزی شد

بورام: عزیزم چیکار داری شاید خصوصیه (با حرص)

کوک: اوکی باشه میتونی بری(با خنده)

کوک: عزیزم؟

بورام: از دهنم در اومد

کوک: که از دهنت در اومد

کوک از جاش بلند شد بوسه ای به لب بورام زد و کنار گوشش گفت کمتر حسودی کن و با این لباسا تو حیاط نرو

بورام: خب باشه

کوک: خدافظ

کوک رفت و یورام تنها موند که در زده شد چون دمپکارا نبودن بورام رفت و درو باز کرد و....
دیدگاه ها (۰)

پارت۷بورام: ت ت تهیونگ تهیونگ: بورام خوبی ثوک کجاست نه نه ...

سلام جوجو ها خوبید این فیک جدید کوک که دارم مینویسم بخونید ا...

پارت۵کوک: بورام بورام: بله کوک: برو لباستو عوض کنبورام: ...

. پارت۴بورامنور افتاب داشت بهم میتابید چشمامو باز کردم تو ب...

پارت۳بورام بعد از رفتن کوک رفت بالا و رفت داخل حمام و بعد وق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط