Psycho killerقاتل روانی
Psycho killer(قاتل روانی)
Part 7
پله ها را طی کرد با احساس گرسنگی به سمت آشپز خانه رفت تا اینکه خدمتکاری دید از خدمتکار جویای حال پیرمرد شد
خدمتکار: خانم ارباب بزرگ کار مهمی داشتند بخاطر همین صبح زود رفتند
ات: صبح زود!!!!! مگه الان زود نیست
خدمتکار : بله خانم حق با شماست اما همانطور که گفتم ارباب بزرگ کار واجبی داشتند برای همین رفتند
ات : خیلی خب متوجه شدم ممنونم
خدمتکار : خواهش میکنم خانم حتما گرسنه اید که صبح به این زودی اومدید اینجا لطفا سر میز بشینید من براتون صبحانه آماده میکنم
ات : ممنونم راستی میتونم وارد اتاق های طبقه بالا بشم
خدمتکار : خانم شما باید از اجوما یا ارباب بزرگ اجازه بگیرید من قادر به همچین تصمیمی نیستم اخه فقط یک خدمتکار سادم
ات : بله متوجه شدم
ات بعد از تشکر کوتاه به سمت میز رفت فکرش درگیر شده بود در گیر ارباب بزرگ اینکه چرا صبح به این زودی رفت ، در گیر اتاق ها اونم نه همشون بلکه یکی فقط یکی از آنها اتاقی که به محض ورودش چشمش را گرفته بود اتاقی که رنگ درش به رنگ خون بود قرمز قرمز ۰۰۰۰۰
در همین فکرا بود که با شنیدن صدای اجوما که داشت اسمش را صدا میزد دست از افکارش برداشت نگاهش را به اجوما داد
اجوما : صبحت بخیر دخترم
اتاقت چطور بود؟خوب خوابیدی؟
ات : صبح شما هم بخیر
بله خیلی ازتون ممنونم
اجوما : خیلی خب دخترم خوشحالم که راضی هستی البته که سلیقه ارباب حرف نداره
ات همان نگاه تعجبی اش را به خودش گرفت گفت
ات : اجوما پیرمرد اتاق منو دکوراسیون کرده؟
اجوما : بله دخترم در ضمن بهتره یاد بگیری بهش ارباب بزرگ بگی و بی احترامی نکنی تا شاید بتونی محبتاش جبران کنی
ات : بله چشم
بعد حرف زدناشون هردو خندیدند اجوما کنار ات نشست دقایقی بعد خدمتکار صبحانه ای که آماده کرده بود آورد و هردو مشغول خوردن شدند
ات دختر داستان ما همانطور که بر روی کاناپه راحتی در مرکز سالن بود رفت روی مبل نشست و سپس کتابی را شروع به خواندن کرد کتابی که ساعتی قبل از اجوما خواسته بود برایش بیاورد..... کتاب داستان جالبی داشت محتوایی فوق العاده عاشقانه که ات بشدت عاشقش بود مخصوصا سبک هایی از عشق های کلاسیک ، شاهزادگان ، پریان و......
ادامه دارد۰۰۰۰۰۰۰
Part 7
پله ها را طی کرد با احساس گرسنگی به سمت آشپز خانه رفت تا اینکه خدمتکاری دید از خدمتکار جویای حال پیرمرد شد
خدمتکار: خانم ارباب بزرگ کار مهمی داشتند بخاطر همین صبح زود رفتند
ات: صبح زود!!!!! مگه الان زود نیست
خدمتکار : بله خانم حق با شماست اما همانطور که گفتم ارباب بزرگ کار واجبی داشتند برای همین رفتند
ات : خیلی خب متوجه شدم ممنونم
خدمتکار : خواهش میکنم خانم حتما گرسنه اید که صبح به این زودی اومدید اینجا لطفا سر میز بشینید من براتون صبحانه آماده میکنم
ات : ممنونم راستی میتونم وارد اتاق های طبقه بالا بشم
خدمتکار : خانم شما باید از اجوما یا ارباب بزرگ اجازه بگیرید من قادر به همچین تصمیمی نیستم اخه فقط یک خدمتکار سادم
ات : بله متوجه شدم
ات بعد از تشکر کوتاه به سمت میز رفت فکرش درگیر شده بود در گیر ارباب بزرگ اینکه چرا صبح به این زودی رفت ، در گیر اتاق ها اونم نه همشون بلکه یکی فقط یکی از آنها اتاقی که به محض ورودش چشمش را گرفته بود اتاقی که رنگ درش به رنگ خون بود قرمز قرمز ۰۰۰۰۰
در همین فکرا بود که با شنیدن صدای اجوما که داشت اسمش را صدا میزد دست از افکارش برداشت نگاهش را به اجوما داد
اجوما : صبحت بخیر دخترم
اتاقت چطور بود؟خوب خوابیدی؟
ات : صبح شما هم بخیر
بله خیلی ازتون ممنونم
اجوما : خیلی خب دخترم خوشحالم که راضی هستی البته که سلیقه ارباب حرف نداره
ات همان نگاه تعجبی اش را به خودش گرفت گفت
ات : اجوما پیرمرد اتاق منو دکوراسیون کرده؟
اجوما : بله دخترم در ضمن بهتره یاد بگیری بهش ارباب بزرگ بگی و بی احترامی نکنی تا شاید بتونی محبتاش جبران کنی
ات : بله چشم
بعد حرف زدناشون هردو خندیدند اجوما کنار ات نشست دقایقی بعد خدمتکار صبحانه ای که آماده کرده بود آورد و هردو مشغول خوردن شدند
ات دختر داستان ما همانطور که بر روی کاناپه راحتی در مرکز سالن بود رفت روی مبل نشست و سپس کتابی را شروع به خواندن کرد کتابی که ساعتی قبل از اجوما خواسته بود برایش بیاورد..... کتاب داستان جالبی داشت محتوایی فوق العاده عاشقانه که ات بشدت عاشقش بود مخصوصا سبک هایی از عشق های کلاسیک ، شاهزادگان ، پریان و......
ادامه دارد۰۰۰۰۰۰۰
- ۱۳.۰k
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط