نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:83
چند دقیقه بعد...
همه از اداره پلیس بیرون اومدن.
هوا خنک بود و خیابون نسبتاً خلوت.
ا/ت کنار جونگکوک راه میرفت، اما این بار هیچکدوم چیزی نمیگفتن.
نه پروندهای بود که دربارهاش حرف بزنن.
نه کسی دنبالشون بود.
نه حتی دعوایی برای شروع کردن.
و عجیبتر از همه...
هیچکس مجبورشون نکرده بود کنار هم راه برن.
جونگکوک بالاخره سکوت رو شکست.
«خب... حالا چی؟»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«نمیدونم.»
«تا الان همیشه یکی برامون تصمیم گرفته.»
ا/ت چند لحظه ساکت موند.
«آره.»
جونگکوک دستهاش رو توی جیبش گذاشت.
«فکر کنم بهتره چند روز از هم فاصله بگیریم.»
ا/ت قدمهاش رو آروم کرد.
«فاصله؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
«نه برای همیشه.»
«پس برای چی؟»
«برای اینکه بدون فشار خانوادهها فکر کنیم.»
ا/ت نگاهش رو پایین انداخت.
«یعنی میخوای جدا بشیم؟»
جونگکوک سریع جواب داد:
«من همچین چیزی نگفتم.»
«ولی گفتی فاصله بگیریم.»
«گفتم فکر کنیم.»
چند ثانیه سکوت شد.
جونگکوک ادامه داد:
«اگه قراره کنار هم بمونیم، باید به خاطر انتخاب خودمون باشه.»
ا/ت بهش نگاه کرد.
این جمله بیشتر از چیزی که انتظار داشت رویش اثر گذاشت.
آروم گفت:
«حق با توئه.»
---
چند ساعت بعد...
همه به خونه برگشتن.
فضای خونه با همیشه فرق داشت.
دخترخالهها توی سالن جمع شده بودن و هر کدوم ساکت به ا/ت و جونگکوک نگاه میکردن.
یورین بالاخره پرسید:
«یعنی واقعاً قراره جدا بشین؟»
ا/ت جواب نداد.
جونگکوک گفت:
«هنوز هیچ تصمیمی نگرفتیم.»
ناری با ناراحتی گفت:
«ولی پرونده که تموم شده.»
تهیونگ گفت:
«دقیقاً. حالا دیگه هیچ چیزی مجبورشون نمیکنه کنار هم بمونن.»
هانا آروم گفت:
«شاید همین باعث بشه بفهمن واقعاً چی میخوان.»
یورین به ا/ت نگاه کرد.
«تو چی میخوای؟»
ا/ت چند ثانیه سکوت کرد.
«نمیدونم.»
یورین آه کشید.
«این اولین باره که نمیتونی جواب آماده داشته باشی.»
ا/ت لبخند کمرنگی زد.
«چون این یکی واقعاً مهمه.»
---
شب...
ا/ت وارد اتاق شد و به وسایلش نگاه کرد.
چمدونش هنوز گوشه اتاق بود.
چند لحظه بهش خیره موند.
بعد شروع کرد وسایلش رو جمع کردن.
هر لباسی که داخل چمدون میذاشت، خاطرهای از این خونه یادش میاومد.
دعواهای بیپایان.
صبحونههایی که سرش کلکل میکردن.
بازیها.
خندهها.
حتی همون بالش مسخرهای که شب اول وسط تخت گذاشته بودن.
ا/ت لبخند کوچیکی زد.
بعد سریع لبخندش رو جمع کرد.
«من چرا دارم به اینا فکر میکنم؟»
چمدون رو بست.
---
چند دقیقه بعد...
وقتی از اتاق بیرون اومد، جونگکوک جلوی در ایستاده بود.
ا/ت چند لحظه مکث کرد.
«اینجایی؟»
«آره.»
نگاهش به چمدون افتاد.
«پس میری.»
ا/ت سرش رو تکون داد.
«چند روز.»
جونگکوک چیزی نگفت.
چند ثانیه فقط به چمدون نگاه کرد.
بعد گفت:
«باشه.»
ا/ت انتظار داشت حداقل یه چیزی بگه.
ولی جونگکوک فقط کنار رفت تا راه رو باز کنه.
ا/ت چند قدم جلو رفت.
اما قبل از رسیدن به پلهها، جونگکوک صداش زد.
«ا/ت.»
ا/ت برگشت.
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
«این بار... هر تصمیمی بگیری، انتخاب خودته.»
ا/ت بهش خیره شد.
«تو هم همینطور.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«آره.»
ا/ت لبخند خیلی کوچیکی زد.
«پس مراقب خودت باش.»
«تو هم.»
ا/ت چمدونش رو برداشت و از پلهها پایین رفت.
جونگکوک همونجا ایستاد و رفتنش رو نگاه کرد.
درِ خونه باز شد.
ا/ت بیرون رفت.
در بسته شد.
---
ا/ت چند قدم از خونه دور شد.
بعد ایستاد.
پشت سرش رو نگاه نکرد.
اما دستش هنوز روی دستهی چمدون بود.
برای اولین بار...
رفتن از اون خونه اجبار نبود.
میتونست بره.
میتونست برنگرده.
میتونست همهچیز رو تموم کنه.
اما همین آزادی...
از هر اجباری سختتر بود.
آن طرف در، جونگکوک هنوز به جای خالی ا/ت نگاه میکرد.
و برای اولین بار، هیچکس نبود که بهش بگه چه تصمیمی بگیره.
فقط خودش بود...
و احساسی که هنوز اسمش رو نمیدونست.
ادامه دارد...
Part:83
چند دقیقه بعد...
همه از اداره پلیس بیرون اومدن.
هوا خنک بود و خیابون نسبتاً خلوت.
ا/ت کنار جونگکوک راه میرفت، اما این بار هیچکدوم چیزی نمیگفتن.
نه پروندهای بود که دربارهاش حرف بزنن.
نه کسی دنبالشون بود.
نه حتی دعوایی برای شروع کردن.
و عجیبتر از همه...
هیچکس مجبورشون نکرده بود کنار هم راه برن.
جونگکوک بالاخره سکوت رو شکست.
«خب... حالا چی؟»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«نمیدونم.»
«تا الان همیشه یکی برامون تصمیم گرفته.»
ا/ت چند لحظه ساکت موند.
«آره.»
جونگکوک دستهاش رو توی جیبش گذاشت.
«فکر کنم بهتره چند روز از هم فاصله بگیریم.»
ا/ت قدمهاش رو آروم کرد.
«فاصله؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
«نه برای همیشه.»
«پس برای چی؟»
«برای اینکه بدون فشار خانوادهها فکر کنیم.»
ا/ت نگاهش رو پایین انداخت.
«یعنی میخوای جدا بشیم؟»
جونگکوک سریع جواب داد:
«من همچین چیزی نگفتم.»
«ولی گفتی فاصله بگیریم.»
«گفتم فکر کنیم.»
چند ثانیه سکوت شد.
جونگکوک ادامه داد:
«اگه قراره کنار هم بمونیم، باید به خاطر انتخاب خودمون باشه.»
ا/ت بهش نگاه کرد.
این جمله بیشتر از چیزی که انتظار داشت رویش اثر گذاشت.
آروم گفت:
«حق با توئه.»
---
چند ساعت بعد...
همه به خونه برگشتن.
فضای خونه با همیشه فرق داشت.
دخترخالهها توی سالن جمع شده بودن و هر کدوم ساکت به ا/ت و جونگکوک نگاه میکردن.
یورین بالاخره پرسید:
«یعنی واقعاً قراره جدا بشین؟»
ا/ت جواب نداد.
جونگکوک گفت:
«هنوز هیچ تصمیمی نگرفتیم.»
ناری با ناراحتی گفت:
«ولی پرونده که تموم شده.»
تهیونگ گفت:
«دقیقاً. حالا دیگه هیچ چیزی مجبورشون نمیکنه کنار هم بمونن.»
هانا آروم گفت:
«شاید همین باعث بشه بفهمن واقعاً چی میخوان.»
یورین به ا/ت نگاه کرد.
«تو چی میخوای؟»
ا/ت چند ثانیه سکوت کرد.
«نمیدونم.»
یورین آه کشید.
«این اولین باره که نمیتونی جواب آماده داشته باشی.»
ا/ت لبخند کمرنگی زد.
«چون این یکی واقعاً مهمه.»
---
شب...
ا/ت وارد اتاق شد و به وسایلش نگاه کرد.
چمدونش هنوز گوشه اتاق بود.
چند لحظه بهش خیره موند.
بعد شروع کرد وسایلش رو جمع کردن.
هر لباسی که داخل چمدون میذاشت، خاطرهای از این خونه یادش میاومد.
دعواهای بیپایان.
صبحونههایی که سرش کلکل میکردن.
بازیها.
خندهها.
حتی همون بالش مسخرهای که شب اول وسط تخت گذاشته بودن.
ا/ت لبخند کوچیکی زد.
بعد سریع لبخندش رو جمع کرد.
«من چرا دارم به اینا فکر میکنم؟»
چمدون رو بست.
---
چند دقیقه بعد...
وقتی از اتاق بیرون اومد، جونگکوک جلوی در ایستاده بود.
ا/ت چند لحظه مکث کرد.
«اینجایی؟»
«آره.»
نگاهش به چمدون افتاد.
«پس میری.»
ا/ت سرش رو تکون داد.
«چند روز.»
جونگکوک چیزی نگفت.
چند ثانیه فقط به چمدون نگاه کرد.
بعد گفت:
«باشه.»
ا/ت انتظار داشت حداقل یه چیزی بگه.
ولی جونگکوک فقط کنار رفت تا راه رو باز کنه.
ا/ت چند قدم جلو رفت.
اما قبل از رسیدن به پلهها، جونگکوک صداش زد.
«ا/ت.»
ا/ت برگشت.
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
«این بار... هر تصمیمی بگیری، انتخاب خودته.»
ا/ت بهش خیره شد.
«تو هم همینطور.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«آره.»
ا/ت لبخند خیلی کوچیکی زد.
«پس مراقب خودت باش.»
«تو هم.»
ا/ت چمدونش رو برداشت و از پلهها پایین رفت.
جونگکوک همونجا ایستاد و رفتنش رو نگاه کرد.
درِ خونه باز شد.
ا/ت بیرون رفت.
در بسته شد.
---
ا/ت چند قدم از خونه دور شد.
بعد ایستاد.
پشت سرش رو نگاه نکرد.
اما دستش هنوز روی دستهی چمدون بود.
برای اولین بار...
رفتن از اون خونه اجبار نبود.
میتونست بره.
میتونست برنگرده.
میتونست همهچیز رو تموم کنه.
اما همین آزادی...
از هر اجباری سختتر بود.
آن طرف در، جونگکوک هنوز به جای خالی ا/ت نگاه میکرد.
و برای اولین بار، هیچکس نبود که بهش بگه چه تصمیمی بگیره.
فقط خودش بود...
و احساسی که هنوز اسمش رو نمیدونست.
ادامه دارد...
- ۵۰۹
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط