{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت

Part:84

صبح روز بعد...

ا/ت توی اتاق خودش از خواب بیدار شد.

همه‌چیز مثل قبل بود؛ همون اتاق، همون خونه و همون سکوت آشنا.

اما یه چیزی فرق کرده بود.

آروم گفت:

«فکر می‌کردم برگشتن اینجا باید خوشحالم کنه.»

وقتی پایین رفت، مادرش سر میز صبحونه بود.

«خوب خوابیدی؟»

«آره.»

مادرش لبخند زد.

«پس چرا شبیه کسی هستی که یه چیزی رو گم کرده؟»

ا/ت سریع گفت:

«هیچی گم نکردم.»

اما نگاهش روی صندلی خالی روبه‌روش موند.

---

همون موقع، خونه جونگکوک...

جونگکوک طبق عادت دو تا بشقاب روی میز گذاشت.

چند ثانیه بعد به بشقاب دوم نگاه کرد.

«...عادت بدی شده.»

پدرش لبخند زد.

جونگکوک گفت:

«چیه؟»

«هیچی.»

جونگکوک آه کشید.

«همه امروز یه مشکلی با کلمه هیچی دارن.»

---

چند ساعت بعد، یورین و ناری پیش ا/ت اومدن.

یورین گفت:

«پس چرا هر دو دقیقه گوشیتو چک می‌کنی؟»

ا/ت سریع گفت:

«داشتم ساعت رو نگاه می‌کردم.»

ناری به ساعت دیواری اشاره کرد.

«اونجاست.»

ا/ت مکث کرد.

«گوشی دقیق‌تره.»

یورین خندید.

«تو واقعاً افتضاح دروغ می‌گی.»

ناری گفت:

«دلم برای دعواهاتون تنگ شده.»

ا/ت ناخودآگاه گفت:

«منم...»

ساکت شد.

بعد سریع ادامه داد:

«منم دلم برای سکوت تنگ شده بود.»

یورین و ناری به هم نگاه کردن.

«خیلی قانع‌کننده بود.»

---

اون طرف، تهیونگ و هانا هم سراغ جونگکوک اومدن.

تهیونگ گفت:

«وقتی ا/ت بود، حداقل با یکی دعوا می‌کردی.»

جونگکوک اخم کرد.

«اون فقط اعصابمو خورد می‌کرد.»

هانا خندید.

«پس چرا امروز چند بار درباره‌ش حرف زدی؟»

جونگکوک چیزی نگفت و بالش رو سمتشون پرت کرد.

تهیونگ خندید.

«بالاخره یه چیزی از قبل برگشت.»

---

شب...

ا/ت چت جونگکوک رو باز کرد.

نوشت:

«خوبی؟»

چند ثانیه بعد پاکش کرد.

دوباره نوشت:

«امروز چی کار کردی؟»

باز هم پاک کرد.

همون موقع، جونگکوک هم چند بار چیزی نوشت و پاک کرد.

هیچ‌کدوم حاضر نبودن اولین پیام رو بفرستن.

---

روز بعد، پدر ا/ت تماس گرفت.

«چند تا مدرک مربوط به شرکت باید از دفتر قدیمی تحویل گرفته بشه. جونگکوک هم اونجاست.»

ا/ت چند ثانیه ساکت موند.

«باشه.»

---

چند ساعت بعد، ا/ت وارد دفتر شد و جونگکوک رو دید.

هر دو چند لحظه به هم نگاه کردن.

جونگکوک گفت:

«فکر نمی‌کردم بیای.»

ا/ت جواب داد:

«منم فکر نمی‌کردم تو اینجا باشی.»

بعد کنار هم دنبال مدارک گشتن.

حتی بعد از چند روز فاصله، کل‌کل‌های قدیمیشون هنوز سر جاش بود.

ا/ت گفت:

«هنوزم همون آدمی.»

جونگکوک جواب داد:

«تو هم.»

---

وقتی کارشون تموم شد، جونگکوک کنار ماشین گفت:

«اگه بخوای، می‌رسونمت.»

ا/ت اول گفت:

«لازم نیست.»

چند قدم رفت، اما برگشت.

«ولی... اگه مسیرت همونه، می‌تونی.»

جونگکوک لبخند کوچیکی زد.

«مسیرم همونه.»

داخل ماشین، چند دقیقه سکوت بود.

بعد ا/ت آروم گفت:

«جونگکوک... فکر کنم این فاصله اون‌قدر که فکر می‌کردم راحت نیست.»

جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.

«منم همین فکر رو می‌کنم.»

این بار هیچ‌کدوم شوخی نکردن.

چون وقتی دیگه مجبور نبودن کنار هم باشن...

هنوز خودشون می‌خواستن کنار هم باشن.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

نام: قرارداد نفرتPart:83چند دقیقه بعد...همه از اداره پلیس بی...

نام: قرارداد نفرتPart:82چند ساعت بعد...بوی مواد ضدعفونی‌کنند...

نام: قرارداد نفرتPart:29صبح هنوز کامل شروع نشده بود که زنگ خ...

نام: قرارداد نفرتPart:29ناری:«چی؟»یورین صفحه رو بهشون نشون د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط