#My Sexy Toy. Part ۴
#My Sexy Toy. Part ۴
---
نیم ساعت بعد، در باز شد.
فیلیکس از جا پرید. هیونجین با حالتی عادی وارد نشد. تلوتلو خورد. به چهارچوب در تکیه داد. چشمانش نیمهبسته و قرمز بود. بوی الکل از فاصلهی چند متری هم به مشام میرسید.
هیونجین مست بود. نه یه کم، بلکه اونجور که دیگه نمیتونست راه برو رو مستقیم.
فیلیکس عقب رفت. ترس دوباره جان گرفت توی وجودش. هیونجین مست یعنی غیرقابل پیشبینی. یعنی هر کاری ممکنه بکنه.
هیونجین: (با لبخندی کج و افتاده) هی...ماهی کوچولو...اومدم بالا...
فیلیکس: (با احتیاط) چ...چرا اینقدر خوردی؟
هیونجین: (با خندهی خشنی) واسه اینکه یادم بره چقدر ازت متنفرم...واسه اینکه یادم بره چقدر دوست دارم خفهات کنم...
تلوتلو خورد و به سمت تخت خم شد. فیلیکس سریع از جاش بلند شد و به گوشهی اتاق رفت.
هیونجین: (با صدای کشیده) نترس عزیزم...نترس...امشب مهمونیم...
دستش را پشت کمرش برد و یه جعبهی مخملین کوچک درآورد. پرتش کرد سمت فیلیکس. جعبه به زمین خورد و باز شد. گردنبند نقرهای با آویز ماه از توش بیرون غلتید.
فیلیکس گیج نگاه کرد.
هیونجین: (با صدای گرفته) ب...بردار...برات خریدم...نمیدونم چرا...احمق بودم...
فیلیکس: (با تردید) این...واسه منه؟
هیونجین: (با بیحوصلگی و مستی) آخه کی دیگه؟ مگه غیر از تو کس دیگهای اینجاست که هر روز بهش...آزار برسونم...؟
کلمه رو درآورد ولی کامل نگفت. درست توی صورت فیلیکس. سنگین. زشت. ولی فیلیکس دیگه بهش عادت کرده بود. خم شد و گردنبند را از روی زمین برداشت. نقرهای بود. آویز ماه زیر نور مهتابی اتاق چشمک زد.
فیلیکس: (زیر لب) ماه...
هیونجین ناگهان از جا کند شد. با قدمهایی که کنترلشون رو نداشت، چند قدم به سمت فیلیکس برداشت. فیلیکس عقب عقب رفت تا به دیوار خورد.
هیونجین دستش را دراز کرد و گردنبند را از دست فیلیکس گرفت. فیلیکس فکر کرد میخواهد پس بگیرد، اما هیونجین با انگشتان لرزان و بیحوصلهاش، گردنبند را باز کرد و آویزانش کرد جلوی صورت فیلیکس.
هیونجین: (با نگاهی سنگین و نیمهباز) بچرخ...
فیلیکس: (با لرز) چ...چی؟
هیونجین: (با صدای خشدار) گفتم بچرخ، میخوام ببندمش به گردنت...بجنب دیگه...
فیلیکس با احتیاط چرخید. پشتش به هیونجین بود. نفسش را حبس کرد. دستهای هیونجین دور گردنش حلقه شد، اما این بار قفل نشد. فقط داشت گردنبند را میبست.
انگشتان سرد و لرزان هیونجین به گردن فیلیکس میخورد. نفس الکلیاش به پشت گوش فیلیکس میخورد. فیلیکس میلرزید، نه فقط از ترس، از چیز دیگری که نمیشناختش.
بست.
آویز ماه روی سینهی فیلیکس نشست.
هیونجین اما دستش را از گردن فیلیکس برنداشت. انگشتانش روی استخوان ترقوهاش مکث کرد. بعد به آرامی، خیلی آرام، فیلیکس را به سمت خود چرخاند.
نگاههایشان به هم دوخت.
چشمان هیونجین قرمز و خیس بود. از الکل، از چیزهای دیگه. نگاهش سنگین بود. مستی کنترلش را ازش گرفته بود.
هیونجین: (با زمزمهای که بوی الکل داشت) میدونی...وقتی مستم...همیشه کارایی میکنم که بعدش پشیمون میشم...
فیلیکس: (با نفس بند آمده) پ...پس نکن...
هیونجین: (خندهای کوتاه و سرد) ولی تو...تو باعث میشی همهی پشیمونیهام ارزش داشته باشن...
و ناگهان، بدون هیچ اخطاری، صورتش را به سمت فیلیکس برد و لبهایش را به زور به لبهای فیلیکس چسباند.
اون عمل نبود. یک تهاجم بود.
دهان هیونجین بوی تلخ الکل میداد. دندانهایش به لب پایین فیلیکس ساییده شد. دستش به پشت گردن فیلیکس قفل کرد و او را به دیوار کوبید. فیلیکس جیغی کوتاه کشید توی دهانش، اما صدایی درنیامد.
هیونجین با شدت...عملش رو انجام داد. نه با عشق، با مالکیت. با هوس. با مستی. با چیزهایی که حتی خودش هم اسمشون رو نمیدونست.
فیلیکس سعی کرد فشارش بدهد، اما هیونجین محکمتر گرفت. دست دیگرش کمر فیلیکس را فشرد و ناخنهایش توی پوستش فرو رفت.
چند ثانیه گذشت. شاید بیشتر.
هیونجین ناگهان پس کشید. و به فیلیکس نگاه کرد و نیشخند زد و....(ادامه دارد)
مایل به پارت بعدی؟🙃
بعد از مدت ها براتون نوشتمششش😭😭
خیلی فکر کردم راستش و تنها چیزایی بود که به ذهنم رسید میدونم خیلی کم شده (اگر پارت کمه بگید که دفعه ی بعدی بیشترش کنم)و اینکه همین دیگه دوستون دارم منتظر پارت های بعدی هیونی باشید🎀🥟✨️😭
#Hyunjin
---
نیم ساعت بعد، در باز شد.
فیلیکس از جا پرید. هیونجین با حالتی عادی وارد نشد. تلوتلو خورد. به چهارچوب در تکیه داد. چشمانش نیمهبسته و قرمز بود. بوی الکل از فاصلهی چند متری هم به مشام میرسید.
هیونجین مست بود. نه یه کم، بلکه اونجور که دیگه نمیتونست راه برو رو مستقیم.
فیلیکس عقب رفت. ترس دوباره جان گرفت توی وجودش. هیونجین مست یعنی غیرقابل پیشبینی. یعنی هر کاری ممکنه بکنه.
هیونجین: (با لبخندی کج و افتاده) هی...ماهی کوچولو...اومدم بالا...
فیلیکس: (با احتیاط) چ...چرا اینقدر خوردی؟
هیونجین: (با خندهی خشنی) واسه اینکه یادم بره چقدر ازت متنفرم...واسه اینکه یادم بره چقدر دوست دارم خفهات کنم...
تلوتلو خورد و به سمت تخت خم شد. فیلیکس سریع از جاش بلند شد و به گوشهی اتاق رفت.
هیونجین: (با صدای کشیده) نترس عزیزم...نترس...امشب مهمونیم...
دستش را پشت کمرش برد و یه جعبهی مخملین کوچک درآورد. پرتش کرد سمت فیلیکس. جعبه به زمین خورد و باز شد. گردنبند نقرهای با آویز ماه از توش بیرون غلتید.
فیلیکس گیج نگاه کرد.
هیونجین: (با صدای گرفته) ب...بردار...برات خریدم...نمیدونم چرا...احمق بودم...
فیلیکس: (با تردید) این...واسه منه؟
هیونجین: (با بیحوصلگی و مستی) آخه کی دیگه؟ مگه غیر از تو کس دیگهای اینجاست که هر روز بهش...آزار برسونم...؟
کلمه رو درآورد ولی کامل نگفت. درست توی صورت فیلیکس. سنگین. زشت. ولی فیلیکس دیگه بهش عادت کرده بود. خم شد و گردنبند را از روی زمین برداشت. نقرهای بود. آویز ماه زیر نور مهتابی اتاق چشمک زد.
فیلیکس: (زیر لب) ماه...
هیونجین ناگهان از جا کند شد. با قدمهایی که کنترلشون رو نداشت، چند قدم به سمت فیلیکس برداشت. فیلیکس عقب عقب رفت تا به دیوار خورد.
هیونجین دستش را دراز کرد و گردنبند را از دست فیلیکس گرفت. فیلیکس فکر کرد میخواهد پس بگیرد، اما هیونجین با انگشتان لرزان و بیحوصلهاش، گردنبند را باز کرد و آویزانش کرد جلوی صورت فیلیکس.
هیونجین: (با نگاهی سنگین و نیمهباز) بچرخ...
فیلیکس: (با لرز) چ...چی؟
هیونجین: (با صدای خشدار) گفتم بچرخ، میخوام ببندمش به گردنت...بجنب دیگه...
فیلیکس با احتیاط چرخید. پشتش به هیونجین بود. نفسش را حبس کرد. دستهای هیونجین دور گردنش حلقه شد، اما این بار قفل نشد. فقط داشت گردنبند را میبست.
انگشتان سرد و لرزان هیونجین به گردن فیلیکس میخورد. نفس الکلیاش به پشت گوش فیلیکس میخورد. فیلیکس میلرزید، نه فقط از ترس، از چیز دیگری که نمیشناختش.
بست.
آویز ماه روی سینهی فیلیکس نشست.
هیونجین اما دستش را از گردن فیلیکس برنداشت. انگشتانش روی استخوان ترقوهاش مکث کرد. بعد به آرامی، خیلی آرام، فیلیکس را به سمت خود چرخاند.
نگاههایشان به هم دوخت.
چشمان هیونجین قرمز و خیس بود. از الکل، از چیزهای دیگه. نگاهش سنگین بود. مستی کنترلش را ازش گرفته بود.
هیونجین: (با زمزمهای که بوی الکل داشت) میدونی...وقتی مستم...همیشه کارایی میکنم که بعدش پشیمون میشم...
فیلیکس: (با نفس بند آمده) پ...پس نکن...
هیونجین: (خندهای کوتاه و سرد) ولی تو...تو باعث میشی همهی پشیمونیهام ارزش داشته باشن...
و ناگهان، بدون هیچ اخطاری، صورتش را به سمت فیلیکس برد و لبهایش را به زور به لبهای فیلیکس چسباند.
اون عمل نبود. یک تهاجم بود.
دهان هیونجین بوی تلخ الکل میداد. دندانهایش به لب پایین فیلیکس ساییده شد. دستش به پشت گردن فیلیکس قفل کرد و او را به دیوار کوبید. فیلیکس جیغی کوتاه کشید توی دهانش، اما صدایی درنیامد.
هیونجین با شدت...عملش رو انجام داد. نه با عشق، با مالکیت. با هوس. با مستی. با چیزهایی که حتی خودش هم اسمشون رو نمیدونست.
فیلیکس سعی کرد فشارش بدهد، اما هیونجین محکمتر گرفت. دست دیگرش کمر فیلیکس را فشرد و ناخنهایش توی پوستش فرو رفت.
چند ثانیه گذشت. شاید بیشتر.
هیونجین ناگهان پس کشید. و به فیلیکس نگاه کرد و نیشخند زد و....(ادامه دارد)
مایل به پارت بعدی؟🙃
بعد از مدت ها براتون نوشتمششش😭😭
خیلی فکر کردم راستش و تنها چیزایی بود که به ذهنم رسید میدونم خیلی کم شده (اگر پارت کمه بگید که دفعه ی بعدی بیشترش کنم)و اینکه همین دیگه دوستون دارم منتظر پارت های بعدی هیونی باشید🎀🥟✨️😭
#Hyunjin
- ۳۶۷
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط