FALLEN ECHOES
FALLEN ECHOES
Part 7
صبح روز بعد، هیونجین با وجود اینکه فقط چند ساعت خوابیده بود، زودتر از همیشه بیدار شد.
ذهنش هنوز درگیر دفترچهای بود که شب قبل پیدا کرده بود.
جملههای کوتاه اما پر از احساس آن، مدام در ذهنش تکرار میشدند.
انگار نسخهای از خودش در گذشته تلاش کرده بود چیزی را به او بگوید.
اما حالا آن پیام ناقص بود.
و او باید باقی آن را پیدا میکرد.
وقتی از اتاق خارج شد، بوی قهوه در عمارت پیچیده بود.
در سالن غذاخوری، فیلیکس کنار پنجره نشسته بود.
نور صبح روی موهای طلاییاش افتاده بود.
برای لحظهای، هیونجین احساس کرد این صحنه را قبلاً دیده است.
نه یک بار.
بلکه صدها بار.
اما همان لحظه تصویر از ذهنش محو شد.
او روی صندلی روبهروی فیلیکس نشست.
فیلیکس لبخند زد.
«صبح بخیر.»
«صبح بخیر.»
چند ثانیه سکوت میانشان حاکم شد.
هیونجین به فنجان قهوه خیره ماند.
بعد ناگهان پرسید:
«قبل از حادثه... من آدم خوبی بودم؟»
فیلیکس غافلگیر شد.
«چی؟»
«فقط جواب بده.»
فیلیکس چند لحظه فکر کرد.
بعد لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست.
«خیلی بهتر از چیزی بودی که خودت فکر میکردی.»
هیونجین چیزی نگفت.
اما آن جواب تا مدتها در ذهنش ماند.
---
بعدازظهر همان روز، هیونجین به شرکت رفت.
بیشتر کارمندان از دیدن او خوشحال بودند.
اما هنوز بعضی نگاهها عجیب به نظر میرسیدند.
انگار همه چیز را نمیگفتند.
وقتی از کنار بخش بایگانی عبور میکرد، صدای دو کارمند را شنید.
آنها متوجه حضورش نشده بودند.
«فکر میکنی حافظهش برگرده؟»
«امیدوارم نه...»
هیونجین همانجا ایستاد.
ضربان قلبش بالا رفت.
اما قبل از اینکه بتواند چیزی بشنود، هر دو متوجه او شدند و سریع ساکت شدند.
این دومین بار بود که کسی از بازگشت حافظه او میترسید.
و این موضوع اتفاقی نبود.
---
عصر هنگام خروج از شرکت، متوجه مردی شد که آن طرف خیابان ایستاده بود.
کت مشکی پوشیده بود.
و انگار مدت زیادی بود که او را زیر نظر داشت.
هیونجین چند قدم به سمتش رفت.
اما مرد فوراً سوار ماشین شد و دور شد.
تنها چیزی که روی زمین باقی ماند، یک پاکت سفید بود.
پاکتی که احتمالاً از جیبش افتاده بود.
هیونجین آن را برداشت.
و وقتی بازش کرد، رنگ از صورتش پرید.
داخل پاکت فقط یک عکس وجود داشت.
عکسی از خودش.
در کنار فیلیکس.
اما این بار پشت سر آنها خودرویی دیده میشد که شعلهور بود.
در گوشه عکس، با خودکار قرمز نوشته شده بود:
«حقیقت از آتش شروع شد.»
---
آن شب، هیونجین تا ساعتها به آن عکس خیره ماند.
برای اولین بار حس میکرد حادثه فقط یک تصادف ساده نبوده است.
کسی چیزی را پنهان کرده بود.
چیزی بسیار بزرگ.
و هرچه بیشتر جلو میرفت، بیشتر مطمئن میشد که زندگی گذشتهاش با فیلیکس ارتباطی عمیقتر از آن چیزی داشته که همه ادعا میکنند.
اما هنوز هیچکس حاضر نبود حقیقت را به زبان بیاورد...
و گذشته همچنان در تاریکی پنهان مانده بود.
اینم از پارت جدیددددد ببخشید دیر شد ووووو پارت بعدی از کدوم رمان باشه🙃
منتظر پارت بعدی هیونی باشید🎀✨️🥟
#Hyunjin
Part 7
صبح روز بعد، هیونجین با وجود اینکه فقط چند ساعت خوابیده بود، زودتر از همیشه بیدار شد.
ذهنش هنوز درگیر دفترچهای بود که شب قبل پیدا کرده بود.
جملههای کوتاه اما پر از احساس آن، مدام در ذهنش تکرار میشدند.
انگار نسخهای از خودش در گذشته تلاش کرده بود چیزی را به او بگوید.
اما حالا آن پیام ناقص بود.
و او باید باقی آن را پیدا میکرد.
وقتی از اتاق خارج شد، بوی قهوه در عمارت پیچیده بود.
در سالن غذاخوری، فیلیکس کنار پنجره نشسته بود.
نور صبح روی موهای طلاییاش افتاده بود.
برای لحظهای، هیونجین احساس کرد این صحنه را قبلاً دیده است.
نه یک بار.
بلکه صدها بار.
اما همان لحظه تصویر از ذهنش محو شد.
او روی صندلی روبهروی فیلیکس نشست.
فیلیکس لبخند زد.
«صبح بخیر.»
«صبح بخیر.»
چند ثانیه سکوت میانشان حاکم شد.
هیونجین به فنجان قهوه خیره ماند.
بعد ناگهان پرسید:
«قبل از حادثه... من آدم خوبی بودم؟»
فیلیکس غافلگیر شد.
«چی؟»
«فقط جواب بده.»
فیلیکس چند لحظه فکر کرد.
بعد لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست.
«خیلی بهتر از چیزی بودی که خودت فکر میکردی.»
هیونجین چیزی نگفت.
اما آن جواب تا مدتها در ذهنش ماند.
---
بعدازظهر همان روز، هیونجین به شرکت رفت.
بیشتر کارمندان از دیدن او خوشحال بودند.
اما هنوز بعضی نگاهها عجیب به نظر میرسیدند.
انگار همه چیز را نمیگفتند.
وقتی از کنار بخش بایگانی عبور میکرد، صدای دو کارمند را شنید.
آنها متوجه حضورش نشده بودند.
«فکر میکنی حافظهش برگرده؟»
«امیدوارم نه...»
هیونجین همانجا ایستاد.
ضربان قلبش بالا رفت.
اما قبل از اینکه بتواند چیزی بشنود، هر دو متوجه او شدند و سریع ساکت شدند.
این دومین بار بود که کسی از بازگشت حافظه او میترسید.
و این موضوع اتفاقی نبود.
---
عصر هنگام خروج از شرکت، متوجه مردی شد که آن طرف خیابان ایستاده بود.
کت مشکی پوشیده بود.
و انگار مدت زیادی بود که او را زیر نظر داشت.
هیونجین چند قدم به سمتش رفت.
اما مرد فوراً سوار ماشین شد و دور شد.
تنها چیزی که روی زمین باقی ماند، یک پاکت سفید بود.
پاکتی که احتمالاً از جیبش افتاده بود.
هیونجین آن را برداشت.
و وقتی بازش کرد، رنگ از صورتش پرید.
داخل پاکت فقط یک عکس وجود داشت.
عکسی از خودش.
در کنار فیلیکس.
اما این بار پشت سر آنها خودرویی دیده میشد که شعلهور بود.
در گوشه عکس، با خودکار قرمز نوشته شده بود:
«حقیقت از آتش شروع شد.»
---
آن شب، هیونجین تا ساعتها به آن عکس خیره ماند.
برای اولین بار حس میکرد حادثه فقط یک تصادف ساده نبوده است.
کسی چیزی را پنهان کرده بود.
چیزی بسیار بزرگ.
و هرچه بیشتر جلو میرفت، بیشتر مطمئن میشد که زندگی گذشتهاش با فیلیکس ارتباطی عمیقتر از آن چیزی داشته که همه ادعا میکنند.
اما هنوز هیچکس حاضر نبود حقیقت را به زبان بیاورد...
و گذشته همچنان در تاریکی پنهان مانده بود.
اینم از پارت جدیددددد ببخشید دیر شد ووووو پارت بعدی از کدوم رمان باشه🙃
منتظر پارت بعدی هیونی باشید🎀✨️🥟
#Hyunjin
- ۱.۹k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط