{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#my.sexy.toy. part 5

#my.sexy.toy. part 5

چند ثانیه گذشت. شاید بیشتر.

هیونجین ناگهان پس کشید. مثل اینکه چیزی او را گاز گرفته باشد. عقب رفت و تلوتلو خورد. به لبهی تخت تکیه داد و نفسزنان به فیلیکس خیره شد.

نگاهش گیج بود. انگار تازه فهمیده بود چه کاری کرده.

فیلیکس همانجا ایستاده بود. پشتش به دیوار. لبهایش سوخت. طعم الکل و زور توی دهانش مونده بود. گردنبند سرد روی سینهاش سنگینی میکرد. دستش را آورد بالا و پشت لبهایش را کشید. نگاهش به زمین بود. میلرزید.

هیونجین: (با صدای خشن و گرفته) ...چرا نزدی؟

فیلیکس سرش را بلند کرد. چشمانش برق زد.

فیلیکس: (با صدایی که سعی کرد محکم باشد) چی؟

هیونجین: (با لبخندی که به زور روی لبش نشسته بود) گفتم...چرا نزدی؟ همیشه که میکوبی...الان چرا هیچی نگفتی؟

فیلیکس نفس عمیقی کشید. دستش را از روی لبهایش برداشت. گردنبند را لمس کرد. آویز ماه زیر نور چشمک زد.

فیلیکس: (آرام) چون تو مستی.

هیونجین ابروهایش را در هم کشید. انگار کلمه را نفهمیده بود.

هیونجین: (با خندهی کوتاه) پس چی؟ مستی بهانهی خوبیه برای هر کاری...

فیلیکس: (با صدای لرزان اما مصمم) نه. بهانه نیست. تو این کاری رو که کردی...همین الان...وقتی هوشیار باشی، ازش متنفری.

هیونجین ساکت شد. نگاهش روی فیلیکس قفل ماند. چیزی در چشمانش تغییر کرد. پردهای از مستی کنار رفت و زیرش، چیز دیگری بود. خستگی. آشفتگی. چیزهایی که نمیخواست نشان بدهد.

هیونجین: (با زمزمه) ...تو چی میدونی از اینکه من از چی متنفرم؟

فیلیکس: (با احتیاط) کافیه بهت نگاه کنم.

هیونجین ناگهان از جا بلند شد. فیلیکس نفسش را حبس کرد. اما هیونجین به سمتش نیامد. به سمت در رفت. دستش را روی دستگیره گذاشت. ایستاد. بدون اینکه برگردد، گفت:

هیونجین: (با صدای گرفته) اون گردنبند رو...نداز دور...قشنگه...

و در را باز کرد و رفت. پلهها را یکییکی پایین رفت. صداهای تلوتلویش تا پایین راهرو پیچید. بعد درِ ورودی با صدای بلند بسته شد.

فیلیکس تنها ماند.

دستش را پایین آورد و به گردنبند نگاه کرد. ماه. نقرهای. ساده. زیر نور مهتابی میدرخشید.

چرا؟ چرا برایش خریده بود؟ وسط تمام این کینه و آزار، چرا این؟

فیلیکس نفس عمیقی کشید و به سمت تخت رفت. نشست. انگشتانش همچنان روی آویز بود. فلز سرد کم کم گرم شد زیر پوستش.

لبهایش هنوز میسوخت.

نه از زور. از چیز دیگری.

چیزی که اسمش را نمیدانست.

---

صبح روز بعد.

فیلیکس با نور خورشید بیدار شد. گردنبند هنوز روی سینهاش بود. یک لحظه وحشت کرد که هیونجین دوباره بیاید، اما خانه ساکت بود. از پنجره نگاه کرد. ماشین هیونجین پارکینگ نبود.

رفته بود.

فیلیکس بلند شد. رفت سمت حمام. توی آینه به خودش نگاه کرد. لب پایینش کمی ورم کرده بود. ولی گردنبند...روی سینهاش نشسته بود، انگار همیشه آنجا بوده.

دستش را برداشت که بازش کند. مکث کرد.

بازش نکرد.

به آشپزخانه رفت. روی میز، یک یادداشت بود. دستخط کج و ناخوانای هیونجین:

"صبحانه توی یخچاله. نخور نمیخواد. ولی اگه گرسنه شدی...نذار بمیره."

فیلیکس یادداشت را چند بار خواند. لبخند کوچکی روی لبش نشست. نه از روی خوشحالی. از روی تعجب. از روی اینکه هیونجین، با همهی زشتیاش، هنوز چیزی توی وجودش بود که نمیتوانست پنهان کند.

یخچال را باز کرد. یک بشقاب املت بود. ساده. نه چیز خاصی. ولی گرم بود.

فیلیکس نشست پشت میز. شروع کرد به خوردن.

و برای اولین بار، فکر کرد شاید هیونجین هم...توی این کابوس، اسیر چیزی باشه که ازش فراریه.

---

بعدازظهر.

در باز شد. فیلیکس از جا پرید. هیونجین وارد شد. هوشیار. لباس رسمی پوشیده بود. موهایش را عقب زده بود. کیفی دستش بود. نگاهش به فیلیکس دوخت. بعد به گردنبند روی سینهاش.

هیونجین: (با صدای سرد و معمول) هنوز روشه؟

فیلیکس دستش را روی گردنبند گذاشت. نگاهش را برنداشت.

فیلیکس: (آرام) گفتی قشنگه.

هیونجین مکث کرد. چیزی توی چشمانش جرقه زد، اما سریع خاموشش کرد.

هیونجین: (با اخم) امروز کار دارم. تا شب برنمیگردم. در رو از بیرون قفل میکنم. هیچ کاری نکن که پشیمون بشی.

فیلیکس: (با لبخندی مبهم) مثل دیشب؟

هیونجین یخ زد. نگاهش تیز شد. چند ثانیه به فیلیکس خیره ماند. بعد بدون هیچ کلمهای برگشت و در را محکم بست.

قفل چرخید.

فیلیکس تنها ماند. گردنبند را توی دستش گرفت. ماه زیر نور بعدازظهر میدرخشید.

فیلیکس: (زیر لب) ...تو هم اسیری، هیونجین. فقط نمیدونی.

و برای اولین بار، فیلیکس احساس کرد شاید این زندان، فقط یک زندان نباشد.

شاید یک شروع باشد ولی ناگهان...(ادامه دارد)


درخواستی بیو داشتید ازم ولی من قبلا داده بودم ولی خوب این سری هم میزارم براتون و پاکش نمیکنم ولی بگید که میخوایید عکسم رو هم ببینید یا نه؟






#Hyunjin
دیدگاه ها (۵۷)

#My.crazy.killer. part 8...لب‌هاشون به هم ...

درخواستی دارید اینجا بنویسید بانوها✨️🎀🥟هرچی باشه مینویسم

FALLEN ECHOESPart 7صبح روز بعد، هیونجین با وجود اینکه فقط چن...

#My Sexy Toy. Part ۴---نیم ساعت بعد، د...

بین دو دنیاp24

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط