👑 The dance of fractured harmonies 🦋
👑 The dance of fractured harmonies 🦋
part ³
مثل همیشه لبخندی زدم و روی صندلیم نشستم . خدمتکارا جلو امدن و شروع کردن به کشیدن غذا توی ظرف هامون و بعد از سالن خارج شدن . طبق معمول سالن تو سکوت فرو رفت و فقط صدای برخورد قاشق و چنگال ها به بشقاب توی سالن طنین انداز میشد . چند دقیقه ای گذشت که پدر سکوتو شکست .
جولیان : خب .... پادشاه برای پنجمه این ماه .... یعنی سه روز دیگه یک مهمونی برای معرفی عروسش به تمام درباریان برگزار کرده که دستور داده تو این جشن تمام دختران ....چه دختران اول خانواده چه دختران دوم و سوم خانواده تو جشن حضور پیدا کنن .
از شدت تعجب به خاطر شنیدن این دستور پادشاه ، قدرت جویدن غذایی که توی دهنمه رو از دست میدم . بزور غذایی که تو دهنمه رو قورت میدم و به پدرم نگاه میکنم و تا میخوام چیزی بگم ایلوا شروع میکنه .
ایلوا : عروسش؟ برای وارث ؟
جولیان : اره .... البته امشب از چند نفر که از درباریان که تو قصر ساکنن شنیدم که پسر دوم پادشاه هم تو این جشن حضور داره ....و پادشاه تصمیم داره که تو این جشن همسری هم برای پسر دومش انتخاب کنه .
دوباره میخوام حرفی بزنم که ایلوا ادامه میده و من ترجیح میدم به غذا خوردنم ادامه بدم و فقط شنونده باشم.
ایلوا : من هر وارث و شاهزاده رو تا به حال از نزدیک ندیدم ولی کسایی که دیدنشون میگن خیلی زیبا، جذاب و باهوشن . البته میگن که وارث کمی بی احساس و منزویه ولی برادرش دقیقا برعکسشه .
جولیان: درسته که تو اون دورو تا به حال از نزدیک ندیدی ولی من دیدمشون .... درست میگن .... وارث که اسمش تهیونگه ظاهرش خیلی سرد و بی احساسه و برادرش هم همیشه نقطه مقابلشه . برادرش همیشه لبخند میزنه و خوشحاله و هر جا هم که میره رو لب تمام افراد اون جمع خنده میشونه.
ایلوا : پدر به نظرت میتونم نظر پادشاه رو برای ازدواج با پسر دومش جلب کنم ؟
با این سوال ایلوا غذا تو گلوم گیر میکنه باعث میشه سرفه کنم . انگار که تازه متوجه حضور من شده باشن برمیگردن سمت من .
جولیان : آدلاین چیشد؟
بین سرفه هام لبخندی زدم .
آدلاین 🦋 هیچی ...پدر...فقط غذا...پرید تو گلوم چیزی نیست.
سری تکون داد و دوباره برگشت سمت ایلوا ، دست بردم سمت ظرف ابی که روی میز بود و کمی اب توی لیوانم ریختم و اروم اروم خوردم تا سرفه ام قطع بشه . نفس عمیقی کشیدم و به ارومی به غذا خودنم ادامه دادم .
جولیان :...
ببینم به بیستا لایک و پنج تا بازنشر میرسه یانه ؟ 🩵🫧
part ³
مثل همیشه لبخندی زدم و روی صندلیم نشستم . خدمتکارا جلو امدن و شروع کردن به کشیدن غذا توی ظرف هامون و بعد از سالن خارج شدن . طبق معمول سالن تو سکوت فرو رفت و فقط صدای برخورد قاشق و چنگال ها به بشقاب توی سالن طنین انداز میشد . چند دقیقه ای گذشت که پدر سکوتو شکست .
جولیان : خب .... پادشاه برای پنجمه این ماه .... یعنی سه روز دیگه یک مهمونی برای معرفی عروسش به تمام درباریان برگزار کرده که دستور داده تو این جشن تمام دختران ....چه دختران اول خانواده چه دختران دوم و سوم خانواده تو جشن حضور پیدا کنن .
از شدت تعجب به خاطر شنیدن این دستور پادشاه ، قدرت جویدن غذایی که توی دهنمه رو از دست میدم . بزور غذایی که تو دهنمه رو قورت میدم و به پدرم نگاه میکنم و تا میخوام چیزی بگم ایلوا شروع میکنه .
ایلوا : عروسش؟ برای وارث ؟
جولیان : اره .... البته امشب از چند نفر که از درباریان که تو قصر ساکنن شنیدم که پسر دوم پادشاه هم تو این جشن حضور داره ....و پادشاه تصمیم داره که تو این جشن همسری هم برای پسر دومش انتخاب کنه .
دوباره میخوام حرفی بزنم که ایلوا ادامه میده و من ترجیح میدم به غذا خوردنم ادامه بدم و فقط شنونده باشم.
ایلوا : من هر وارث و شاهزاده رو تا به حال از نزدیک ندیدم ولی کسایی که دیدنشون میگن خیلی زیبا، جذاب و باهوشن . البته میگن که وارث کمی بی احساس و منزویه ولی برادرش دقیقا برعکسشه .
جولیان: درسته که تو اون دورو تا به حال از نزدیک ندیدی ولی من دیدمشون .... درست میگن .... وارث که اسمش تهیونگه ظاهرش خیلی سرد و بی احساسه و برادرش هم همیشه نقطه مقابلشه . برادرش همیشه لبخند میزنه و خوشحاله و هر جا هم که میره رو لب تمام افراد اون جمع خنده میشونه.
ایلوا : پدر به نظرت میتونم نظر پادشاه رو برای ازدواج با پسر دومش جلب کنم ؟
با این سوال ایلوا غذا تو گلوم گیر میکنه باعث میشه سرفه کنم . انگار که تازه متوجه حضور من شده باشن برمیگردن سمت من .
جولیان : آدلاین چیشد؟
بین سرفه هام لبخندی زدم .
آدلاین 🦋 هیچی ...پدر...فقط غذا...پرید تو گلوم چیزی نیست.
سری تکون داد و دوباره برگشت سمت ایلوا ، دست بردم سمت ظرف ابی که روی میز بود و کمی اب توی لیوانم ریختم و اروم اروم خوردم تا سرفه ام قطع بشه . نفس عمیقی کشیدم و به ارومی به غذا خودنم ادامه دادم .
جولیان :...
ببینم به بیستا لایک و پنج تا بازنشر میرسه یانه ؟ 🩵🫧
- ۳۱۲
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط