{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִ

⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ
↰ یِکــی یه روزی اومَد تو زندِگیم
نمیدونستَم انقد قراره برام عَزیز باشه
قَرار نبود انقد دوستِش داشته باشم
شد جُزوی از ‹ خانِوادَمــ ›
انقدر دوست داشتَنی!
وقتایی که پیشَم بود پُشتَم گرم بود
وَقتی نبود هم ازم دِفاع می‌کرد
یهویی شُد بِهترینِــ مَن!ˆˆ🫂💕✨

•••❥
دیدگاه ها (۰)

❥تو یه ❲المــــاسِ❳ پُرِ نوره ❲دِلـــت❳...چقدر ❲بَــــد❳ دار...

"فلا تخيب ظنی من رحمتک"یعنی تو اوج امیدواریبه خدا می‌گیمن بر...

درگیر چشماته چشام منم از دنیا همینو میخوامعشقمون داره میرسه ...

صبح زود آدم نمیدونه روز چی میخواد با خودش بیاره ،ولی این‌ نو...

My angel (part2)‎مرد دیگه نمیتونست تحمل کنه سه روز گذشته بود...

بابایی من

فرمانده منپارت یازدهم.....چاقو نمیدانم از کجا آورد با چاقو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط