My Vampire Mate Season 2 part : ۶۸
نسیمی که در جنگل بزرگ کینوان میوزید سرد بود
اِما میدانست که بقیه از چنین وضعیت رمانتیکی لذت میبرند...دو موجود تنها یک آتش.....ولى اِما عصبی بود و جیمین هم همینطور بود
چشمانش به هر حرکت اِما قفل شده و بدون شک در مورد چیزی که در خوابش دیده بود بررسی میکرد
نزدیک غروب در حالی بیدار شد که صورتش از اشکهای صورتی داغ پر بود و کل قلعه زیر صاعقه میلرزید صورتش وحشت زده بود و جیمین فقط دستانش را گرفته ، او را تکان میداد و نامش را فریاد میکشید
اِما همچنان خوابش را بخاطر نمیآورد
نیکس گفته بود مردم چیزهایی که نتوانند تحمل کنند را بخاطر نمیاورند
چه چیزی انقدر بد بود که تقریبا قلعه ای را با صاعقه هایش لرزانده و سپس از ذهنش پاک کرده بود؟
تمام شب نتوانسته بود احساس بیدلیل ترسش را از بین ببرد
این حس که فکر میکرد دائما در حال سقوط است چقدر بد بود؟
_ به چی فکر میکنی که باعث شده صورتت انقدر جدی بشه
+ آینده
_ چرا آروم نمیشی و از حال لذت نمیبری؟
اِما فورا گفت :
+ به محض اینکه گذشته رو رها کنی
جیمین با خستگی نفسش را بیرون داد و به درخت تکیه داد
_ میدونی که نمیتونم اینکارو بکنم میتونیم در مورد چیز دیگه ای حرف بزنیم؟
+ میدونم که در مورد شکنجه حرف نمیزنی، ولی چطور دمیستریو همون اول اسیرت کرد؟
_ دمیستریو در آخرین اکسژن با پدرم روبرو شد و اونو کشت برادر کوچیکم جیک نتونست خشمشو کنترل کنه در مورد اینکه دمیستریو جون پدرمونو گرفت....و بعد از کشتنش خم شدو حلقه ی پدرمو که از اولین آهن و کورهی آهنگری ساخته شده بود دزدید مدام فکر میکرد جیک بهمون گفت ترجیح میده...بمیره تا همچین حسی داشته باشه اون به قصد سر دمیستریو و حلقه رفت براش مهم نبود که دنبالش بریم یا بهش کمک کنیم
+ نترسیده بود؟ از اینکه تنهایی باهاش روبرو بشه؟
_ اِما من معتقدم که در زمان فلاکت و مصیبت خطی وجود داره که گاهی کشیده میشه و زندگی گذشتتو از زندگی جدیدت جدا
_ بعد فهمیدم اونا جیکو زنده نگرفتن
+ اوه جیمین متاسفم
جلو رفت تا بین پاهای دراز شده اش زانو بزند
+ جنگ در راهه و من میترسم
موهای خون آشامش را پشت گوش هایش گذاشت
_ من قبل از جیک دو تا از برادرامو از دست دادم
چه دردهایی را تحمل کرده که بیشتر آن به دست دمیستریو بود
+ من هیچوقت هیچکسی که میشناختمو از دست ندادم بجز فیوری ولی نمیتونم باور کنم که مرده
جیمین از کنار او خودش را کج کرد تا به آتش نگاه کنه
+ چیه جیمین؟
جیمین بالاخره گفت :
_ ممکنه اون {فیوری} همچین آرزویی داشته باشه
ولی قبل از اینکه اِما بتواند حرفی بزند لیکا پرسید :
_ فیوری کسیه که دستتو سوزوند؟
اِما نفسش را حبس کرد و وقتی به آن نگاه کرد جیمین آن را در دست خودش گرفت
+ از کجا فهمیدی یه نفر دستمو سوزونده؟
سرانگشتانش را پشت دستش کشید
_ الگوی زخمت اینو توضیح میده
+ وقتی من سه ساله بودن تقریبا بسمت خورشید دویدم
اِما فکر کرد که درسش را آنطور که باید یاد نگرفته هر روز در اینجا دزدکی مقابل خطی از نور پنهان میشد و پوستش را در معرض آن قرار میداد
قصد داشت به این زودیها سفری دریایی به سن تروپه رزرو کند؟
نه ولی هر بار که مقاومت بیشتری میکرد امیدش را داشت که شاید سال ها بعد بتواند در گرگ و میش با جیمین قدم بزند
+ فیوری دستور داد اینکارو بکنن
صورت لیکا سخت شد
_ اونا راه دیگه ای برای آموزش بهت پیدا نکردن؟ روزی در این قبیله یه بچه صدمه ببینه روز تصویه حسابه
اِما از خجالت سرخ شد
+ جیمین والكرى ها...متفاوتن خشونت مثل دیگران روشون تاثیری نداره و اعتقاداتشون مثل شما نیست قدرت و جنگاوری چیزیه که بهش احترام میذارن
او اخم کردن را کنار گذاشته بود و فکر میکرد این ممکن است نکته ای که داشت بگوید را کمرنگ تر نشان دهد
_ پس چرا انقدر آرومی زن؟
لبش را گزید و تعجب کرد که اجازه میدهد جیمین فکر کند که همچنان آرام است
دیگر نه!
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه روح نباشید لطفاً حداقل لایک هاتون به بالای سی تا برسونید وگرنه پارت هارو واستون شرطی میکنم
اِما میدانست که بقیه از چنین وضعیت رمانتیکی لذت میبرند...دو موجود تنها یک آتش.....ولى اِما عصبی بود و جیمین هم همینطور بود
چشمانش به هر حرکت اِما قفل شده و بدون شک در مورد چیزی که در خوابش دیده بود بررسی میکرد
نزدیک غروب در حالی بیدار شد که صورتش از اشکهای صورتی داغ پر بود و کل قلعه زیر صاعقه میلرزید صورتش وحشت زده بود و جیمین فقط دستانش را گرفته ، او را تکان میداد و نامش را فریاد میکشید
اِما همچنان خوابش را بخاطر نمیآورد
نیکس گفته بود مردم چیزهایی که نتوانند تحمل کنند را بخاطر نمیاورند
چه چیزی انقدر بد بود که تقریبا قلعه ای را با صاعقه هایش لرزانده و سپس از ذهنش پاک کرده بود؟
تمام شب نتوانسته بود احساس بیدلیل ترسش را از بین ببرد
این حس که فکر میکرد دائما در حال سقوط است چقدر بد بود؟
_ به چی فکر میکنی که باعث شده صورتت انقدر جدی بشه
+ آینده
_ چرا آروم نمیشی و از حال لذت نمیبری؟
اِما فورا گفت :
+ به محض اینکه گذشته رو رها کنی
جیمین با خستگی نفسش را بیرون داد و به درخت تکیه داد
_ میدونی که نمیتونم اینکارو بکنم میتونیم در مورد چیز دیگه ای حرف بزنیم؟
+ میدونم که در مورد شکنجه حرف نمیزنی، ولی چطور دمیستریو همون اول اسیرت کرد؟
_ دمیستریو در آخرین اکسژن با پدرم روبرو شد و اونو کشت برادر کوچیکم جیک نتونست خشمشو کنترل کنه در مورد اینکه دمیستریو جون پدرمونو گرفت....و بعد از کشتنش خم شدو حلقه ی پدرمو که از اولین آهن و کورهی آهنگری ساخته شده بود دزدید مدام فکر میکرد جیک بهمون گفت ترجیح میده...بمیره تا همچین حسی داشته باشه اون به قصد سر دمیستریو و حلقه رفت براش مهم نبود که دنبالش بریم یا بهش کمک کنیم
+ نترسیده بود؟ از اینکه تنهایی باهاش روبرو بشه؟
_ اِما من معتقدم که در زمان فلاکت و مصیبت خطی وجود داره که گاهی کشیده میشه و زندگی گذشتتو از زندگی جدیدت جدا
_ بعد فهمیدم اونا جیکو زنده نگرفتن
+ اوه جیمین متاسفم
جلو رفت تا بین پاهای دراز شده اش زانو بزند
+ جنگ در راهه و من میترسم
موهای خون آشامش را پشت گوش هایش گذاشت
_ من قبل از جیک دو تا از برادرامو از دست دادم
چه دردهایی را تحمل کرده که بیشتر آن به دست دمیستریو بود
+ من هیچوقت هیچکسی که میشناختمو از دست ندادم بجز فیوری ولی نمیتونم باور کنم که مرده
جیمین از کنار او خودش را کج کرد تا به آتش نگاه کنه
+ چیه جیمین؟
جیمین بالاخره گفت :
_ ممکنه اون {فیوری} همچین آرزویی داشته باشه
ولی قبل از اینکه اِما بتواند حرفی بزند لیکا پرسید :
_ فیوری کسیه که دستتو سوزوند؟
اِما نفسش را حبس کرد و وقتی به آن نگاه کرد جیمین آن را در دست خودش گرفت
+ از کجا فهمیدی یه نفر دستمو سوزونده؟
سرانگشتانش را پشت دستش کشید
_ الگوی زخمت اینو توضیح میده
+ وقتی من سه ساله بودن تقریبا بسمت خورشید دویدم
اِما فکر کرد که درسش را آنطور که باید یاد نگرفته هر روز در اینجا دزدکی مقابل خطی از نور پنهان میشد و پوستش را در معرض آن قرار میداد
قصد داشت به این زودیها سفری دریایی به سن تروپه رزرو کند؟
نه ولی هر بار که مقاومت بیشتری میکرد امیدش را داشت که شاید سال ها بعد بتواند در گرگ و میش با جیمین قدم بزند
+ فیوری دستور داد اینکارو بکنن
صورت لیکا سخت شد
_ اونا راه دیگه ای برای آموزش بهت پیدا نکردن؟ روزی در این قبیله یه بچه صدمه ببینه روز تصویه حسابه
اِما از خجالت سرخ شد
+ جیمین والكرى ها...متفاوتن خشونت مثل دیگران روشون تاثیری نداره و اعتقاداتشون مثل شما نیست قدرت و جنگاوری چیزیه که بهش احترام میذارن
او اخم کردن را کنار گذاشته بود و فکر میکرد این ممکن است نکته ای که داشت بگوید را کمرنگ تر نشان دهد
_ پس چرا انقدر آرومی زن؟
لبش را گزید و تعجب کرد که اجازه میدهد جیمین فکر کند که همچنان آرام است
دیگر نه!
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه روح نباشید لطفاً حداقل لایک هاتون به بالای سی تا برسونید وگرنه پارت هارو واستون شرطی میکنم
- ۴۳۳
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط