our song part  3۲

our song part : 3۲

_از دید نویسنده_
با هیجان وصف نشدنی ای منتظره رزه سفیدش ایستاده بود
نگاهی به انعکاسش تو آینه ی بغل ماشین زردش انداخت تارهای سفید و بیرنگی کنار شقیقه هایش خودنمایی میکرد با انگشتانش سعی در پنهان کردنشون زیره تارهای خرماییش بود تک خنده ای کرد
تهیونگ : پیر شدی دیگه...باید دست از تلاش برداری پیرمرد
آلیس : موسیو..
صاف ایستاد و دسته گله آفتابگردونشو پشت سرش قایم کرد عادتش بود که هربار با گلی با رنگای مختلف به پیشوازش میرفت چرا؟
چون تهیونگ قول داده بود که رزه سفیدشو دوباره پر از رنگ بکنه
آلیس : ولی من دیدمش
تهیونگ با چشم های مشتاق به نزدیک شده همسره زیباش نگاه میکرد طاقت نیورد و به طرفش پا تند کرد
دختر رو بین بازوهاش گرفت و دوره خودش چرخوند
بوسه ای روی دو تا چشم هاش کاشت و عطر موهاش رو نفس کشید
تهیونگ : با هربار رفتنت به تهیونگه خوش اخلاق از وجودم خارج میشه....دیگه جهیون و دنیل ازم فرارین
آلیس همونطور که بین بازوانش آروم تکون میخورد ، لبخند آرومی زد
آلیس : دلم برای "ارلاند" تنگ شده...منو ببر اونجا
ارلاند روستایی که تهیونگ و آلیس اونجا زندگی میکنن
تهیونگ با سر خوردگی زمزمه کرد
تهیونگ : فقط برای ارلاند؟
آلیس روی پنجه هاش ایستاد و تارهای سفید مردشو تک به تک بوسید
آلیس : من حتى وقتى كنارتمم دلتنگتم ته....
مرد لبخندی از ته دل زد و دره ماشین زردشو به روی رزه سفیدش باز کرد
تهیونگ : راستی... ماشینه خودت چی؟
آلیس : فروختمش
تهیونگ : چی؟ تو که خیلی دوسش داشتی
آلیس : نه نداشتم...میشه وقتی رسیدیم....مثل قبلنا با دوچرخه ی دونفریمون بریم ، لب رودخونه؟
تهیونگ با گیجی نگاهی بهش انداخت و دستشو محکم بین دستش گرفت
تهیونگ : حتما...
_یکساعت بعد_
جلوی خونه ی دنجشون ایستاده بودن
جهیون : مامااااننن...
آلیس خم شد و پسره زیباشو بغل گرفت موهاش مثل پدرش خرمایی و فره درشت بود
جهیون : مامان بابا کم مونده بود تو نبودت منو عمو دنیلو بخوره لطفا دیگه انقدر تنهامون نزار
دختر تک خنده ای کرد و با هیجان به تهیونگ زل زد
آلیس : دیگه قرار نیست جایی برم
تهیونگ که در حال حمل چمدون ها بود به سرعت سرشو بلند کرد و به آلیس خیره شد
جهیون : جدی میگیییی؟
تهیونگ : آلیس؟
آلیس پسر کوچولوشو روی زمین گذاشت و دامنشو صاف کرد
آلیس : استعفا دادم... دیگ قرار نیست بازیگری بکنم
مرد به سرعت به طرف همسرش رفت و بازوهاشو گرفت

های گایز اینم از پارت جدید حمایت یادتون نره و اینکه خیلی حمایت هاتون کمه اونای های که حمایت نمیکنن انفالو کنن نیازی به فالور روح ندارم
دیدگاه ها (۱)

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

(:♡ رز ابی من part .2.اول عکسارو بخونید بعد متنو بخش دوم ♡~~...

جنگل نفرین شده پارت ۲۰

پارت هفتم: نامی روی تیغه. صبح هنوز نرسیده بود که جونگکوک روی...

نه پارت ۹ | کارمند موردعلاقه؟! 😂ساعت ده و نیم صبح بود.تهیونگ...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

جادویی به نام عشق

سناریو

فاصله یک لبخند تا جنون

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : هفتم » پیشونی پسر رو بوسید . کوک سرش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط