our song part : 30
مچ دستش را آزاد کرد و بوسه ای روی دستم کاشت تهیونگ : هنوز باورم نمیشه....
روی صندلی نشست و با نفسه عمیقی کفه دستم را بویید چشم هایش را کف دستم پنهان کرد و به آرومی لرزید
تهیونگ : کجا بودی؟ باهات چیکار کردن؟ نه..هیچی نگو نمیتونم بشنوم که چه بلایی سره رزه سفیدم آوردن
آلیس : رزه سفید؟ مگه رزه سرخ وحشی نبود اون؟
تهیونگ : سفیدش کردن رنگشو ازش گرفتن الان فقط به رزه سفید معصوم و منتظره
آلیس : آره ..خیلی منتظر بودم..منتظر بودم ونته نقاشه معروفه پاریس بیاد و دوباره رنگم کنه مثل قبلنا..مثل اون شبی که برای اولین بار دستشو دوره کمرم حلقه کرد و بی پروا وسط میدان روستا باهام رقصید
تهیونگ : خستم آلیس...اندازه تک تکه نفس کشیدن هام خستم
دستم را بین موهای به رنگ شب و پر از پیچ و تابش فرو کردم
آلیس : منم خستم...به اندازه تمومه بی کسی هام خستم ته...
تهیونگ : بهم بگو چیشد؟ اون..اون شب...خونه آتیش گرفت...حتی جسد سوخته به نفرو از اونجا پیدا کردن من.. من فک کردم تویی آه..صورتش حتی قابل تشخیص نبود
کم کم بغضش باعثه لرزشه صداش میشد و نفس کم میورد نه من طاقت نداشتم...
به سختی کمی جلوتر رفتم و با لب هایم لرزشه لب هایش را مهار کردم
بی حرکت و با نفسی حبس شده ایستاده بود
قطره اشکه سمجنی از چشم هایش ریخت و صورت منم خیس کرد
بدونه قطع کردنه اتصال لب هایمان از روی صندلی بلند شد و روی صورتم خیمه زد
به آرامی لب هایم را به بازی گرفت و جای جای صورتم را پر از بوسه کرد
_یکساعت بعد_
تمامه اتفاقات یکسال و نیم گذشته را برایش گفته بودم از اون روزی که او را با سارا و دخترش میرا دیده بودم از همون شبی که از خونه بیرون زده بودم و دقیقا بعد از چند روز آدم های پدرم گیرم انداخته بودند و مرا پیش پدری برده بودند که فقط اسمش را میدانستم و تا به حال ندیده بودمش "چوی شیوون" مرده ظالمی بود که قطعا از بیمار به روانی رنج میبرد شبی نبود که مست نکند و من را به باد کتک نگیرد به مادرم "ایسول" و مادره تهیونگ "الیزابت" ناسزا میگفت و محکمتر کمربند را روی کمرم فرود می آورد و چون موهای بلندم مانند موهای بلند ایسول بود آن را از ته تراشید الان موهایم تا بالای شانه هایم میرسید
شیوون از همه چیز باخبر بود...حتی از عشق من و تهیونگ برای اینکه بیشتر جانم را بسوزاند ، از زندگی جدید و پر از تنوع تهیونگ برایم میگفت "و منه خیانت دیده بیشتر از قبل از تهیونگ متنفر میشدم" تا اینکه جیمین به عنوانه بادیگارد بین آدم های شیوون نفوذ کرد و من را در خانه اش دید از زندگیه پر از آشوبه تهیونگ برایم گفت و در آخر گفت که تهیونگ و سارا از ام جدا شده اند
های گایز اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت یادتون نره
روی صندلی نشست و با نفسه عمیقی کفه دستم را بویید چشم هایش را کف دستم پنهان کرد و به آرومی لرزید
تهیونگ : کجا بودی؟ باهات چیکار کردن؟ نه..هیچی نگو نمیتونم بشنوم که چه بلایی سره رزه سفیدم آوردن
آلیس : رزه سفید؟ مگه رزه سرخ وحشی نبود اون؟
تهیونگ : سفیدش کردن رنگشو ازش گرفتن الان فقط به رزه سفید معصوم و منتظره
آلیس : آره ..خیلی منتظر بودم..منتظر بودم ونته نقاشه معروفه پاریس بیاد و دوباره رنگم کنه مثل قبلنا..مثل اون شبی که برای اولین بار دستشو دوره کمرم حلقه کرد و بی پروا وسط میدان روستا باهام رقصید
تهیونگ : خستم آلیس...اندازه تک تکه نفس کشیدن هام خستم
دستم را بین موهای به رنگ شب و پر از پیچ و تابش فرو کردم
آلیس : منم خستم...به اندازه تمومه بی کسی هام خستم ته...
تهیونگ : بهم بگو چیشد؟ اون..اون شب...خونه آتیش گرفت...حتی جسد سوخته به نفرو از اونجا پیدا کردن من.. من فک کردم تویی آه..صورتش حتی قابل تشخیص نبود
کم کم بغضش باعثه لرزشه صداش میشد و نفس کم میورد نه من طاقت نداشتم...
به سختی کمی جلوتر رفتم و با لب هایم لرزشه لب هایش را مهار کردم
بی حرکت و با نفسی حبس شده ایستاده بود
قطره اشکه سمجنی از چشم هایش ریخت و صورت منم خیس کرد
بدونه قطع کردنه اتصال لب هایمان از روی صندلی بلند شد و روی صورتم خیمه زد
به آرامی لب هایم را به بازی گرفت و جای جای صورتم را پر از بوسه کرد
_یکساعت بعد_
تمامه اتفاقات یکسال و نیم گذشته را برایش گفته بودم از اون روزی که او را با سارا و دخترش میرا دیده بودم از همون شبی که از خونه بیرون زده بودم و دقیقا بعد از چند روز آدم های پدرم گیرم انداخته بودند و مرا پیش پدری برده بودند که فقط اسمش را میدانستم و تا به حال ندیده بودمش "چوی شیوون" مرده ظالمی بود که قطعا از بیمار به روانی رنج میبرد شبی نبود که مست نکند و من را به باد کتک نگیرد به مادرم "ایسول" و مادره تهیونگ "الیزابت" ناسزا میگفت و محکمتر کمربند را روی کمرم فرود می آورد و چون موهای بلندم مانند موهای بلند ایسول بود آن را از ته تراشید الان موهایم تا بالای شانه هایم میرسید
شیوون از همه چیز باخبر بود...حتی از عشق من و تهیونگ برای اینکه بیشتر جانم را بسوزاند ، از زندگی جدید و پر از تنوع تهیونگ برایم میگفت "و منه خیانت دیده بیشتر از قبل از تهیونگ متنفر میشدم" تا اینکه جیمین به عنوانه بادیگارد بین آدم های شیوون نفوذ کرد و من را در خانه اش دید از زندگیه پر از آشوبه تهیونگ برایم گفت و در آخر گفت که تهیونگ و سارا از ام جدا شده اند
های گایز اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت یادتون نره
- ۱۲.۰k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط