part
part5
🍥🎀 #Stepfather
#Stepfather
#part5
تهیونگ هنوزم با شک به زن و پسر خیره نگاه کرد. بعد از چند دقیقه ای طولانی تهیونگ از جاش بلند شد و به جونگکوک نزدیک شد پسر رو تو بغلش گرفت و با خودش به سمت اتاق کارش برد.
تنها کسی که با این حرکت تهیونگ ترسیده بود پرستار چو بود.
هر آن ممکن بود کوک همه چیزو بگه بعد تهیونگ اخراج کردنش که هیچ تمام عمرشو مینداختش تو زندان.
داهی:«لعنتی... بچه ای مزخرف. »
-----------------------------------۰
کیم بچرو روی میز دفترش قرار داد خودش بعد در اوردن کت مشکیش رو صندلی نشست به دستای کوچولوی پسر که تو هم گره اش میزد نگاه کرد.
تهیونگ:«بگو ببینم جونگکوک تو نبود من پرستار چو اذیتت میکرد؟! »
صدای تهیونگ محکم و بدون تردید بود پسر با ترس که سعی داشت مخفیش کنه سری به معنی نه تکون داد.
تهیونگ:«الان می فهمیم! »
بلند شدو هودی کوچولوی پسر رو از تنش در اورد و با شک به بدن سفیدش که چندتا کبودی روی گردنش و بدنش به وجود اومده بود نگاه کرد . با عصبانیت به بچه زل زد.
تهیونگ:«کوک!! بگو کی این کارو کرده سریع! »
کوک با دست پاچگی خودش به بغل تهیونگ انداخت تا شاید تهیونگ از پرسیدن سوالش دست بکشه اما تهیونگ این بار با شدت هلش داد روی میز و دستش محکم روی میز کوبید.
تهیونگ:« ازت سوال پرسیدم کوک! بگو پرستار چو اینکارو باهات کرده؟! »
جونگکوک از هل داده شدنش ناراحت شده بود با چشمای پر و بغضش سر تکون داد.
کوک:«پرستار چو... کوکو رو زد چون کوکو قلمو های رنگی رو.. رو زمین انداخته بود. زمین کثیف شد.. زد تا قلمو ها رو جمع کنه اما بلد نبود زمین رو کثیف تر کرد..»
تهیونگ با عصبانیت لباس کوک رو دوباره تنش کرد بچرو روی زمین گذاشت و از اتاق خارج شد بدون اینکه منتظر پسر بمونه.
تهیونگ:«تو با چه جرعتی دست روی کوک بلند کردی ها زنیکه ای هرزه ؟! »
جلوش ایستاد و از یقه ای لباس زن چسبیدو از صندلی به روی زمین پرتش کرد. لگدی به کمرش زدو کنارش رو زانوش نشست محکم از گلوی زن چسبید. خشم از چهره ای تهیونگ می بارید هرکسی با دیدن چشمای به خون کشیده شده ای اون از ترس به خودش می پیچید.
پرستار چو با حس خفگی شدید تقلای کرد دستاش ، دستای تهیونگ رو چنگ زد.
داهی:«م... متاسفم... ب.. ببخشید.. لطفا.. لطفا.. هه.. هه.. جونم.. ببخشین»
تهیونگ بی توجه به التماس زن با شدت بیشتر به خفه کردن زن ادامه داد .
تا اینکه کوک از اتاق بیرون رفت و اون صحنه ای بد رو دید.. با چشمای گرد و دهن باز به رفتار خشن پدرخواندش خیره شده بود.
کوک:«آپا... »
تهیونگ با شنیدن صدای ضعیف پسر نگاهشو به اون داد می تونست بفهمه چقدر ترسیده. گردن زن رو ول کرد اینبار به موهاش چنگ زدو دنبال خودش سمت در کشوندش از خونه بیرون انداختش.
تهیونگ:«دعا کن دیگه جلو چشم سبز نشی وگرنه دیگه ولت نمی کنم!!»
در و بست و سمت نشیمن رفت کوک رو دید که با ترس هنوزم اونجا وایساده روی کاناپه نشست و سرشو بین دستاش گرفت درد بدی بین شقیقه هاش حس میکرد.
دستای کوچولوی که روی موهاش قرار گرفت رو حس کرد چشماشو باز کرد وبه کوک نگاه کرد.
کوک:«خوبی آپا ؟ »
تهیونگ سری تکون داد و پسر رو تو بغلش کشوند. بازم اون بوی خوبی میداد تهیونگ رو مجذوب خودش می کرد تهیونگ سرش و تو گردن پسر برد نفسی کشید و بعد به چشمای گرد و تو دل بروی پسر نگاه کرد.
تهیونگ:«خوبم »
کوک:«.. آپا.. به کوکو.. قول میدین که دیگه تنهاش نزارین؟..»
تهیونگ:«قول میدم دیگه تنهات نزارم کوک کوچولو»
-----------------------------------
موقع خواب بود و تهیونگ ، جونگکوک رو تو بغلش گرفته بود و تن خوابیدش رو سمت اتاق خودش برد و روی تخت گذاشتش خودشم بعد عوض کردن لباساش و خوردن قورصش کنار کوک به خواب رفت.
#ادناپلئون 🎀🍥
🍥🎀 #Stepfather
#Stepfather
#part5
تهیونگ هنوزم با شک به زن و پسر خیره نگاه کرد. بعد از چند دقیقه ای طولانی تهیونگ از جاش بلند شد و به جونگکوک نزدیک شد پسر رو تو بغلش گرفت و با خودش به سمت اتاق کارش برد.
تنها کسی که با این حرکت تهیونگ ترسیده بود پرستار چو بود.
هر آن ممکن بود کوک همه چیزو بگه بعد تهیونگ اخراج کردنش که هیچ تمام عمرشو مینداختش تو زندان.
داهی:«لعنتی... بچه ای مزخرف. »
-----------------------------------۰
کیم بچرو روی میز دفترش قرار داد خودش بعد در اوردن کت مشکیش رو صندلی نشست به دستای کوچولوی پسر که تو هم گره اش میزد نگاه کرد.
تهیونگ:«بگو ببینم جونگکوک تو نبود من پرستار چو اذیتت میکرد؟! »
صدای تهیونگ محکم و بدون تردید بود پسر با ترس که سعی داشت مخفیش کنه سری به معنی نه تکون داد.
تهیونگ:«الان می فهمیم! »
بلند شدو هودی کوچولوی پسر رو از تنش در اورد و با شک به بدن سفیدش که چندتا کبودی روی گردنش و بدنش به وجود اومده بود نگاه کرد . با عصبانیت به بچه زل زد.
تهیونگ:«کوک!! بگو کی این کارو کرده سریع! »
کوک با دست پاچگی خودش به بغل تهیونگ انداخت تا شاید تهیونگ از پرسیدن سوالش دست بکشه اما تهیونگ این بار با شدت هلش داد روی میز و دستش محکم روی میز کوبید.
تهیونگ:« ازت سوال پرسیدم کوک! بگو پرستار چو اینکارو باهات کرده؟! »
جونگکوک از هل داده شدنش ناراحت شده بود با چشمای پر و بغضش سر تکون داد.
کوک:«پرستار چو... کوکو رو زد چون کوکو قلمو های رنگی رو.. رو زمین انداخته بود. زمین کثیف شد.. زد تا قلمو ها رو جمع کنه اما بلد نبود زمین رو کثیف تر کرد..»
تهیونگ با عصبانیت لباس کوک رو دوباره تنش کرد بچرو روی زمین گذاشت و از اتاق خارج شد بدون اینکه منتظر پسر بمونه.
تهیونگ:«تو با چه جرعتی دست روی کوک بلند کردی ها زنیکه ای هرزه ؟! »
جلوش ایستاد و از یقه ای لباس زن چسبیدو از صندلی به روی زمین پرتش کرد. لگدی به کمرش زدو کنارش رو زانوش نشست محکم از گلوی زن چسبید. خشم از چهره ای تهیونگ می بارید هرکسی با دیدن چشمای به خون کشیده شده ای اون از ترس به خودش می پیچید.
پرستار چو با حس خفگی شدید تقلای کرد دستاش ، دستای تهیونگ رو چنگ زد.
داهی:«م... متاسفم... ب.. ببخشید.. لطفا.. لطفا.. هه.. هه.. جونم.. ببخشین»
تهیونگ بی توجه به التماس زن با شدت بیشتر به خفه کردن زن ادامه داد .
تا اینکه کوک از اتاق بیرون رفت و اون صحنه ای بد رو دید.. با چشمای گرد و دهن باز به رفتار خشن پدرخواندش خیره شده بود.
کوک:«آپا... »
تهیونگ با شنیدن صدای ضعیف پسر نگاهشو به اون داد می تونست بفهمه چقدر ترسیده. گردن زن رو ول کرد اینبار به موهاش چنگ زدو دنبال خودش سمت در کشوندش از خونه بیرون انداختش.
تهیونگ:«دعا کن دیگه جلو چشم سبز نشی وگرنه دیگه ولت نمی کنم!!»
در و بست و سمت نشیمن رفت کوک رو دید که با ترس هنوزم اونجا وایساده روی کاناپه نشست و سرشو بین دستاش گرفت درد بدی بین شقیقه هاش حس میکرد.
دستای کوچولوی که روی موهاش قرار گرفت رو حس کرد چشماشو باز کرد وبه کوک نگاه کرد.
کوک:«خوبی آپا ؟ »
تهیونگ سری تکون داد و پسر رو تو بغلش کشوند. بازم اون بوی خوبی میداد تهیونگ رو مجذوب خودش می کرد تهیونگ سرش و تو گردن پسر برد نفسی کشید و بعد به چشمای گرد و تو دل بروی پسر نگاه کرد.
تهیونگ:«خوبم »
کوک:«.. آپا.. به کوکو.. قول میدین که دیگه تنهاش نزارین؟..»
تهیونگ:«قول میدم دیگه تنهات نزارم کوک کوچولو»
-----------------------------------
موقع خواب بود و تهیونگ ، جونگکوک رو تو بغلش گرفته بود و تن خوابیدش رو سمت اتاق خودش برد و روی تخت گذاشتش خودشم بعد عوض کردن لباساش و خوردن قورصش کنار کوک به خواب رفت.
#ادناپلئون 🎀🍥
- ۱.۵k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط