خب دیگه آخرش هم نرفتم مدرسه بخواتر دل دردی که داشتم ( کسا
خب دیگه آخرش هم نرفتم مدرسه بخواتر دل دردی که داشتم ( کسایی که میدونن چی میگم ) بعد از اینکه ساعت ۶ صبح دردش آروم شد خوابیدم تا الان 😅 وای معلم عربی و دینی ، قرآن مون 📚 که ماله پارسال امروز ( دو زنگ ) اومده بود از همون اول صبح تو زنگ دوم با این پفیوز کلاس داشتیم و اینکه من واقعا میخواستم برام ولی دیگه قسمت نشد پارسالم که جنگ شد من دو هفته ی قبلش رو نرفته بودم یعنی ۴ میشه گفت چهار بار غایبی خوردم سر کلاس همین معلم بعد دیگه شنبه هم که میخواستم برم زنگ آخر داشتیم عربی باهاش من نمیخواستم با این روبه رو شم هی به خواهرم 👧 بزرگم گفتم به بابام 🧔 گفتم بعد که زنگ دوم بیان دنبالم چون نمیخواستم ببینمش صبح هم عینه افسرده های یتیم نشستم گریه کردم 🥲 حالا بعدش هم که زدم موشک گه زدن خوده معلما سریع فرار کردن در مدرسه باز بود همه فرار کردن من بدبختی که کسی نیومده بود دنبالم همه بابا هاشون اومده بود دنبالشون ( میگم مثل بچه یتیمام 😐 ) حاجی میدونید من شب قبلش چی خواب دیدم توی ویدیو بعدی میگم این این طومار شد
- ۲۶۸
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط