{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

like swan 🦢

like swan 🦢
#like_swan
𝑃𝑇 6
ویو ات:
صبح اولین روز مدرسه رسماً یکی از بدترین اتفاقات ممکن بود. نه به خاطر اینکه دلم برای مدرسه تنگ نشده بود، بلکه دقیقاً به خاطر اینکه اصلاً دلم برای مدرسه تنگ نشده بود.(میدونم خیلی نمکم😔)
جلوی آینه ایستاده بودم و سعی می‌کردم با خودم کنار بیام که قراره دوباره هر روز صبح زود بیدار شم، برم مدرسه، سر کلاس بشینم و با معلمای لعنتی بجنگم.
= خدایا فقط این امسال که سال اخره رو زنده بمونم، دیگه چیزی نمی‌خوام.
کیفم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.
وقتی به مدرسه رسیدم، تقریباً همه‌جا پر از دانش‌آموز بود. یکی از این طرف داد می‌زد، یکی اون طرف دوستش رو بغل کرده بود، چند نفر هم از همون اول صبح داشتن درباره‌ی معلم‌ها و کلاس‌ها حرف می‌زدن.
اومی رو از دور دیدم که کنار چند نفر از بچه‌ها ایستاده بود.
= اومی!
برگشت سمتم.
~ بالاخره اومدی.
= صبح بخیر میمون.
~ روز اول مدرسه‌ست، حداقل امروز آدم باش.
= نمی‌تونم قول بدم.
با هم وارد ساختمون شدیم و بعد از چند دقیقه به کلاس رفتیم. همه مشغول حرف زدن بودن و منم کنار اومی نشسته بودم که یکی از بچه‌ها وارد کلاس شد و گفت:
_ بچه‌ها، شنیدین؟
همه برگشتن سمتش.
_ امسال به جای هان یه معلم ریاضی جدید داریم.
چشمام رو بستم.
= نه...
اومی خندید.
~ چی شد؟
= هیچ‌چی. فقط امیدوارم یکی مثل استاد هان نباشه.
~ وای نگو، مطمئنم اینیکی بدتر از هانه. ولی تو میتونی.
= تو هنوز منو نشناختی؟ من و ریاضی با مهربونی هم درست نمی‌شیم.
چند نفر دیگه هم شروع کردن به حرف زدن درباره‌ی معلم جدید. یکی می‌گفت تازه از یه مدرسه‌ی دیگه اومده.
یکی می‌گفت خیلی جوونه یکی میگفت من دیدمش پیره.
یکی هم گفت ظاهراً معلم خیلی خوبیه یکی میگفت بد اخلاقه جواب سلاممو نداد.
من فقط مثل افسرده ها به میز خیره شده بودم.
= فقط امیدوارم سخت‌گیر نباشه.
همون لحظه صدای باز شدن در کلاس اومد. همه ساکت شدن.
منم بدون اینکه حتی سرم رو بلند کنم، منتظر بودم معلم وارد بشه.
ویو نامجون:
راستش قرار نبود من اینجا باشم.
قرار بود از امروز توی مدرسه‌ی جوجانگ تدریس کنم، اما مدیر از حسودی در آخر قبولم نکرد چون زیادی برای معلم بودن زیادی جوونم.
مدارک و شرایط کاری چند روز طول کشید و در نهایت مجبور شدم دنبال یه گزینه‌ی دیگه بگردم.
و این شد که امروز، من معلم مدرسه‌ی هیوان بودم.
به اومی ات نگفتم چون خواستم سوپرایز بشن.
ولی خب احتمالم داره تو کلاس من نباشن.
وارد کلاس شدم. چند لحظه همه‌جا ساکت شد.
چندین جفت چشم به سمتم برگشت.
یکی از دانش‌آموزها با تعجب نگاهم می‌کرد، یکی دیگه زیر لب چیزی به دوستش گفت و چند نفر هم خیلی واضح داشتن با کنجکاوی نگاهم می‌کردن.
من اما فقط به تخته نگاه کردم و بعد رو به کلاس ایستادم.
_ صبح بخیر.
چند نفر با هم جواب دادن:
/صبح بخیر استاد.
_ من کیم نامجون هستم. از امروز معلم ریاضی شما هستم. امیدوارم بتونیم سال خوبی داشته باشیم.
لحنم آروم بود، اما جدی.
همین که نگاهم رو بین دانش‌آموزها چرخوندم، چشمم به دو نفر افتاد: اومی و ات.
برای چند ثانیه خودم هم تعجب کردم. اما هیچ واکنش خاصی نشون ندادم. اومی هم خیلی سریع نگاهش رو از من گرفت. ات هم فقط با چشم‌های گرد شده بهم خیره شده بود. ولی هیچ‌کدوم چیزی نگفتن.
ظاهراً قرار نبود کسی بفهمه ما همدیگه رو می‌شناسیم.
من هم چیزی نگفتم.
_ خب، قبل از شروع درس، اسم‌هاتون رو یکی‌یکی می‌خونم.
یکی از دخترهای کلاس خیلی آروم به دوستش گفت:
/ خیلی جوونه...
دوستش هم با ذوق جواب داد:
/ عینکش رو دیدی؟!چقدر بهش میاد.
من وانمود کردم چیزی نشنیدم. یکی دیگه دستش رو بالا برد.
/استاد، چند سالتونه؟
چند نفر خندیدن.
من خیلی خونسرد جواب دادم:
_ بیست و سه.
چندتا از دخترها با تعجب به هم نگاه کردن.
/بیست و سه؟!
/ خیلی جوونه!
یکی از بچه‌ها زیر لب گفت:
/ فکر کنم نصف مدرسه عاشقش بشن.
من خودم رو مشغول مرتب کردن برگه‌ها کردم. قرار نبود وارد این بحث‌ها بشم. من برای تدریس اینجا بودم، نه چیز دیگه. کلاس شروع شد.
با اینکه سعی می‌کردم کاملاً جدی و رسمی باشم، هر چند دقیقه یک بار صدای پچ‌پچ از گوشه و کنار کلاس می‌اومد.
/ استاد نامجون خیلی خوشتیپه...
/ حرف زدنش رو شنیدی؟جذابه.
/من دیگه ریاضی رو دوست دارم.
یکی از دخترها حتی جزوه‌اش رو مرتب کرد و با دقت بیشتری نشست. من فقط نفس آرومی کشیدم.
ـــــ
ادامش تو کامنته
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشی
دیدگاه ها (۱۹)

نانا فالوشه🎀🧚🏻‍♀️@rose1127

فالو؟ @rrmyrrmyy

فالو؟ @miss_moon_89

𝔣𝔞𝔨𝔢 𝔫𝔞𝔪𝔢:#قرمز_ممنوع ❤️❌*```[𝐭𝐚𝐩 𝐭𝐚𝐩 𝐭𝐨 𝐫𝐞𝐚𝐝 𝐩𝐚𝐫𝐭:¹](#قرمز_...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط