{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در جست و جوی عشق ۲

C² p²:





بعداز گذشت دو ماه :




ملکه صورت متورمش را در آینه نگاه میکرد. در چهره ی نورانی اش تنها چشمان و ابروهایش حالت اولیه ی خود را داشتند، چشمانی به رنگ قهوه ای تیره، ابرو هایی قهوه ای مایل به مشکی درست همرنگ موهایش.
گونه هایش پر تر و فکش کمی گرد شده بودند و لبانش با مقایسه با آنها نسبت به قبل کوچکتر به نظر می رسیدند. که البته هیچ کدام از اینها از زیبایی چهره اش کم نکرده بودند .

ملکه لباسی ساده به تن کرده بود و تصمیم داشت برای خریدی به بازارچه برود. با دستور امپراطور به همراه چند ندیمه به بازار رفت. بعد از گشتن بسیار به دنبال محصول مورد نظر خود، آن را خرید.

به هنگام بازگشتن به طور کاملا تصادفی دو مرتبه به پشت خود نگاه کرد و هر دوبار مردی مشکوک که کلاهی پهن از جنس کاه بود را دید که هر سری درست پشت سر آنها بود.

و ملکه کمی احساس خطر کرد ، اما به روی خود نیاورد و در نهایت به قصر بازگشت.
وقتی به قصر رسید به هدیه ای که خریده بود نگاه کرد.
گیره ی مویی گران قیمت به رنگ طلایی با نگین هایی از جنس یاقوت های قرمزی و آبی کبودی که در بینش کار شده بودند. قرمز رنگ مورد علاقه ی خودش و آبی رنگ مورد علاقه ی ملکه ی اعظم بود و بر همین اساس هدیه ی خود را انتخاب کرده بود.
درسته! فردا روز تولد ملکه ی اعظم بود و این هدیه مطلق به او بود .

ناگهان ذهنش به سمت مردی که امروز در بازارچه دیده بود، رفت. سوالاتی در ذهنش شکل گرفت که باعث نگرانی او میشد:
+آن مرد کیست؟
+از طرف چه کسی فرستاده شده است؟
+به چه قصدی اورا دنبال میکند؟
+امکان دارد اشتباهی رخ داده باشد؟
+یعنی تهدیدی او و خانواده اش را تهدید میکند؟
+ممکن است بلایی سر بیاید؟
+باید این موضوع را به امپراطور بگوید؟
سرش را تکانی میدهد و آن افکار منفی را از ذهنش دور میکند. او در وضعیتی نیست که به این موضوعات فکر کند. به علاوه دکتر به او گفته است که استراحت مطلق داشته باشد، تحرک و فکر و خیالی نداشته باشد. اما او هیچکدام از اینهارا رعایت نکرده است. هر یار به خودش قول میدهد که فردا این کار را انجام بدهد اما هر سری فراموش میکند. زیرا او کمی شیطان و سر به هوا است اما از هنگامی که با مرد مورد علاقه اش ازدواج کرده است از آینها کاسته شده است.
به هر حال باید بیشتر مواظب خودش و فرزندش که هنوز به دنیا نیامده است . تنها ۵ ماه و نیم تا به دنیا آمدن نوزادش مانده است.
لباسی که تازه یک هفته است که بافتنش تمام شده و برای نوزادش بافته است را در دست میگیرد و به آن نگاهی میکند. بلوزی به رنگ قرمز که در سمت چپش جیبی قرار دارد و روی آن جیب یک ستاره به رنگ سفید بافته شده است و وقتی به کمر لباس میرسد نمایی از خطی افقی به رنگ سفید به چشم میخورد.

..........................

༻꫞ مهاجرت آجوما به کشوری که به آن تعلق دارد ꫞༺




آجوما آخرین لباسش خودش را در بقچه قرار میدهد و کنار بقچه های پسرانش میگذارد. سپس یکی از پسرانش را صدا میزند تا بقچه هایشان را در درشکه قرار دهد.
سپس آجوما و پسرانش سوار درشکه میشوند و به سمت مقصد خویش حرکت میکنند.

بله! آجوما بعد از خواندن دستور کتبی ملکه مجبور است به کره ی جنوبی برود. البته او از این موضوع ناراحت نیست بلکه خوشحال است فقط یک مشکل است که آن هم قبر همسرش هست که در کره ی شمالی مانده است اما طبق گفته های ملکه در نامه ای که برای آجوما فرستاده است، او مجاز است سالی ۶ مرتبه برای دیدن شوهرش سر قبرش برود.
اما این ها در مقابل لطفی که ملکه به تو میکند چیزی نیست، او قرار است به کره ی جنوبی برود پرستار شخصی ملکه و همچنین مدیر آشپزخانه شود. و پسرانش آموزش ببینند و در قصر مشغول به خدمت شوند.
........................

آجوما به محض دیدن ا.ت او را محکم در آغوش خود میفشردد که ناگهان.... .



پیج زاپاس:@aramesh.army
ادامه در پارت بعد. شرط؟
کامنت: 70 تا(نفری ۴,۵ تا)
لایک: ۵۳ تا
دیدگاه ها (۱۵۹)

P6صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود.عمارت در سکوت سنگینی فرو رفت...

علاقه؛کلمه ای گاهی شگفت انگیز یا گاهی خورد کننده.ولی علاقه ب...

جنگل نفرین شده پارت ۲۶

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۳: آزمونی که هیچ‌کس انتظارش را نداشتچند ث...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط