نام فیک عشقنفرت
نام فیک: عشق/نفرت
Part: 7
رسید شرکت. ماشین رو پارک کرد و از ماشین پیاده شد. ی نگاهی به شرکت انداخت، بنظر نمیومد که اوضاع شرکت بد باشه پوزخندی زدو وارد شرکت شد کارکنان شرکت تا دیدنش سریع رفتن سمتش بهش سلام کردن، خیلی خوشحال بودن که مارا برگشته فکر میکردن که دیگه قراره کلا مارا بیاد توی شرکت کار کنه، چون تهیونگ خیلی بهشون سخت میگرفت با اینکه مارا ادم جدی بود توی کاراش اما به اندازه ی تهیونگ به کارکنان شرکت سخت نمیگرفت. بعد از اینکه صحبت کردن با کارکنان تموم شد رفت به سمت اتاق مدیریت، در زد و در رو باز کرد و رفت داخل. تهیونگ با یکی از سهام دار ها داشت صحبت میکرد که تا مارا رو دید تعجب کرد، فکر نمیکرد مارا بیاد شرکت پاشد و بهش سلام کرد مارا هم جوابشو داد به صندلی اشاره کرد و به مارا گفت که بشینه. وقتی که مارا نشست تهیونگ شروع کرد به توضیح دادن که چرا اصلا سهام دار شرکت اینجاست و...
چند ساعتی گذشت تهیونگ میخواست برگرده خونه با مارا که مارا گفتش میره سر خاک پدر و مادرش و از همونجا میاد خونه، تهیونگ هم چیزی نگفت اجازه داد که مارا بره. مارا از این خوشحال بود که تهیونگ باعث پیشرفت شرکت شده نه پسرفت شرکت، باعث شده شرکتشون ارزشش بیشتر بشه و تلاش های پدر مارا و پدر تهیونگ هم حدر نرفته. سوار ماشینش شد ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
رسید اونجا ماشین رو پارک کرد و پیاده شد و رفت سمت پدر و مادرش، خیلی دلش پر بود نمیدونست از چیا باید بگه؟از اذیت کردنای تهیونگ؟ یا زور کردنای خالش؟ یا شرطای مسخره تهیونگ برای ازدواجشون؟و....
همین که اومد حرف بزنه قطره ی اشکش ریخت پایین تهیونگ داشت از دور میدیدش فهمید که داره مارا اذیت میشه خب تقصیره مارا نبود که باهم ازدواج کنن مقصرش مادر تهیونگ بود نه مارا. میخواست بره سمتش اما پشیمون شد رفت توی ماشینش، از خودش میپرسید برای چی مارا رو اذیت میکنه؟که مارا خسته بشه و طلاق بگیره؟ یعنی نادر تهیونگ هم میزاره؟ اگر قرار به این بود که مادر تهیونگ از اول زور به ازدواج این دوتا نمیکرد که اما تهیونگ فکر میکرد با اذیت کردن مارا، مارا میتونه ازش طلاق بگیره و هردوتاشون راحت شن ولی داشت اشتباه فکر میکرد..
ᰔᩚامیدوارم خوشتون بیادᰔᩚ
بچها من بخاطر شما اومدم براتون پارت گذاشتم پس لطفا شما هم منو حمایت کنید با کامنتای زیباتونꨄ
Part: 7
رسید شرکت. ماشین رو پارک کرد و از ماشین پیاده شد. ی نگاهی به شرکت انداخت، بنظر نمیومد که اوضاع شرکت بد باشه پوزخندی زدو وارد شرکت شد کارکنان شرکت تا دیدنش سریع رفتن سمتش بهش سلام کردن، خیلی خوشحال بودن که مارا برگشته فکر میکردن که دیگه قراره کلا مارا بیاد توی شرکت کار کنه، چون تهیونگ خیلی بهشون سخت میگرفت با اینکه مارا ادم جدی بود توی کاراش اما به اندازه ی تهیونگ به کارکنان شرکت سخت نمیگرفت. بعد از اینکه صحبت کردن با کارکنان تموم شد رفت به سمت اتاق مدیریت، در زد و در رو باز کرد و رفت داخل. تهیونگ با یکی از سهام دار ها داشت صحبت میکرد که تا مارا رو دید تعجب کرد، فکر نمیکرد مارا بیاد شرکت پاشد و بهش سلام کرد مارا هم جوابشو داد به صندلی اشاره کرد و به مارا گفت که بشینه. وقتی که مارا نشست تهیونگ شروع کرد به توضیح دادن که چرا اصلا سهام دار شرکت اینجاست و...
چند ساعتی گذشت تهیونگ میخواست برگرده خونه با مارا که مارا گفتش میره سر خاک پدر و مادرش و از همونجا میاد خونه، تهیونگ هم چیزی نگفت اجازه داد که مارا بره. مارا از این خوشحال بود که تهیونگ باعث پیشرفت شرکت شده نه پسرفت شرکت، باعث شده شرکتشون ارزشش بیشتر بشه و تلاش های پدر مارا و پدر تهیونگ هم حدر نرفته. سوار ماشینش شد ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
رسید اونجا ماشین رو پارک کرد و پیاده شد و رفت سمت پدر و مادرش، خیلی دلش پر بود نمیدونست از چیا باید بگه؟از اذیت کردنای تهیونگ؟ یا زور کردنای خالش؟ یا شرطای مسخره تهیونگ برای ازدواجشون؟و....
همین که اومد حرف بزنه قطره ی اشکش ریخت پایین تهیونگ داشت از دور میدیدش فهمید که داره مارا اذیت میشه خب تقصیره مارا نبود که باهم ازدواج کنن مقصرش مادر تهیونگ بود نه مارا. میخواست بره سمتش اما پشیمون شد رفت توی ماشینش، از خودش میپرسید برای چی مارا رو اذیت میکنه؟که مارا خسته بشه و طلاق بگیره؟ یعنی نادر تهیونگ هم میزاره؟ اگر قرار به این بود که مادر تهیونگ از اول زور به ازدواج این دوتا نمیکرد که اما تهیونگ فکر میکرد با اذیت کردن مارا، مارا میتونه ازش طلاق بگیره و هردوتاشون راحت شن ولی داشت اشتباه فکر میکرد..
ᰔᩚامیدوارم خوشتون بیادᰔᩚ
بچها من بخاطر شما اومدم براتون پارت گذاشتم پس لطفا شما هم منو حمایت کنید با کامنتای زیباتونꨄ
- ۹.۰k
- ۰۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط