✨ Part ⁸ : هفت سایه و یک رز ✨
✨ Part ⁸ : هفت سایه و یک رز ✨
روز فارغالتحصیلی فرا رسید. آسمان سئول صاف و آبی بود، درست مثل لبخند جدید جانگمی. او دیگر آن دختر ساکت و لرزان نبود؛ او با اعتمادبهنفس در میان تشویق همکلاسیهایش روی سن رفت تا به عنوان دانشآموز ممتاز سخنرانی کند.
اعضای بیتیاس در ردیف اول، با کتوشلوارهای شیک و نگاههایی پر از غرور، او را تماشا میکردند. جانگمی پشت تریبون ایستاد، نفسی عمیق کشید و با صدایی که حالا دیگر نمیلرزید، گفت: «من یاد گرفتم که شجاعت به معنای نترسیدن نیست، بلکه به معنای پیدا کردنِ کسانی است که به تو جرئتِ ایستادن میدهند. از خانوادهام ممنونم که صدای من شدند وقتی صدایی نداشتم.»
چشمان جین و جیمین از شوق برق میزد و نامجون با لبخندی پدرانه سرش را تکان میداد.
بعد از مراسم، در حیاط پشتی مدرسه، همانجایی که روزی شکنجهگاه او بود، حالا بوی گلهای بهاری میآمد. تکتیراندازی که در سایهها کمین کرده بود، دقیقاً همان لحظه ماشه را چکاند، اما او یک چیز را محاسبه نکرده بود: هوشیاریِ مرگبارِ بیتیاس.
قبل از اینکه گلولهای شلیک شود، یونگی که از طریق سیستمهای مراقبتیِ پیشرفتهی روی گوشیاش متوجه حرکت روی پشتبام شده بود، با بیسیم علامت داد. در یک صدم ثانیه، هوسوک و تهیونگ که از قبل در نقاط استراتژیک مستقر شده بودند، ضارب را قبل از شلیک خلع سلاح و دستگیر کردند. هیچ خونی ریخته نشد؛ فقط صدایِ افتادنِ اسلحه روی پشتبام آمد که در هیاهوی شادی دانشآموزان گم شد.
نامجون به سمت جانگمی رفت، او را در آغوش گرفت و در گوشش زمزمه کرد: «همه چیز تموم شد، رز کوچولو. دیگه هیچ سایهای توی زندگیت نیست.»
پنج سال بعد
در باغ بزرگِ عمارت بیتیاس، صدای خنده و موسیقی میپیچید. جانگمی حالا یک نقاش و نویسندهی مشهور شده بود که داستان زندگیاش الهامبخش میلیونها نفر بود. او کتاب جدیدش را با عنوان «صدای رز» منتشر کرده بود.
در آن عصرِ دلانگیز، اعضا دور یک میز بزرگ جمع شده بودند. جین در حال کباب کردن بود و با جونگکوک سرِ بهترین تکهی گوشت شوخی میکرد. جیمین و تهیونگ داشتند با سگهایشان در باغ بازی میکردند.
جانگمی کنار نامجون و یونگی نشسته بود و به غروب خورشید نگاه میکرد. او لیوان شربتش را بالا برد و به زبان اشاره و همزمان با صدایی رسا گفت: «به سلامتیِ خانوادهای که منو ساخت.»
🍓🫐✨
روز فارغالتحصیلی فرا رسید. آسمان سئول صاف و آبی بود، درست مثل لبخند جدید جانگمی. او دیگر آن دختر ساکت و لرزان نبود؛ او با اعتمادبهنفس در میان تشویق همکلاسیهایش روی سن رفت تا به عنوان دانشآموز ممتاز سخنرانی کند.
اعضای بیتیاس در ردیف اول، با کتوشلوارهای شیک و نگاههایی پر از غرور، او را تماشا میکردند. جانگمی پشت تریبون ایستاد، نفسی عمیق کشید و با صدایی که حالا دیگر نمیلرزید، گفت: «من یاد گرفتم که شجاعت به معنای نترسیدن نیست، بلکه به معنای پیدا کردنِ کسانی است که به تو جرئتِ ایستادن میدهند. از خانوادهام ممنونم که صدای من شدند وقتی صدایی نداشتم.»
چشمان جین و جیمین از شوق برق میزد و نامجون با لبخندی پدرانه سرش را تکان میداد.
بعد از مراسم، در حیاط پشتی مدرسه، همانجایی که روزی شکنجهگاه او بود، حالا بوی گلهای بهاری میآمد. تکتیراندازی که در سایهها کمین کرده بود، دقیقاً همان لحظه ماشه را چکاند، اما او یک چیز را محاسبه نکرده بود: هوشیاریِ مرگبارِ بیتیاس.
قبل از اینکه گلولهای شلیک شود، یونگی که از طریق سیستمهای مراقبتیِ پیشرفتهی روی گوشیاش متوجه حرکت روی پشتبام شده بود، با بیسیم علامت داد. در یک صدم ثانیه، هوسوک و تهیونگ که از قبل در نقاط استراتژیک مستقر شده بودند، ضارب را قبل از شلیک خلع سلاح و دستگیر کردند. هیچ خونی ریخته نشد؛ فقط صدایِ افتادنِ اسلحه روی پشتبام آمد که در هیاهوی شادی دانشآموزان گم شد.
نامجون به سمت جانگمی رفت، او را در آغوش گرفت و در گوشش زمزمه کرد: «همه چیز تموم شد، رز کوچولو. دیگه هیچ سایهای توی زندگیت نیست.»
پنج سال بعد
در باغ بزرگِ عمارت بیتیاس، صدای خنده و موسیقی میپیچید. جانگمی حالا یک نقاش و نویسندهی مشهور شده بود که داستان زندگیاش الهامبخش میلیونها نفر بود. او کتاب جدیدش را با عنوان «صدای رز» منتشر کرده بود.
در آن عصرِ دلانگیز، اعضا دور یک میز بزرگ جمع شده بودند. جین در حال کباب کردن بود و با جونگکوک سرِ بهترین تکهی گوشت شوخی میکرد. جیمین و تهیونگ داشتند با سگهایشان در باغ بازی میکردند.
جانگمی کنار نامجون و یونگی نشسته بود و به غروب خورشید نگاه میکرد. او لیوان شربتش را بالا برد و به زبان اشاره و همزمان با صدایی رسا گفت: «به سلامتیِ خانوادهای که منو ساخت.»
🍓🫐✨
- ۳۲۵
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط