{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✨ Part ⁸ : هفت سایه و یک رز ✨

✨ Part ⁸ : هفت سایه و یک رز ✨


چند ماه از فروپاشی باند کیم گذشته بود. آرامش به زندگی جانگ‌می و اعضا بازگشته بود. جانگ‌می حالا می‌توانست با صدایی آرام و لرزان، اما زیبا، جملات را بیان کند. روز فارغ‌التحصیلی فرا رسید؛ روزی که قرار بود پایان کابوس‌های مدرسه و شروع یک زندگی جدید در کنار هفت برادرش باشد.

آن روز جانگ‌می زیباتر از همیشه شده بود. یک پیراهن سفید حریر پوشیده بود و گلی که جین برایش خریده بود را به موهایش زده بود. اعضای بی‌تی‌اس با افتخار در ردیف اول سالن نشسته بودند و با هر قدم او روی سن، لبخند می‌زدند.

مراسم تمام شد و آن‌ها برای گرفتن عکس یادگاری به حیاط پشتی مدرسه، همان‌جایی که اولین بار با هم آشنا شده بودند، رفتند. خورشید در حال غروب بود و آسمان به رنگ سرخ و نارنجی درآمده بود. جونگ‌کوک دوربینش را تنظیم کرد و فریاد زد: «همه آماده؟ جانگ‌می، بخند!»

اما در همان لحظه، چشمان تیزبین نامجون متوجه درخشش نوری از بالای ساختمان روبرو شد. یک تک‌تیرانداز؛ آخرین بازمانده‌ی کینه‌توزِ باند که چیزی برای از دست دادن نداشت.

زمان به کندی گذشت. تک‌تیرانداز قلب نامجون را هدف گرفته بود. او می‌خواست مغز متفکر گروه را بزند. جانگ‌می که در کنار نامجون ایستاده بود، متوجه حرکت مشکوک روی پشت‌بام شد. او که در این ماه‌ها یاد گرفته بود چطور محافظانش را بپاید، در کسری از ثانیه تصمیمش را گرفت.

درست وقتی صدای شلیکِ خفه‌شده در فضا پیچید، جانگ‌می فریاد زد: «نامجوووون!» و خودش را با تمام قدرت جلوی او پرتاب کرد.

صدای گلوله با صدای فریاد اعضا در هم آمیخت. جانگ‌می مثل یک پرنده‌ی سفیدِ تیرخورده، روی زمین سقوط کرد. پیراهن سفیدش به سرعت به رنگ سرخ در آمد.

جونگ‌کوک دوربین را انداخت و به سمت او دوید. نامجون که شوکه شده بود، بدن نحیف او را در آغوش گرفت. «جانگ‌می؟ نه... نه! چشماتو باز کن!»

جیمین و تهیونگ با گریه بالای سرش ضجه می‌زدند. یونگی و هوسوک به سمت ساختمان دویدند، اما دیگر دیر شده بود؛ ضارب فرار کرده بود، هرچند که دیگر فرار او هم چیزی را عوض نمی‌کرد.

جانگ‌می با سختی چشمانش را باز کرد. نگاهی به صورت‌های خیس از اشکِ هفت برادرش انداخت. دست لرزان و خون‌آلودش را بالا برد و روی گونه‌ی نامجون گذاشت. با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، اما واضح‌ترین صدای دنیا بود، گفت:




«گریه... نکنید... شما... به من... زندگی دادید. حالا... نوبت منه... که از زندگی‌تون... محافظت کنم.»

او لبخندی زد؛ همان لبخندِ بی‌صدایی که اولین بار دل آن‌ها را برده بود. چشمانش به آرامی بسته شد و دستش از روی صورت نامجون رها گشت. آخرین نفس او، بوی گل‌های رزِ بهاری را می‌داد.

دنیای بی‌تی‌اس در آن لحظه به پایان رسید. فریادهای جگرسوز هفت مردی که دنیا را تکان داده بودند، فضای حیاط مدرسه را پر کرد. آن‌ها که همیشه از او محافظت کرده بودند، حالا در مقابل بزرگترین دشمنشان، یعنی «مرگ»، شکست خورده بودند.

یک سال بعد

مزار جانگ‌می در زیباترین نقطه‌ی شهر، پوشیده از رزهای سفید بود. هفت مرد، در حالی که کت‌وشلوارهای مشکی به تن داشتند، بر سر مزار ایستاده بودند. آن‌ها دیگر آن آدم‌های سابق نبودند؛ سردتر، ساکت‌تر و مقتدرتر شده بودند.

نامجون دسته گلی را روی سنگ مزار گذاشت و زیر لب گفت: «صدای تو هنوز توی گوش ماست، رز کوچک. ما انتقامت رو گرفتیم، اما سکوتِ خونه بدون تو، از هر شکنجه‌ای سخت‌تره.»

آن‌ها از مزار دور شدند، در حالی که باد لای گلبرگ‌ها می‌پیچید و انگار صدای محوی از دختری را با خود می‌آورد که می‌گفت: «مراقب همدیگه باشید.»

آن‌ها دیگر برای کسی نمی‌جنگیدند، جز برای یادِ دختری که به آن‌ها یاد داد عشق، بلندتر از هر فریادی است؛ حتی اگر در سکوت بمیرد.



🍓🫐✨

براتون پایان شاد هم نوشتم که اگر غمگین دوست ندارید شاد رو بخونید عاشقتونم 💋💖
دیدگاه ها (۰)

✨ Part ⁸ : هفت سایه و یک رز ✨روز فارغ‌التحصیلی فرا رسید. آسم...

✨ Part ⁷ : هفت سایه و یک رز ✨ در آن لحظه، جانگ‌می که شاهد زخ...

✨ Part ⁶ : هفت سایه و یک رز ✨ صحنه‌ی اکشن در حیاط مدرسه به ا...

✨ Part ²⁰ : تقاصِ ابریشمی ✨ اما ویتالی بلندتر خندید و دستش ر...

✨ Part ⁹ : تقاص ابریشمی ✨ اتاق در سکوتی سنگین فرو رفته بود ؛...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط