✨ Part ⁷ : هفت سایه و یک رز ✨
✨ Part ⁷ : هفت سایه و یک رز ✨
در آن لحظه، جانگمی که شاهد زخمی شدن برادرانش بود، حسی فراتر از ترس را تجربه کرد: خشم. او دیگر آن دختر ضعیف نبود. او به سمت میزِ دکوری کنار دیوار پرید، کلتِ نقرهایِ یونگی را که همیشه آنجا برای روز مبادا مخفی بود برداشت.
دستانش لرزید، اما با صدای بلند و قاطع فریاد زد: «عوضی... دست از سرشون بردار!»
شلیک کرد. نه به قلب کیم، بلکه به تابلوی برق بالای سر او. انفجارِ جرقه و تاریکیِ ناگهانی، فرصتِ طلایی را ایجاد کرد. در همان لحظه، جونگکوک و تهیونگ مثل دو صاعقه از دو طرف به سمت کیم هجوم بردند. جونگکوک با یک ضربهی نمایشی، اسلحه را از دست کیم انداخت و تهیونگ با یک فن کمر، او را به زمین دوخت.
وقتی چراغهای اضطراری روشن شد، تمام مزدوران یا فرار کرده بودند یا تسلیم شده بودند. اعضا، در حالی که نفسنفس میزدند و لباسهایشان پاره شده بود، به سمت جانگمی دویدند.
او اسلحه را انداخت و با گریه خودش را در آغوش نامجون انداخت. اعضا یکییکی دور او حلقه زدند. یونگی در حالی که شانهی زخمیاش را گرفته بود، لبخندی زد: «اون شلیکت... عالی بود رزِ شجاع من.»
هوسوک با مهربانی اشکهایش را پاک کرد: «تو دیگه به محافظت ما نیاز نداری، تو خودت یه جنگجویی. ولی بدون که ما همیشه پشتت هستیم.»
آن شب، امپراتوریِ کیم برای همیشه فرو پاشید. فردای آن روز، عکسِ جانگمی و هفت برادرش در حالی که با غرور از پلههای دادگاه پایین میآمدند، تیتر اول تمام روزنامهها شد. دیگر کسی به جانگمی به چشم یک دختر «لال» نگاه نمیکرد؛ او «صدایِ انتقامِ بیتیاس» بود.
آنها به مدرسه بازگشتند، اما این بار جانگمی در حالی که بلند بلند با جیمین و جونگکوک میخندید و حرف میزد، وارد راهرو شد. او نه تنها صدایش، بلکه تمامِ زندگیاش را بازپس گرفته بود.
🍓🫐✨
در آن لحظه، جانگمی که شاهد زخمی شدن برادرانش بود، حسی فراتر از ترس را تجربه کرد: خشم. او دیگر آن دختر ضعیف نبود. او به سمت میزِ دکوری کنار دیوار پرید، کلتِ نقرهایِ یونگی را که همیشه آنجا برای روز مبادا مخفی بود برداشت.
دستانش لرزید، اما با صدای بلند و قاطع فریاد زد: «عوضی... دست از سرشون بردار!»
شلیک کرد. نه به قلب کیم، بلکه به تابلوی برق بالای سر او. انفجارِ جرقه و تاریکیِ ناگهانی، فرصتِ طلایی را ایجاد کرد. در همان لحظه، جونگکوک و تهیونگ مثل دو صاعقه از دو طرف به سمت کیم هجوم بردند. جونگکوک با یک ضربهی نمایشی، اسلحه را از دست کیم انداخت و تهیونگ با یک فن کمر، او را به زمین دوخت.
وقتی چراغهای اضطراری روشن شد، تمام مزدوران یا فرار کرده بودند یا تسلیم شده بودند. اعضا، در حالی که نفسنفس میزدند و لباسهایشان پاره شده بود، به سمت جانگمی دویدند.
او اسلحه را انداخت و با گریه خودش را در آغوش نامجون انداخت. اعضا یکییکی دور او حلقه زدند. یونگی در حالی که شانهی زخمیاش را گرفته بود، لبخندی زد: «اون شلیکت... عالی بود رزِ شجاع من.»
هوسوک با مهربانی اشکهایش را پاک کرد: «تو دیگه به محافظت ما نیاز نداری، تو خودت یه جنگجویی. ولی بدون که ما همیشه پشتت هستیم.»
آن شب، امپراتوریِ کیم برای همیشه فرو پاشید. فردای آن روز، عکسِ جانگمی و هفت برادرش در حالی که با غرور از پلههای دادگاه پایین میآمدند، تیتر اول تمام روزنامهها شد. دیگر کسی به جانگمی به چشم یک دختر «لال» نگاه نمیکرد؛ او «صدایِ انتقامِ بیتیاس» بود.
آنها به مدرسه بازگشتند، اما این بار جانگمی در حالی که بلند بلند با جیمین و جونگکوک میخندید و حرف میزد، وارد راهرو شد. او نه تنها صدایش، بلکه تمامِ زندگیاش را بازپس گرفته بود.
🍓🫐✨
- ۴۹۴
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط