شاهزاده شیطاانی من
از شدت ترس حتی نمیتونستم نفس بکشم انگار بدنم قفل شده بود یکی داشت هرکاری میخواست انجام میداد با بدن من من نمیتونستم کاری انجام بدم
کوک منو محکم گرفته بود و حتا تکون نمیتونستم بخورم
- بیبی من تو که دلت نمیخواد ددی رو ناراحت کنی
+ ن.. ن.. نه.. لطفا باهام کاری نکن( از شدت ترس استرس به لکنت افتاده بودم)
با برخود نفسای داغش حس خیلی بدی بهم دس میداد ولی از یه ورم حس تحریکی بهم دست میداد خیلی عجیب بود این حس برام))
کوک اینقدر نزدیک شده بود که تقریبا بدنامون یکی شده بود
ولی نمیتونم این اجازه رو بدم نه نمیشه با جیغی که کشیدم کوک از روم پرت شد به اون ور تخت فکر کنم مستیش یهو پرید
نفس نفس میزدم که نگرانی تو چشای کوک میدیدم ولی نتونستم جلوی خودمو بگیر.... سیاهی..
وقتی چشمام رو باز کردم دیدم تو آغوش کوک خوابم کوک هیچ لباسی تنش نبود و منم چنتا از دکمه های لباسم باز بود
ترسیدم که نکنه کاری کرده باشه ولی هیچ دردی حس نکردم تا اینکه رفتم پای اینه..
اثار کبودی از خط فکم تا بالای سینم خودنمایی میکرد دقیقا مثل سیاهی توی سفید
کوک منو محکم گرفته بود و حتا تکون نمیتونستم بخورم
- بیبی من تو که دلت نمیخواد ددی رو ناراحت کنی
+ ن.. ن.. نه.. لطفا باهام کاری نکن( از شدت ترس استرس به لکنت افتاده بودم)
با برخود نفسای داغش حس خیلی بدی بهم دس میداد ولی از یه ورم حس تحریکی بهم دست میداد خیلی عجیب بود این حس برام))
کوک اینقدر نزدیک شده بود که تقریبا بدنامون یکی شده بود
ولی نمیتونم این اجازه رو بدم نه نمیشه با جیغی که کشیدم کوک از روم پرت شد به اون ور تخت فکر کنم مستیش یهو پرید
نفس نفس میزدم که نگرانی تو چشای کوک میدیدم ولی نتونستم جلوی خودمو بگیر.... سیاهی..
وقتی چشمام رو باز کردم دیدم تو آغوش کوک خوابم کوک هیچ لباسی تنش نبود و منم چنتا از دکمه های لباسم باز بود
ترسیدم که نکنه کاری کرده باشه ولی هیچ دردی حس نکردم تا اینکه رفتم پای اینه..
اثار کبودی از خط فکم تا بالای سینم خودنمایی میکرد دقیقا مثل سیاهی توی سفید
- ۴۴۳
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط