👑 The dance of fractured harmonies 🦋
👑 The dance of fractured harmonies 🦋
Part ⁴
جولیان : اره دخترم ... به خاطر زیباییت هم که شده نظر پادشاه رو جلب میکنی .
نگاهی به ایلوا کردم . موهایی به رنگ قهوه ای سوخته و چشم هایی مشکی درست مثل پدر داشت . پوستی سفید و رنگ پریده داشت . صورتش گرد و خوش فرم بود و قوص زیبایی هم روی بینیش داشت و لب های بزرگ و پری هم داشت و چشم هاش هم کمی کشیده تر از من بود . درسته اون زیباست اما فکر نکنم به خاطر ورشکسته بودن پدرم بتونه زیاد نظر پادشاهو به خودش جلب کنه . و اینکه پادشاه برای پسر دومش حق انتخابی قرار میده و شاید هم خود شاهزاده خواهرمو انتخاب نکنه . احتمال همه چیز هست . چند دقیقه ای گذشت و من به بشقاب خالیم خیره شده بودم و منتظر بودم تا پدر هم غذاشو تموم کنه . بالاخره غذای پدر تموم شد و همگی از روی صندلی بلند شدیم و باهم از سالن غذاخوری خارج شدیم .
جولیان : راستی آدلاین ... تو هم قراره سه روز دیگه تو این جشن که تو قصر برگزار میشه شرکت کنی . پس لباسی مناسب برای خودت تهیه کن ، دقت کن که رنگ روشن باشه .
آدلاین 🦋 چشم پدر .
سری تکون داد و سمت اتاق خودش رفت .
آدلاین ، ایلوا 🦋: شب بخیر پدر .
جولیان : شب بخیر دخترا .
من و ایلوا هم تو سکوت سمت اتاق هامون رفتیم . ایلوا جلوی در اتاقش ایستاد و برگشت سمت من .
ایلوا : آدلاین.....تو هم سعی کن که...نظر پادشاه یا حتی نظر خود شاهزاده رو به خودت جلب کنی...وضعیت پدر خیلی داره بد میشه.
سرمو بالا اوردم و بهش خیره شدم ، به چشماش خیره شدم .چشماش بهم میگن که منو دوست داره ، چشماش از وجود مهر خواهری تو وجودش بهم میگن . ولی لحن و رفتارش اینو هرگز نمیگن . اما من میدونم که ایلوا منو دوست داره و فقط نمیخواد بروزش بده . لبخندی زدم .
آدلاین 🦋 میدونم وضع پدر خوب نیست و هر لحظه وخیم تر هم میشه ...چشم سعی خودمو میکنم .
درسته ، تلاشمو میکنم ، اما در ظاهر . چون من هرگز قرار نیست بدون عشق برای بدست اوردن کسی تلاش کنم و بعد باهاش تشکیل خانواده بدم .
ایلوا : افرین ... شبت بخیر .
آدلاین 🦋 شب بخیر خواهر .
در اتاقشو باز کرد و وارد اتاقش شد و قبل بستن در نگاه کوتاهی بهم کرد و بعد درو بست . برگشتم و سمت اتاق خودم رفتم . در اتاقمو باز کردم و وارد اتاقم شدم . شاید گفته درباریان درمورد شاهزاده درست باشه و اون خیلی مهربون ، شاد ، دوست داشتنی و با وقار باشه ، اما تا وقتی که عاشقش نشم نمیتونم نظرشو به سمت خودم جلب کنم . همه چیز به قلبم بستگی داره . در کمدمو باز کردم و به لباسام نگاهی انداختم ، لباسی رنگ روشن که مناسب همچین جشن پرزرق و برقی از طرف پادشاه باشه ندارم . فردا باید با خواهر پیش خیاط برم تا لباسی مناسب برخورد با خانواده سلطنتی برای خودم تهیه کنم . لباسامو با لباسی راحت تر و مناسب خواب عوض کردم . موهامو پشت سرم به شل ترین حالت ممکن بافتم و روی تخت دراز کشیدم و خودمو زیر پتو پنهان کردم و به بالشت کنارم چنگی زدم و در اغوش گرفتمش . نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم . حالا من برای نجات پدرم تا جایی که بتونم تلاشم رو میکنم ، اما نمیتونم با رفتارم ، بزور به پادشاه بگم به من توجه کنین ، بگم که به خانواده کنت جولیان مورتیمر کمی توجه کنین . واقعا نمیتونم .
ولی اگه واقعا عاشق شاهزاده بشم ولی پادشاه و یا حتی خود شاهزاده هم منو قبول نکنن چی ؟ واییی به چه چیزایی من فکر میکنم اخه . پلکامو روی هم فشردم و ذهنم و خالی از تمام افکار های توی سرم کردم و بعد از چند دقیقه ، دروازه های دنیای خواب ، برای ورودم باز شدن و من هم با کمال میل وارد شدم .
حمایت ؟
کامنت فراموش نشه 🩵
نظراتتونو بگین . بگین تا اینجا خوشتون امده یا نه ؟
Part ⁴
جولیان : اره دخترم ... به خاطر زیباییت هم که شده نظر پادشاه رو جلب میکنی .
نگاهی به ایلوا کردم . موهایی به رنگ قهوه ای سوخته و چشم هایی مشکی درست مثل پدر داشت . پوستی سفید و رنگ پریده داشت . صورتش گرد و خوش فرم بود و قوص زیبایی هم روی بینیش داشت و لب های بزرگ و پری هم داشت و چشم هاش هم کمی کشیده تر از من بود . درسته اون زیباست اما فکر نکنم به خاطر ورشکسته بودن پدرم بتونه زیاد نظر پادشاهو به خودش جلب کنه . و اینکه پادشاه برای پسر دومش حق انتخابی قرار میده و شاید هم خود شاهزاده خواهرمو انتخاب نکنه . احتمال همه چیز هست . چند دقیقه ای گذشت و من به بشقاب خالیم خیره شده بودم و منتظر بودم تا پدر هم غذاشو تموم کنه . بالاخره غذای پدر تموم شد و همگی از روی صندلی بلند شدیم و باهم از سالن غذاخوری خارج شدیم .
جولیان : راستی آدلاین ... تو هم قراره سه روز دیگه تو این جشن که تو قصر برگزار میشه شرکت کنی . پس لباسی مناسب برای خودت تهیه کن ، دقت کن که رنگ روشن باشه .
آدلاین 🦋 چشم پدر .
سری تکون داد و سمت اتاق خودش رفت .
آدلاین ، ایلوا 🦋: شب بخیر پدر .
جولیان : شب بخیر دخترا .
من و ایلوا هم تو سکوت سمت اتاق هامون رفتیم . ایلوا جلوی در اتاقش ایستاد و برگشت سمت من .
ایلوا : آدلاین.....تو هم سعی کن که...نظر پادشاه یا حتی نظر خود شاهزاده رو به خودت جلب کنی...وضعیت پدر خیلی داره بد میشه.
سرمو بالا اوردم و بهش خیره شدم ، به چشماش خیره شدم .چشماش بهم میگن که منو دوست داره ، چشماش از وجود مهر خواهری تو وجودش بهم میگن . ولی لحن و رفتارش اینو هرگز نمیگن . اما من میدونم که ایلوا منو دوست داره و فقط نمیخواد بروزش بده . لبخندی زدم .
آدلاین 🦋 میدونم وضع پدر خوب نیست و هر لحظه وخیم تر هم میشه ...چشم سعی خودمو میکنم .
درسته ، تلاشمو میکنم ، اما در ظاهر . چون من هرگز قرار نیست بدون عشق برای بدست اوردن کسی تلاش کنم و بعد باهاش تشکیل خانواده بدم .
ایلوا : افرین ... شبت بخیر .
آدلاین 🦋 شب بخیر خواهر .
در اتاقشو باز کرد و وارد اتاقش شد و قبل بستن در نگاه کوتاهی بهم کرد و بعد درو بست . برگشتم و سمت اتاق خودم رفتم . در اتاقمو باز کردم و وارد اتاقم شدم . شاید گفته درباریان درمورد شاهزاده درست باشه و اون خیلی مهربون ، شاد ، دوست داشتنی و با وقار باشه ، اما تا وقتی که عاشقش نشم نمیتونم نظرشو به سمت خودم جلب کنم . همه چیز به قلبم بستگی داره . در کمدمو باز کردم و به لباسام نگاهی انداختم ، لباسی رنگ روشن که مناسب همچین جشن پرزرق و برقی از طرف پادشاه باشه ندارم . فردا باید با خواهر پیش خیاط برم تا لباسی مناسب برخورد با خانواده سلطنتی برای خودم تهیه کنم . لباسامو با لباسی راحت تر و مناسب خواب عوض کردم . موهامو پشت سرم به شل ترین حالت ممکن بافتم و روی تخت دراز کشیدم و خودمو زیر پتو پنهان کردم و به بالشت کنارم چنگی زدم و در اغوش گرفتمش . نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم . حالا من برای نجات پدرم تا جایی که بتونم تلاشم رو میکنم ، اما نمیتونم با رفتارم ، بزور به پادشاه بگم به من توجه کنین ، بگم که به خانواده کنت جولیان مورتیمر کمی توجه کنین . واقعا نمیتونم .
ولی اگه واقعا عاشق شاهزاده بشم ولی پادشاه و یا حتی خود شاهزاده هم منو قبول نکنن چی ؟ واییی به چه چیزایی من فکر میکنم اخه . پلکامو روی هم فشردم و ذهنم و خالی از تمام افکار های توی سرم کردم و بعد از چند دقیقه ، دروازه های دنیای خواب ، برای ورودم باز شدن و من هم با کمال میل وارد شدم .
حمایت ؟
کامنت فراموش نشه 🩵
نظراتتونو بگین . بگین تا اینجا خوشتون امده یا نه ؟
- ۴۷۸
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط