باباجونم
باباجونم
«میپرسم از این شبهای بیسحر:
این دل که تنگ است، به کجا باید برود؟
وقتی دیگر دستی نیست که بر سرم کشیده شود،
وقتی دیگر صدایی نیست که بگوید: “نترس، من هستم…”
کجا میتوان پناه گرفت که بویِ عطرِ حضورش را ندهد؟
همه میگویند راهی هست، اما راهِ من به بنبستِ خاطرات ختم میشود.
شاید باید به همان جایِ دوری بروم که او رفته است؛
نه با پایِ خسته، که با بالِ خیال.
شاید در آن بینهایتِ دور، در گوشهای از آسمان،
جایی برایِ تکیه دادن به شانههایِ پدر باشد…
آنجا که دل میرود، مقصد نیست؛ وصل است.»
غم بی پایان#پدرم
.
.
«میپرسم از این شبهای بیسحر:
این دل که تنگ است، به کجا باید برود؟
وقتی دیگر دستی نیست که بر سرم کشیده شود،
وقتی دیگر صدایی نیست که بگوید: “نترس، من هستم…”
کجا میتوان پناه گرفت که بویِ عطرِ حضورش را ندهد؟
همه میگویند راهی هست، اما راهِ من به بنبستِ خاطرات ختم میشود.
شاید باید به همان جایِ دوری بروم که او رفته است؛
نه با پایِ خسته، که با بالِ خیال.
شاید در آن بینهایتِ دور، در گوشهای از آسمان،
جایی برایِ تکیه دادن به شانههایِ پدر باشد…
آنجا که دل میرود، مقصد نیست؛ وصل است.»
غم بی پایان#پدرم
.
.
- ۷۷۲
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط