{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باباجونم

باباجونم

«می‌پرسم از این شب‌های بی‌سحر:

این دل که تنگ است، به کجا باید برود؟

وقتی دیگر دستی نیست که بر سرم کشیده شود،

وقتی دیگر صدایی نیست که بگوید: “نترس، من هستم…”

کجا می‌توان پناه گرفت که بویِ عطرِ حضورش را ندهد؟

همه می‌گویند راهی هست، اما راهِ من به بن‌بستِ خاطرات ختم می‌شود.

شاید باید به همان جایِ دوری بروم که او رفته است؛

نه با پایِ خسته، که با بالِ خیال.

شاید در آن بی‌نهایتِ دور، در گوشه‌ای از آسمان،

جایی برایِ تکیه دادن به شانه‌هایِ پدر باشد…

آنجا که دل می‌رود، مقصد نیست؛ وصل است.»

غم بی پایان#پدرم

.

.
دیدگاه ها (۰)

باباجونمدل را به چه مشغول کنم که نگیرد بهانه تو رادر این هیا...

ای کاش آسمان می‌دانست کسی را که به آغوش کشیده، تمام دارایی م...

«شب، تمامِ آن حرف‌هایی را که در روز از ترسِ گریه نگفتم، به ز...

«کجا باید رفت؟ وقتی خودِ “مقصد” رفته است…این دل که تنگ شده، ...

میناب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط