{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۷

پارت ۵۷: فرسایشِ زمان (ماه اول تا ششم)
اون اتاق برای من دیگه فقط یه اتاق نبود؛ یه موجودِ زنده بود که داشت ذره‌ذره نفس‌هام رو می‌جوید. روزهای اول، تقلا می‌کردم. جیغ می‌زدم، در رو می‌کوبیدم، با مشت می‌زدم به دیوارهای سنگی تا جایی که بندِ انگشت‌هام غرقِ خون می‌شد. اون‌قدر داد زده بودم که صدام گرفته بود و تا روزها فقط یه صدایِ خش‌دارِ بی‌معنی از گلوم درمی‌اومد. اما بعد، سکوت شروع شد.

تویِ اون شش ماهِ اول، زمان رو با ضربانِ قلبم یا صدایِ پایین و بالا رفتنِ قفلِ الکترونیکیِ در می‌سنجیدم. جونگ‌کوک می‌اومد؛ همیشه با همون آرامشِ کُشنده‌اش. برام غذا می‌آورد، کتاب می‌آورد، و گاهی ساعت‌ها می‌نشست و فقط تماشام می‌کرد. اون جین، تنها نقطه‌یِ روشنِ دنیایِ من بود. اون با معصومیتِ تمام کنارم می‌نشست، نقاشی می‌کشید و با صدایِ آرومش قصه‌هایی از دنیایِ بیرون برام تعریف می‌کرد.

اما من… من داشتم تحلیل می‌رفتم. اون اتاق پنجره نداشت. هیچ نوری از خورشید، هیچ بادِ خنکی از لایِ درزِ در. فقط نورِ مصنوعیِ چراغ‌هایِ سقفی که ۲۴ ساعته روشن بود. کم‌کم روز و شب برام یکی شد. گاهی بیدار می‌شدم و فکر می‌کردم یه ساله که خوابیدم، گاهی حس می‌کردم همین الان بیدار شدم. اون شش ماهِ اول، شش ماهِ «خشم» بود؛ خشمی کهتهش به یه پوچیِ مطلق ختم شد. وقتی فهمیدم هیچ راهِ فراری نیست، وقتی فهمیدم حتی جیغ‌هام هم تویِ اون دیوارهای بتنی گم میشه، شروع کردم به فرو ریختن.
[پایان پارت ۵۷]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۸

پارت ۵۹

پارت ۵۶

پارت ۵۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط