My soul
My soul
part 7
پس نگاهش کردم و لبخند اطمینان بخشی زدم
هاری: داداشی، نگران نباش، حالم خوبه، فقط یک کابوس بود
هوسوک: اما اخه... ( سکوت کرد و نگاهی بهم انداخت ) یک نگاه به خودت بنداز... عرق کردی، دستات می لرزه... چجوری نگران نشم!
هاری: ( اخمی بین ابروهام اومد ) اه داداش،گفتم که حالم خوبه، بخاطر اینکه زیاد کار کردم اینجوری شدم نگران نباش
هوسوک: ( نفس پر حرصی بیرون داد اما به تصمیمم احترام گذاشت ) خیلی خب، باور کردم... پاشو بریم خونه، کار دیگه بسه باید استراحت کنی
هاری: ( چشمام از تعجب تا اخرین حد ممکن گشاد شد، بریم خونه باهم، درسته من کاری نداشتم اما کار خودش چی ) اما...
هوسوک: ( با دیدن قیافه تعجب زدهام لبخندی زد، یک تای ابروش بالا داد و دستاش بین پهلوهاش قرار داد ) اما و اخه و اگر... هیچکدوم مورد قبول نیست، فهمیدی خواهری؟
هاری: ( چشمام بستم و نفس عمیقی کشیدم همیشه کارش همین بود، زورگو... ) خیلی خب، باش ادم زورگو، فهمیدم
هوسوک خنده ای کرد، کمکم کرد بلند بشم، اروم اروم راه میرفتم و از بقیه همکارام خداحافظی میکردم
شب شده بود، هوای خنک پاییزی، برگ های زرد و نارنجی درختان به این ور اون ور تاب میداد، درست مثل یک رقصنده که به وسیله موسیقی هدایت میشه و به این سمت و اون سمت میره
الان دقیقا حال منم همین بود، اون خواب لعنتی خواب و خوراکم ازم گرفته بود، زندگی میکردم اما زنده نبودم، دقیق نمیدونستم دارم چیکار میکنم، در افکارم غرق شده بودم، حتی متوجه اومدن و صدا زدن هوسوک نشده بودم، با حس دستاش بر روی شونه هام نگاهی بهش کردم
ادامه دارد...
part 7
پس نگاهش کردم و لبخند اطمینان بخشی زدم
هاری: داداشی، نگران نباش، حالم خوبه، فقط یک کابوس بود
هوسوک: اما اخه... ( سکوت کرد و نگاهی بهم انداخت ) یک نگاه به خودت بنداز... عرق کردی، دستات می لرزه... چجوری نگران نشم!
هاری: ( اخمی بین ابروهام اومد ) اه داداش،گفتم که حالم خوبه، بخاطر اینکه زیاد کار کردم اینجوری شدم نگران نباش
هوسوک: ( نفس پر حرصی بیرون داد اما به تصمیمم احترام گذاشت ) خیلی خب، باور کردم... پاشو بریم خونه، کار دیگه بسه باید استراحت کنی
هاری: ( چشمام از تعجب تا اخرین حد ممکن گشاد شد، بریم خونه باهم، درسته من کاری نداشتم اما کار خودش چی ) اما...
هوسوک: ( با دیدن قیافه تعجب زدهام لبخندی زد، یک تای ابروش بالا داد و دستاش بین پهلوهاش قرار داد ) اما و اخه و اگر... هیچکدوم مورد قبول نیست، فهمیدی خواهری؟
هاری: ( چشمام بستم و نفس عمیقی کشیدم همیشه کارش همین بود، زورگو... ) خیلی خب، باش ادم زورگو، فهمیدم
هوسوک خنده ای کرد، کمکم کرد بلند بشم، اروم اروم راه میرفتم و از بقیه همکارام خداحافظی میکردم
شب شده بود، هوای خنک پاییزی، برگ های زرد و نارنجی درختان به این ور اون ور تاب میداد، درست مثل یک رقصنده که به وسیله موسیقی هدایت میشه و به این سمت و اون سمت میره
الان دقیقا حال منم همین بود، اون خواب لعنتی خواب و خوراکم ازم گرفته بود، زندگی میکردم اما زنده نبودم، دقیق نمیدونستم دارم چیکار میکنم، در افکارم غرق شده بودم، حتی متوجه اومدن و صدا زدن هوسوک نشده بودم، با حس دستاش بر روی شونه هام نگاهی بهش کردم
ادامه دارد...
- ۵۰۱
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط