{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My soul

My soul

part 6


چشمام برای چند لحظه هم که شده روی هم گذاشتم

چشمام یخ زده بودن، صورتم از برخورد شدید باد سرد فلج شده بود، نوک انگشتانم حس نمی‌کردم اما همچنان افسار اسب گرفته بودم با سرعت شدیدی در اون برف میتاختم
صداهایی می شنیدم، صداهایی که واضح نبودن، هرچقدر بیشتر میتاختم صداها نزدیکتر و واضحتر میشدن

« نه... نههههه... هارییییی... صبر کن، لطفااااا... نجاتش بدید... لعنتیا نجاتش بدید... هارییییییییی»

دور و اطرافم نگاه میکردم اما کسی نمیدیدم، پس کی بود منو صدا میزد؟، انگاری این صداها از اعماق وجودم بودن

میخواستم به صداها گوش کنم، میخواستم اسب نگه دارم اما هرچقدر که سعی میکردم نمیتونستم، کنترلی بر روی دستام نداشتم، اون اسب همینجوری برای خودش میتاخت و میرفت تا اینکه از دره...

با نفس نفس و صدا زدن های هوسوک از خواب پریدم، عرق های درشت و واضح بر روی پیشیمون نمایان بود، دستام یخ کرده بود و از ترس تمام بدنم می لرزید، هیچ کنترلی رو لرزش دست هام نداشتم، بازم این خواب... بازم...

الان چندین وقته که مدام این خواب میبینم تقریبا هرشب، دقیقا همین صحنه ها، همین برف، همین اسب، همین دره، همین صدا... در اخر هم پرت شدن از دره... با شنیدن صداهای وحشت زده هوسوک به خودم اومدم

هوسوک: خواهر... خواهر... حالت خوبه؟ چرا رنگت پریده؟

در جواب سوال برادرم نمیدونستم چی بگم... اخه چی بگم بهش... بگم که من هر شب تقریبا همچین خوابی میبینم... خواب مرگم... اونوقت نمیگه خواهرم دیوونه شده... پس همون بهتر که سکوت کنم و کاری که همیشه در اون مهارت دارم نشون بدم یعنی تظاهر کردن... پس نگاهش کردم و لبخند اطمینان بخشی زدم



ادامه دارد....
دیدگاه ها (۱)

My soul part 7پس نگاهش کردم و لبخند اطمینان بخشی زدم هاری: د...

My soul part 8با حس دستاش بر روی شونه هام نگاهی بهش کردمهوسو...

My soul part 5سپس هردومون خنده ای کردیم و مشغول به کارهامون ...

Earth my favourite planet...

مه ای در میانه جنگل. Part 1

فریب

#Gentlemans_husband#season_Third#part_394با صدای قیز قیز در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط