myBADboy ...
#my.BAD.boy. part 6
که با چیزی که دید تفسش بند امد...خو.ن روی زمین بود و فردی ز.خمی روی زمین افتاده بود....هیونجین جلوی اون بود و فقط نگاهش میکرد...که یهو متوجه فیلیکس شد
.
هیونجین: اینجا چیکار میکنی؟
فیلیکس:چ...چی؟ ا..ا..این کیه؟ هیو---
.
هیونجین سریع رفت یمت فیلیکس و نذاشت حرف بزنه براید استایل بغلش کرد و بردتش طبقه ی بالا
.
هیونجین: نباید میومدی پایین...تو از خو.ن میترسی
فیلیکس:ه..هیونجین...ا..اون کی بود؟
هیونجین: کسی که عوضی بازی در اورد و رفته با دشمنم کار کرده و به من خ.یانت کرده و داشته جاسوسی من رو میکرده
.
فیلیکس دیگه چیزی نگفت و سرش رو توی گردن هیونجین کرد.......هیونجین فیلیکس رو برد داخل اتاق و گذاشتتش روی تخت و کنار دراز کشید و بغلش کرد و اروم موهاش رو نوازش کرد....
.
هیونجین: حالت خوبه؟
فیلیکس:هیونجین...تو...وقتی خو.ن میبینی نمی ترسی؟
هیونجین: ام....نه...نه
فیلیکس: ولی من میترسم
هیونجین: اشکالی نداره...هیچ مشکلی نداره من همیشه و هر روز و هر ثانیه که تو به خوای پیشتم
فیلیکس: چرا به من اهمیت میدی؟
هیونجین: چون....من...من...عاشقت شدم و دیگه راه برگشتی ندارم
فیلیکس: واقعا؟(به چشمهای هیونجین نگاه کرد)
هیونجین: اره..اره واقعا
.
فیلیکس لباس هیونجین رو گرفت و به خودش نزدیک کرد و شروع به بو.سیدنش کرد...
.
هیونجین اولش تعجب کرد ولی بعد از چند ثانیه کوتاه باهاش همکاری کرد و ک.مر فیلیکس رو گرفت
.
وقتی از هم جدا شدن تا نفس بگیرن.....هیونجین پیشونیش رو به پیشونی فیلیکس چسبوندم و گونه ی او را نوازش میکرد و بعد اروم گفت:
.
هیونجین: تو دیگه ماله منی....هیچ وقت....هبچ وقت..قرار نیست ولت کنم دیگه فقط و فقط ماله خودمی
فیلیکس: بهم قول بده
هیونجین: بهت قول میدوم فیلیکس بهت قول میدم
.
.
.
.
.
.
پایان
.
.
.
.
.
این رمان تموم شد خوب ولی یه رمان دیگه هم دارم مینویسم البته شاید دوتا بنویسم شما میخوایید ۲ تا بنویسم یا یدونه؟
میدونم افتضاح تموم شد😔ببخشید😭ولی بازم منتظر رمان جدیدم باشید...بوس بهتون خوشگلای هیونی💋🫠💝💖🥟😚
[دوتا بنویسم یا یدونه؟ خودم رو دوتا هم]
#Huynjin
که با چیزی که دید تفسش بند امد...خو.ن روی زمین بود و فردی ز.خمی روی زمین افتاده بود....هیونجین جلوی اون بود و فقط نگاهش میکرد...که یهو متوجه فیلیکس شد
.
هیونجین: اینجا چیکار میکنی؟
فیلیکس:چ...چی؟ ا..ا..این کیه؟ هیو---
.
هیونجین سریع رفت یمت فیلیکس و نذاشت حرف بزنه براید استایل بغلش کرد و بردتش طبقه ی بالا
.
هیونجین: نباید میومدی پایین...تو از خو.ن میترسی
فیلیکس:ه..هیونجین...ا..اون کی بود؟
هیونجین: کسی که عوضی بازی در اورد و رفته با دشمنم کار کرده و به من خ.یانت کرده و داشته جاسوسی من رو میکرده
.
فیلیکس دیگه چیزی نگفت و سرش رو توی گردن هیونجین کرد.......هیونجین فیلیکس رو برد داخل اتاق و گذاشتتش روی تخت و کنار دراز کشید و بغلش کرد و اروم موهاش رو نوازش کرد....
.
هیونجین: حالت خوبه؟
فیلیکس:هیونجین...تو...وقتی خو.ن میبینی نمی ترسی؟
هیونجین: ام....نه...نه
فیلیکس: ولی من میترسم
هیونجین: اشکالی نداره...هیچ مشکلی نداره من همیشه و هر روز و هر ثانیه که تو به خوای پیشتم
فیلیکس: چرا به من اهمیت میدی؟
هیونجین: چون....من...من...عاشقت شدم و دیگه راه برگشتی ندارم
فیلیکس: واقعا؟(به چشمهای هیونجین نگاه کرد)
هیونجین: اره..اره واقعا
.
فیلیکس لباس هیونجین رو گرفت و به خودش نزدیک کرد و شروع به بو.سیدنش کرد...
.
هیونجین اولش تعجب کرد ولی بعد از چند ثانیه کوتاه باهاش همکاری کرد و ک.مر فیلیکس رو گرفت
.
وقتی از هم جدا شدن تا نفس بگیرن.....هیونجین پیشونیش رو به پیشونی فیلیکس چسبوندم و گونه ی او را نوازش میکرد و بعد اروم گفت:
.
هیونجین: تو دیگه ماله منی....هیچ وقت....هبچ وقت..قرار نیست ولت کنم دیگه فقط و فقط ماله خودمی
فیلیکس: بهم قول بده
هیونجین: بهت قول میدوم فیلیکس بهت قول میدم
.
.
.
.
.
.
پایان
.
.
.
.
.
این رمان تموم شد خوب ولی یه رمان دیگه هم دارم مینویسم البته شاید دوتا بنویسم شما میخوایید ۲ تا بنویسم یا یدونه؟
میدونم افتضاح تموم شد😔ببخشید😭ولی بازم منتظر رمان جدیدم باشید...بوس بهتون خوشگلای هیونی💋🫠💝💖🥟😚
[دوتا بنویسم یا یدونه؟ خودم رو دوتا هم]
#Huynjin
- ۱.۳k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط