{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

سلامممم✨

سلامممم✨
اومدم با سایه های از یاد رفته🎀😭


فصل چهار: تصمیم

زندگی با هیدویی درست همان‌طور بود که در ذهنم تصور کرده بودم؛ پر از حرف‌های بی‌پایان. در خانه، تمام روز بی‌وقفه سخن می‌گفت. اما برخلاف آنچه ابتدا گمان می‌کردم، حضورش آزاردهنده نبود. صدای او سکوت سنگین آپارتمان کوچکم را می‌شکست و به فضای بی‌روحش رنگ و بویی تازه می‌بخشید.

روزها و لحظه‌ها در کنار او می‌گذشتند و شعله‌ی کوچکی که روز نخست در قلبم روشن شده بود، آرام‌آرام بال گرفت. احساساتی که سال‌ها در درونم خاموش مانده بودند، دوباره جان گرفتند.

یک ماه از آمدنش گذشته بود که دیگر مطمئن شدم؛ عشق در وجودم ریشه دوانده است. با اینکه صدای درونم مدام هشدار می‌داد و می‌گفت حماقت است، با اینکه باور داشتم او هرگز قبول نخواهد کرد، تصمیم گرفتم به شک و تردید پایان دهم.

نزدیک صبح بود که تصمیمم قطعی شد. توانِ گفتن رو در رو را نداشتم، پس دست به کار شدم. نامه‌ای کوتاه نوشتم، حلقه‌ای کوچک و شاخه‌ای گل کنارش گذاشتم و همه را روی میزش نهادم. سپس به اتاقم برگشتم و در سکوت انتظار کشیدم.

تنها صدایی که در آن سپیده‌دم به گوشم می‌رسید، ضربان قلبم بود؛ تند، بی‌قرار، گویی می‌خواست از سینه‌ام بیرون بجهد و فرار کند.

آینده در آستانه‌ی در ایستاده بود. صبحی که قرار بود فصل تازه‌ای از زندگی ما را آغاز کند. اما این آغاز، هرگز پایانی شاد نداشت؛ سرنوشتی در تاریکی انتظارمان را می‌کشید...

امیدوارم خوشتون اومده باشه✨️🎀
خودم اون تیکه که میشل از هیدویی خواستگاری کرد رو خیلی دوست دارممم ✨✨✨😭😭😭
با تشکر از تایپیست{ https://wisgoon.com/blue.soul22 } ✨✨
خداحافظ✨
دیدگاه ها (۴)

سلاممممم✨️اومدم با سایه های از یاد رفته 😭✨️خیلی این فصل رو د...

سیلام✨️اومدم با فصل ۶ سایه های از یاد رفته 🎀 فصل ششم: دعوت‌ن...

سلاممم✨️اومدم با پارت سه ی سایه های از یاد رفته🎀فصل سوم: سای...

سلام اومدم با فصل دوم سایه های از یاد رفته اومدم آپلودش کنم ...

𝙼𝚢 𝚋𝚛𝚘𝚝𝚑𝚎𝚛'𝚜 𝚏𝚛𝚒𝚎𝚗𝚍 𝟮 _۱۱ شب شده بود، این چند ساعت هم برای س...

#part_۱4#آرتیست_منحرف[سئول،۲۳:۴۵]«اره در راه برگشت به خونه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط