نام رمان :بوی خون عطر عشق
<<پارت سوم>>
ساعت از یازده شب گذشته بود.
ا/ت پشت میز اتاقش نشسته بود و چراغ مطالعه تنها نور اتاق بود.
پروندهی چهار قتل مقابلش باز بود.
عکسها، گزارشهای پزشکی قانونی و یادداشتهای خودش همه روی میز پخش شده بودند.
چشمهایش از خستگی میسوخت، اما هنوز چیزی ذهنش را رها نمیکرد.
رز سیاه.
چهار قتل.
چهار رز سیاه.
و یک مرد با چتر مشکی.
ا/ت به عکس صحنهی قتل چهارم خیره شد.
_________________
«تو کی بودی...؟»
همان لحظه صدای اعلان لپتاپش بلند شد.
یک ایمیل جدید.
فرستنده: ناشناس
ا/ت چند ثانیه مردد ماند.
بعد ایمیل را باز کرد.
فقط یک فایل داخلش بود.
یک عکس.
عکس خودش.
ا/ت خشک شد.
عکس مربوط به همان شب بود؛ لحظهای که کنار ساختمان متروکه ایستاده بود.
کسی از فاصلهای دور از او عکس گرفته بود.
________________
اما چیزی که بیشتر ترساندش، نوشتهی زیر عکس بود:
«گفتم کنجکاو نباش.»
ا/ت سریع از جایش بلند شد.
پرده را کنار زد.
خیابان خلوت بود.
هیچکس دیده نمیشد.
اما درست روبهروی ساختمان، زیر نور کمرنگ چراغ خیابان، یک رز سیاه روی زمین افتاده بود.
قلبش تندتر زد.
در را قفل کرد.
پرده را بست.
گوشیاش را برداشت تا با پلیس تماس بگیرد، اما قبل از اینکه شماره را بگیرد، تلفنش زنگ خورد.
شماره ناشناس.
ا/ت چند لحظه به صفحه نگاه کرد.
بعد جواب داد.
«الو؟»
هیچ جوابی نیامد.
«کی هستی؟»
سکوت.
سپس صدای مردی از آن طرف خط شنیده شد.
آرام.
عمیق.
و عجیب آشنا.
«هنوزم دنبال جواب میگردی؟»
ا/ت نفسش را حبس کرد.
همان صدا.
صدای مرد کنار ساختمان متروکه.
«تو...»
مرد خندید.
«من؟»
ا/ت محکم گفت:
«تو همون مردی هستی که اون شب اونجا بودی.»
چند ثانیه سکوت.
«باهوشی.»
«اسمت چیه؟»
«اسم من مهم نیست.»
«پس چرا بهم زنگ زدی؟»
صدای مرد جدی شد.
«چون نمیخوام بلایی سرت بیاد.»
ا/ت با عصبانیت گفت:
«تو اول تهدیدم میکنی، بعد میگی نمیخوای بلایی سرم بیاد؟»
مرد آرام جواب داد:
«من تهدیدت نکردم.»
«پس اون پیام چی بود؟»
«اون من نبودم.»
ا/ت ساکت شد.
«چی؟»
مرد با لحنی سرد گفت:
«تو تنها کسی نیستی که دنبال این پرونده است.»
ناگهان صدای تقهای از پشت پنجره آمد.
ا/ت برگشت.
رز سیاه دیگر روی زمین نبود.
و روی شیشهی پنجره، با چیزی قرمز نوشته شده بود:
«پیدات کردم.»
ا/ت یک قدم عقب رفت.
صدای مرد از پشت تلفن بلند شد:
«ا/ت...»
برای اولین بار، صدایش کمی تغییر کرده بود.
_________________________
«از پنجره فاصله بگیر.»
ا/ت با وحشت پرسید:
«تو اسم منو از کجا میدونی؟»
مرد جواب نداد.
فقط گفت:
«چون من مدتهاست میشناسمت.»
تماس قطع شد.
و ا/ت برای اولین بار فهمید...
شاید آن مرد، خیلی بیشتر از یک شاهد باشد.
ادامه دارد...... 💎
ساعت از یازده شب گذشته بود.
ا/ت پشت میز اتاقش نشسته بود و چراغ مطالعه تنها نور اتاق بود.
پروندهی چهار قتل مقابلش باز بود.
عکسها، گزارشهای پزشکی قانونی و یادداشتهای خودش همه روی میز پخش شده بودند.
چشمهایش از خستگی میسوخت، اما هنوز چیزی ذهنش را رها نمیکرد.
رز سیاه.
چهار قتل.
چهار رز سیاه.
و یک مرد با چتر مشکی.
ا/ت به عکس صحنهی قتل چهارم خیره شد.
_________________
«تو کی بودی...؟»
همان لحظه صدای اعلان لپتاپش بلند شد.
یک ایمیل جدید.
فرستنده: ناشناس
ا/ت چند ثانیه مردد ماند.
بعد ایمیل را باز کرد.
فقط یک فایل داخلش بود.
یک عکس.
عکس خودش.
ا/ت خشک شد.
عکس مربوط به همان شب بود؛ لحظهای که کنار ساختمان متروکه ایستاده بود.
کسی از فاصلهای دور از او عکس گرفته بود.
________________
اما چیزی که بیشتر ترساندش، نوشتهی زیر عکس بود:
«گفتم کنجکاو نباش.»
ا/ت سریع از جایش بلند شد.
پرده را کنار زد.
خیابان خلوت بود.
هیچکس دیده نمیشد.
اما درست روبهروی ساختمان، زیر نور کمرنگ چراغ خیابان، یک رز سیاه روی زمین افتاده بود.
قلبش تندتر زد.
در را قفل کرد.
پرده را بست.
گوشیاش را برداشت تا با پلیس تماس بگیرد، اما قبل از اینکه شماره را بگیرد، تلفنش زنگ خورد.
شماره ناشناس.
ا/ت چند لحظه به صفحه نگاه کرد.
بعد جواب داد.
«الو؟»
هیچ جوابی نیامد.
«کی هستی؟»
سکوت.
سپس صدای مردی از آن طرف خط شنیده شد.
آرام.
عمیق.
و عجیب آشنا.
«هنوزم دنبال جواب میگردی؟»
ا/ت نفسش را حبس کرد.
همان صدا.
صدای مرد کنار ساختمان متروکه.
«تو...»
مرد خندید.
«من؟»
ا/ت محکم گفت:
«تو همون مردی هستی که اون شب اونجا بودی.»
چند ثانیه سکوت.
«باهوشی.»
«اسمت چیه؟»
«اسم من مهم نیست.»
«پس چرا بهم زنگ زدی؟»
صدای مرد جدی شد.
«چون نمیخوام بلایی سرت بیاد.»
ا/ت با عصبانیت گفت:
«تو اول تهدیدم میکنی، بعد میگی نمیخوای بلایی سرم بیاد؟»
مرد آرام جواب داد:
«من تهدیدت نکردم.»
«پس اون پیام چی بود؟»
«اون من نبودم.»
ا/ت ساکت شد.
«چی؟»
مرد با لحنی سرد گفت:
«تو تنها کسی نیستی که دنبال این پرونده است.»
ناگهان صدای تقهای از پشت پنجره آمد.
ا/ت برگشت.
رز سیاه دیگر روی زمین نبود.
و روی شیشهی پنجره، با چیزی قرمز نوشته شده بود:
«پیدات کردم.»
ا/ت یک قدم عقب رفت.
صدای مرد از پشت تلفن بلند شد:
«ا/ت...»
برای اولین بار، صدایش کمی تغییر کرده بود.
_________________________
«از پنجره فاصله بگیر.»
ا/ت با وحشت پرسید:
«تو اسم منو از کجا میدونی؟»
مرد جواب نداد.
فقط گفت:
«چون من مدتهاست میشناسمت.»
تماس قطع شد.
و ا/ت برای اولین بار فهمید...
شاید آن مرد، خیلی بیشتر از یک شاهد باشد.
ادامه دارد...... 💎
- ۳۱۲
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط