The Beloved Rival
The Beloved Rival
part 5
شب هنوز تمام نشده بود.
ساعت از دوازده گذشته بود اما خانهی سالوادور اصلاً شبیه خانهای که آمادهی خواب باشد نبود.
نور زرد آشپزخانه روی میز چوبی افتاده بود و ههاین با پیشبند صورتیاش هنوز خمیر کیک را هم میزد؛ عادتی که همیشه وقتی استرس داشت به سراغش میرفت.
کاترین روی صندلی نشسته بود و با انگشت لبهی لیوانش را آرام میچرخاند.
پدرو جلو و عقب قدم میزد.
«¡No me gusta nada este asunto!»
(اصلاً از این ماجرا خوشم نمیآید!)
گابریلا که روی اپن نشسته بود آهی کشید.
«Papá… ni siquiera hablaste con él.»
(بابا… حتی هنوز باهاش حرف هم نزدی.)
پدرو فوراً برگشت سمتش.
«¡No necesito hablar con él para saber que rompió el corazón de mi hija!»
(لازم نیست باهاش حرف بزنم تا بفهمم قلب دخترم رو شکسته!)
آدلینا که موبایلش دستش بود زیر لب به اسپانیایی گفت:
«Drama…»
لونا که تکیه داده بود به کابینتها، با نگاهی نیمهشیطون به کاترین نگاه کرد.
«Bueno… pero hay que admitir algo.»
(خب… ولی یه چیزی رو باید قبول کنیم.)
همه نگاهشان به او افتاد.
او شانه بالا انداخت.
«El chico es muy guapo.»
(پسره خیلی خوشگله.)
پدرو با ناباوری گفت:
«¡¿Luna?!»
گابریلا خندهاش گرفت.
آدلینا هم زیر لب گفت:
«Tiene razón…»
(راست میگه…)
کاترین با خستگی گفت: «خیلی ممنون از تحلیلهای عمیقتون.»
ههاین قاشق را داخل کاسه گذاشت.
«아이고… 조용히 좀 해.»
(اوه خدای من… یکم ساکت باشید.)
بعد نگاه آرامش روی کاترین نشست.
«그 아이… 눈이 진심이었어?»
(چشمهای آن پسر… صادق بود؟)
کاترین چند ثانیه سکوت کرد.
انگار داشت لحظهای را در ذهنش مرور میکرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«…응.»
(آره.)
لونا ابرو بالا برد.
«Lo sabía.»
(میدونستم.)
پدرو با کلافگی دست روی پیشانیاش گذاشت.
«¡Eso es exactamente lo que me preocupa!»
(دقیقاً همین چیزی است که من را نگران میکند!)
آدلینا ناگهان گوشی کاترین را از روی میز برداشت.
«یه سؤال علمی.»
کاترین بدون اینکه نگاه کند گفت: «نه.»
«هنوز سؤال رو نگفتم.»
«جوابش نه است.»
گابریلا خندید.
«Déjala preguntar.»
(بذار سؤالشو بپرسه.)
آدلینا با لبخند گفت:
«اگه فردا بیاد دنبالت… میری؟»
سکوتی کوتاه در آشپزخانه افتاد.
کاترین سرش را بلند کرد.
چشمهایش خسته بود اما چیزی در آنها هنوز زنده بود.
«نمیدونم.»
پدرو فوراً گفت:
«¡No!»
(نه!)
در همان لحظه گوشی کاترین لرزید.
همه ساکت شدند.
کاترین صفحه را نگاه کرد.
پیام کوتاه بود.
«میدونم هنوز بیداری.»
قلبش تندتر زد.
پیام دوم آمد.
«میتونم پنج دقیقه ببینمت؟ بیرون خونهاتم.»
آدلینا تقریباً از روی صندلی سر خورد.
«¡¿Qué?!»
پدرو یخ زد.
«… بیرون؟»
لونا بدون حرف به سمت پنجره رفت.
پرده را کنار زد.
چند ثانیه بیرون را نگاه کرد.
بعد آهسته گفت:
«Madre mía…»
(خدای من…)
گابریلا و آدلینا سریع کنار او آمدند.
آن طرف خیابان، زیر نور چراغ،
کنار موتور سیاه براقش
جونگکوک ایستاده بود.
دستهایش داخل جیب کاپشن،
سرش کمی پایین،
اما نگاهش مستقیم به خانهی سالوادور.
پدرو آرام جلو آمد و بیرون را نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد زیر لب گفت:
«¡Ese muchacho tiene mucho valor…!»
(این پسره خیلی جرأت دارد…)
آدلینا هیجانزده زمزمه کرد:
«Katherine… está aquí.»
(کاترین… اینجاست.)
گابریلا آرام گفت:
«Parece que tus cinco minutos empezaron.»
(ظاهراً پنج دقیقهات شروع شده.)
کاترین به پنجره نگاه کرد.
و درست همان لحظه،
جونگکوک سرش را بلند کرد.
چشمهایشان از فاصلهی خیابان به هم رسید.
و قلب کاترین…
دیگر اصلاً آرام نمیزد.
:::
part 5
شب هنوز تمام نشده بود.
ساعت از دوازده گذشته بود اما خانهی سالوادور اصلاً شبیه خانهای که آمادهی خواب باشد نبود.
نور زرد آشپزخانه روی میز چوبی افتاده بود و ههاین با پیشبند صورتیاش هنوز خمیر کیک را هم میزد؛ عادتی که همیشه وقتی استرس داشت به سراغش میرفت.
کاترین روی صندلی نشسته بود و با انگشت لبهی لیوانش را آرام میچرخاند.
پدرو جلو و عقب قدم میزد.
«¡No me gusta nada este asunto!»
(اصلاً از این ماجرا خوشم نمیآید!)
گابریلا که روی اپن نشسته بود آهی کشید.
«Papá… ni siquiera hablaste con él.»
(بابا… حتی هنوز باهاش حرف هم نزدی.)
پدرو فوراً برگشت سمتش.
«¡No necesito hablar con él para saber que rompió el corazón de mi hija!»
(لازم نیست باهاش حرف بزنم تا بفهمم قلب دخترم رو شکسته!)
آدلینا که موبایلش دستش بود زیر لب به اسپانیایی گفت:
«Drama…»
لونا که تکیه داده بود به کابینتها، با نگاهی نیمهشیطون به کاترین نگاه کرد.
«Bueno… pero hay que admitir algo.»
(خب… ولی یه چیزی رو باید قبول کنیم.)
همه نگاهشان به او افتاد.
او شانه بالا انداخت.
«El chico es muy guapo.»
(پسره خیلی خوشگله.)
پدرو با ناباوری گفت:
«¡¿Luna?!»
گابریلا خندهاش گرفت.
آدلینا هم زیر لب گفت:
«Tiene razón…»
(راست میگه…)
کاترین با خستگی گفت: «خیلی ممنون از تحلیلهای عمیقتون.»
ههاین قاشق را داخل کاسه گذاشت.
«아이고… 조용히 좀 해.»
(اوه خدای من… یکم ساکت باشید.)
بعد نگاه آرامش روی کاترین نشست.
«그 아이… 눈이 진심이었어?»
(چشمهای آن پسر… صادق بود؟)
کاترین چند ثانیه سکوت کرد.
انگار داشت لحظهای را در ذهنش مرور میکرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«…응.»
(آره.)
لونا ابرو بالا برد.
«Lo sabía.»
(میدونستم.)
پدرو با کلافگی دست روی پیشانیاش گذاشت.
«¡Eso es exactamente lo que me preocupa!»
(دقیقاً همین چیزی است که من را نگران میکند!)
آدلینا ناگهان گوشی کاترین را از روی میز برداشت.
«یه سؤال علمی.»
کاترین بدون اینکه نگاه کند گفت: «نه.»
«هنوز سؤال رو نگفتم.»
«جوابش نه است.»
گابریلا خندید.
«Déjala preguntar.»
(بذار سؤالشو بپرسه.)
آدلینا با لبخند گفت:
«اگه فردا بیاد دنبالت… میری؟»
سکوتی کوتاه در آشپزخانه افتاد.
کاترین سرش را بلند کرد.
چشمهایش خسته بود اما چیزی در آنها هنوز زنده بود.
«نمیدونم.»
پدرو فوراً گفت:
«¡No!»
(نه!)
در همان لحظه گوشی کاترین لرزید.
همه ساکت شدند.
کاترین صفحه را نگاه کرد.
پیام کوتاه بود.
«میدونم هنوز بیداری.»
قلبش تندتر زد.
پیام دوم آمد.
«میتونم پنج دقیقه ببینمت؟ بیرون خونهاتم.»
آدلینا تقریباً از روی صندلی سر خورد.
«¡¿Qué?!»
پدرو یخ زد.
«… بیرون؟»
لونا بدون حرف به سمت پنجره رفت.
پرده را کنار زد.
چند ثانیه بیرون را نگاه کرد.
بعد آهسته گفت:
«Madre mía…»
(خدای من…)
گابریلا و آدلینا سریع کنار او آمدند.
آن طرف خیابان، زیر نور چراغ،
کنار موتور سیاه براقش
جونگکوک ایستاده بود.
دستهایش داخل جیب کاپشن،
سرش کمی پایین،
اما نگاهش مستقیم به خانهی سالوادور.
پدرو آرام جلو آمد و بیرون را نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد زیر لب گفت:
«¡Ese muchacho tiene mucho valor…!»
(این پسره خیلی جرأت دارد…)
آدلینا هیجانزده زمزمه کرد:
«Katherine… está aquí.»
(کاترین… اینجاست.)
گابریلا آرام گفت:
«Parece que tus cinco minutos empezaron.»
(ظاهراً پنج دقیقهات شروع شده.)
کاترین به پنجره نگاه کرد.
و درست همان لحظه،
جونگکوک سرش را بلند کرد.
چشمهایشان از فاصلهی خیابان به هم رسید.
و قلب کاترین…
دیگر اصلاً آرام نمیزد.
:::
- ۳۳۸
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط