JIMIN
#۴
#JIMIN
قشنگ میشد ترس رو توی چشماش دید، داشت مثل یه نینی کوچولو میلرزید، دوباره یه پوزخند زدم و به سمتش برگشتم.
جیمین:"خب...برین سر اصل مطلب"
هانا:"..."
جیمین:"چرا میترسی؟"
هانا:"من؟"
جیمین:"آره، تو، داری مثل یه موش میلرزی از ترس."
هانا:"ن-نه، من خوبم...فقط"
جیمین:" فقط؟ نترس، معلومه که ترسیدی، اشکال نداره، طبیعیه"
در همین حین بِل اومد
بِل:"هانا، چه خبره؟ داری چیکار میکنی؟"
هانا:"ه-هیچی، فقط دارم بازی میکنم"
بِل:" باشه، من رفتم خونه"
جیمین:"خب، بگو ببینم چیکار میتونم باهات بکنم، خوشگله"
هانا:"من...نمیدونم"
جیمین:"نمیدونی؟ حیف شد."
جیمین حرکت کرد و پشت هانا ایستاد و کمی خم شد، نفس داغش به گوش هانا میخورد و باعث لرزش و بالا رفتن ضربان قلبش میشد.
جیمین:"من یه ایده ی خیلی خوب دارم"
همینطور که حرف میزد انگشتاش رو روی بازوی هانا حرکت میداد، که باعث منقبض شدن بازوی هانا شد.
جیمین:" ترسو نباش، من از دخترای شجاع بیشتر خوشم میاد، یکم جسور باش."
هانا:"م-میخوای چیکار کنی؟"
صدای هانا لرزش داشت و از ترس لکنت زبان گرفته بود، و وقتی لبای جیمین روی لاله گوش هانا قرار گرفت، هانا یکم از جاش پرید ولی دست های جیمین مانع بلند شدن هانا شدن.
هانا:"ب-بزار برم!"
جیمین:"بزارم بری؟ ولی شب هنوز جوونه، ما هیچ کاری نکردیم."
هانا:" بزار برم، برو سراغ یکی دیگه"
جیمین:"سراغ یکی دیگه؟ اما تو متفاوتی، جذابتری، و البته اونا هرزن، به پای تو نمیرسن."
هانا:"...من متفاوت نیستم!"
جیمین:"هستی، و همینطور من الکی وقتم رو سر این بازی هدر ندادم، تو بازی رو قبول کردی و الان باید به قولی که دادی عمل کنی."
همینطور که حرف میزد، انگشت شستش روی نقطه نبض روی گردن هانا قرار گرفت و کمی اون قسمت رو نوازش کرد که باعث مور مور شدن بدن هانا شد.
جیمین:"تو میدونی من چی میخوام؟"
هانا:"نمیخوام بدونم!"
جیمین:" چه پر جنب و جوش، درخواست من خیلی خاصه، متفاوت تر از بقیه."
جیمین:"میتونی حدس بزنی؟...البته که نه، تو هیچ ایده ای نداری میخوام باهات چیکار کنم"
هانا:" ازم چی میخوای؟! زود باش بگو دیگه!"
جیمین:"باشه"
هانا:"بگو"
جیمین:" من بخ شب خاص و لذت بخش ازت میخوام، و میخوام تا یک سال ماله من باشی"
هانا:"د-داری درباره چی حرف میزنی؟ تو فقط حق خواستن یه چیز رو داشتی"
جیمین:" وقتی داشتیم شرط بندی میکردیم من نگفتم چند تا با یدونه، پس هرچی بخوام انجام میدی"
هانا:"اما..."
جیمین:"ولی و اما نداریم، دنبالم بیا"
......................
شرایط
لایک:۸❤️
کامنت:۸💌
#JIMIN
قشنگ میشد ترس رو توی چشماش دید، داشت مثل یه نینی کوچولو میلرزید، دوباره یه پوزخند زدم و به سمتش برگشتم.
جیمین:"خب...برین سر اصل مطلب"
هانا:"..."
جیمین:"چرا میترسی؟"
هانا:"من؟"
جیمین:"آره، تو، داری مثل یه موش میلرزی از ترس."
هانا:"ن-نه، من خوبم...فقط"
جیمین:" فقط؟ نترس، معلومه که ترسیدی، اشکال نداره، طبیعیه"
در همین حین بِل اومد
بِل:"هانا، چه خبره؟ داری چیکار میکنی؟"
هانا:"ه-هیچی، فقط دارم بازی میکنم"
بِل:" باشه، من رفتم خونه"
جیمین:"خب، بگو ببینم چیکار میتونم باهات بکنم، خوشگله"
هانا:"من...نمیدونم"
جیمین:"نمیدونی؟ حیف شد."
جیمین حرکت کرد و پشت هانا ایستاد و کمی خم شد، نفس داغش به گوش هانا میخورد و باعث لرزش و بالا رفتن ضربان قلبش میشد.
جیمین:"من یه ایده ی خیلی خوب دارم"
همینطور که حرف میزد انگشتاش رو روی بازوی هانا حرکت میداد، که باعث منقبض شدن بازوی هانا شد.
جیمین:" ترسو نباش، من از دخترای شجاع بیشتر خوشم میاد، یکم جسور باش."
هانا:"م-میخوای چیکار کنی؟"
صدای هانا لرزش داشت و از ترس لکنت زبان گرفته بود، و وقتی لبای جیمین روی لاله گوش هانا قرار گرفت، هانا یکم از جاش پرید ولی دست های جیمین مانع بلند شدن هانا شدن.
هانا:"ب-بزار برم!"
جیمین:"بزارم بری؟ ولی شب هنوز جوونه، ما هیچ کاری نکردیم."
هانا:" بزار برم، برو سراغ یکی دیگه"
جیمین:"سراغ یکی دیگه؟ اما تو متفاوتی، جذابتری، و البته اونا هرزن، به پای تو نمیرسن."
هانا:"...من متفاوت نیستم!"
جیمین:"هستی، و همینطور من الکی وقتم رو سر این بازی هدر ندادم، تو بازی رو قبول کردی و الان باید به قولی که دادی عمل کنی."
همینطور که حرف میزد، انگشت شستش روی نقطه نبض روی گردن هانا قرار گرفت و کمی اون قسمت رو نوازش کرد که باعث مور مور شدن بدن هانا شد.
جیمین:"تو میدونی من چی میخوام؟"
هانا:"نمیخوام بدونم!"
جیمین:" چه پر جنب و جوش، درخواست من خیلی خاصه، متفاوت تر از بقیه."
جیمین:"میتونی حدس بزنی؟...البته که نه، تو هیچ ایده ای نداری میخوام باهات چیکار کنم"
هانا:" ازم چی میخوای؟! زود باش بگو دیگه!"
جیمین:"باشه"
هانا:"بگو"
جیمین:" من بخ شب خاص و لذت بخش ازت میخوام، و میخوام تا یک سال ماله من باشی"
هانا:"د-داری درباره چی حرف میزنی؟ تو فقط حق خواستن یه چیز رو داشتی"
جیمین:" وقتی داشتیم شرط بندی میکردیم من نگفتم چند تا با یدونه، پس هرچی بخوام انجام میدی"
هانا:"اما..."
جیمین:"ولی و اما نداریم، دنبالم بیا"
......................
شرایط
لایک:۸❤️
کامنت:۸💌
- ۱۴.۷k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط