#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت 111: انتخاب ولیعهد
سکوت سنگینی روی سالن افتاده بود.
هیچکس چیزی نمیگفت.
نگاه همه بین جونگکوک و یهجین جابهجا میشد.
در همان لحظه...
صدای قدمهایی از ورودی سالن شنیده شد.
همه همزمان از جا بلند شدند.
پادشاه وارد سالن شد.
نگاهش روی همه چرخید و در نهایت روی جونگکوک ثابت ماند.
— «بشینید.»
همه دوباره نشستند.
اما جونگکوک همچنان سر جایش ایستاده بود.
پادشاه چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد با صدایی آرام اما محکم گفت:
— «شنیدم اینجا درباره ازدواج صحبت میشد.»
جونگکوک بدون هیچ تردیدی پاسخ داد:
— «بله.»
پادشاه چند قدم جلو آمد.
— «و جواب تو هم مشخص بود.»
جونگکوک چیزی نگفت.
پادشاه نفس آرامی کشید.
— «جونگکوک...»
مکث کوتاهی کرد.
— «من میدونم سوآ رو دوست داری.»
سوآ با تعجب سرش را بالا آورد.
اما پادشاه ادامه داد:
— «هیچوقت هم این موضوع از چشم من پنهان نبوده.»
چند نفر با ناباوری به هم نگاه کردند.
تهیونگ زیر لب گفت:
— «پس از اول میدونست...»
پادشاه نگاهش را از جونگکوک برنداشت.
— «اما مسئله فقط احساسات تو نیست.»
مکث*
— «مسئله یه کشوره.»
سالن دوباره در سکوت فرو رفت.
پادشاه ادامه داد:
— «تو ولیعهد این سرزمینی.»
— «و بهزودی روی این تخت خواهی نشست.»
نگاهش کوتاهی به یهجین انداخت.
— «ازدواج با یهجین فقط یه ازدواج ساده نیست.»
— «این تصمیم، آینده خاندان سلطنتی و ثبات کشور رو تضمین میکنه.»
جونگکوک فکش را روی هم فشار داد.
— «من با کسی که دوستش ندارم ازدواج نمیکنم.»
پادشاه با لحنی جدی گفت:
— «گاهی یه پادشاه... حق انتخاب نداره.»
جونگکوک بیدرنگ جواب داد:
— «اما من هنوز فقط یه انسانم.»
چند ثانیه سکوت...
هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
پادشاه نگاه عمیقی به پسرش انداخت.
بعد بدون اینکه چیزی بگوید، از کنار او عبور کرد.
و برای اولین بار…
چشمهای یهجین کاملاً سرد شد.
او آرام گفت:
«خیلی خب.»
یهجین ادامه داد:
«پس اگه اینطوره…»
نگاهش مستقیم به سوآ افتاد.
— «فکر کنم وقتش رسیده بعضی چیزا رو بدونید.»
سوآ ابروهایش جمع شد.
تهیونگ زیر لب گفت:
«اوه نه… این جمله هیچوقت پایان خوبی نداره.»
و لبخند یهجین آرامتر شد.
انگار تازه بازی واقعی را شروع کرده باشد.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
45 لایک
26 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت 111: انتخاب ولیعهد
سکوت سنگینی روی سالن افتاده بود.
هیچکس چیزی نمیگفت.
نگاه همه بین جونگکوک و یهجین جابهجا میشد.
در همان لحظه...
صدای قدمهایی از ورودی سالن شنیده شد.
همه همزمان از جا بلند شدند.
پادشاه وارد سالن شد.
نگاهش روی همه چرخید و در نهایت روی جونگکوک ثابت ماند.
— «بشینید.»
همه دوباره نشستند.
اما جونگکوک همچنان سر جایش ایستاده بود.
پادشاه چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد با صدایی آرام اما محکم گفت:
— «شنیدم اینجا درباره ازدواج صحبت میشد.»
جونگکوک بدون هیچ تردیدی پاسخ داد:
— «بله.»
پادشاه چند قدم جلو آمد.
— «و جواب تو هم مشخص بود.»
جونگکوک چیزی نگفت.
پادشاه نفس آرامی کشید.
— «جونگکوک...»
مکث کوتاهی کرد.
— «من میدونم سوآ رو دوست داری.»
سوآ با تعجب سرش را بالا آورد.
اما پادشاه ادامه داد:
— «هیچوقت هم این موضوع از چشم من پنهان نبوده.»
چند نفر با ناباوری به هم نگاه کردند.
تهیونگ زیر لب گفت:
— «پس از اول میدونست...»
پادشاه نگاهش را از جونگکوک برنداشت.
— «اما مسئله فقط احساسات تو نیست.»
مکث*
— «مسئله یه کشوره.»
سالن دوباره در سکوت فرو رفت.
پادشاه ادامه داد:
— «تو ولیعهد این سرزمینی.»
— «و بهزودی روی این تخت خواهی نشست.»
نگاهش کوتاهی به یهجین انداخت.
— «ازدواج با یهجین فقط یه ازدواج ساده نیست.»
— «این تصمیم، آینده خاندان سلطنتی و ثبات کشور رو تضمین میکنه.»
جونگکوک فکش را روی هم فشار داد.
— «من با کسی که دوستش ندارم ازدواج نمیکنم.»
پادشاه با لحنی جدی گفت:
— «گاهی یه پادشاه... حق انتخاب نداره.»
جونگکوک بیدرنگ جواب داد:
— «اما من هنوز فقط یه انسانم.»
چند ثانیه سکوت...
هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
پادشاه نگاه عمیقی به پسرش انداخت.
بعد بدون اینکه چیزی بگوید، از کنار او عبور کرد.
و برای اولین بار…
چشمهای یهجین کاملاً سرد شد.
او آرام گفت:
«خیلی خب.»
یهجین ادامه داد:
«پس اگه اینطوره…»
نگاهش مستقیم به سوآ افتاد.
— «فکر کنم وقتش رسیده بعضی چیزا رو بدونید.»
سوآ ابروهایش جمع شد.
تهیونگ زیر لب گفت:
«اوه نه… این جمله هیچوقت پایان خوبی نداره.»
و لبخند یهجین آرامتر شد.
انگار تازه بازی واقعی را شروع کرده باشد.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
45 لایک
26 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۸۳۰
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط