#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۱۲: مقایسهای که همه را ناراحت کرد
سالن هنوز در سکوت فرو رفته بود.
یهجین چند لحظه به سوآ خیره ماند.
بعد آهسته خندید.
نه خنده بلند… از آن خندههای آرامی که بیشتر شبیه طعنه است.
— «فکر کنم قبل از اینکه درباره ملکه آینده این کشور تصمیم بگیرید… بهتره یه چیز خیلی ساده رو یادتون بیارم.»
تهیونگ زیر لب گفت:
— «اوه، این شروع خوبی نیست…»
جیهوپ با اخم نگاهش کرد.
یهجین ادامه داد:
— «همه ما اینجا میدونیم ملکه این کشور باید چه کسی باشه.»
دستش را روی سینهاش گذاشت.
— «یه اشرافزاده.»
بعد نگاهش آهسته به سوآ برگشت.
— «نه یه طراح معمولی.»
سوآ کمی در صندلیاش جابهجا شد اما چیزی نگفت.
جونگکوک نگاهش سرد شد.
یهجین ادامه داد:
— «سوآ شاید استعداد طراحی داشته باشه… این رو انکار نمیکنم.»
مکث کرد*
— «اما بیاین واقعبین باشیم.»
نگاهش را دور میز چرخاند.
— «خانوادهاش چی هستن؟»
چند نفر ساکت ماندند.
یهجین خودش جواب داد.
— «پدر و مادرش توی یه مزرعه کوچک کار میکنن.»
سوآ ناخودآگاه سرش را پایین انداخت.
— «اون توی یه شهر کوچیک بزرگ شده.»
بعد شانه بالا انداخت.
— «و حالا طراحی میکنه.»
چند ثانیه سکوت*
یهجین ادامه داد:
— «در حالی که من…»
سرش را کمی بالا گرفت.
— «از خانوادهای اومدم که نسلها در این دربار خدمت کردن.»
نگاهش به پادشاه افتاد.
— «خانواده من زمین دارن… قدرت دارن… و اعتبار دارن.»
تهیونگ زیر لب زمزمه کرد:
— «و البته مقدار زیادی اعتماد به نفس.»
اما یهجین هنوز تمام نکرده بود.
او مستقیم به جونگکوک نگاه کرد.
— «مردم این کشور وقتی به ملکه نگاه میکنن… انتظار دارن کسی رو ببینن که شایسته تاج باشه.»
بعد با لحنی آرامتر گفت:
— «نه دختری که خونوادش هنوز توی مزرعه کار میکنن.»
این بار سکوت سالن سنگین شد.
جونگکوک آرام دستش را روی میز گذاشت.
او بدون اینکه نگاهش را از یهجین بردارد گفت:
— «حرفت تموم شد؟»
یهجین لبخند کوچکی زد.
— «تقریباً.»
جونگکوک آهسته سرش را تکان داد.
بعد دست سوآ را گرفت.
حرکتش آنقدر ناگهانی بود که سوآ هم غافلگیر شد.
جونگکوک گفت:
— «جالبه.»
چند نفر دور میز به او نگاه کردند.
— «چون من دقیقاً به خاطر همین چیزا سوآ رو انتخاب کردم.»
یهجین ابرو بالا برد.
جونگکوک ادامه داد:
— «اون سخت کار کرده.»
— «بدون قدرت.»
— «بدون خانواده اشرافی.»
مکث کرد*
بعد آرام گفت:
— «و با این حال… از خیلی از آدمهای این قصر باارزشتره.»
تهیونگ زیر لب گفت:
— «اووووه…»
جیهوپ نفس عمیقی کشید.
یهجین این بار لبخند نزد.
چشمهایش کمی تیره شد.
و سوآ برای اولین بار فهمید…
این بحث هنوز تمام نشده است.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
45 لایک
26 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۱۱۲: مقایسهای که همه را ناراحت کرد
سالن هنوز در سکوت فرو رفته بود.
یهجین چند لحظه به سوآ خیره ماند.
بعد آهسته خندید.
نه خنده بلند… از آن خندههای آرامی که بیشتر شبیه طعنه است.
— «فکر کنم قبل از اینکه درباره ملکه آینده این کشور تصمیم بگیرید… بهتره یه چیز خیلی ساده رو یادتون بیارم.»
تهیونگ زیر لب گفت:
— «اوه، این شروع خوبی نیست…»
جیهوپ با اخم نگاهش کرد.
یهجین ادامه داد:
— «همه ما اینجا میدونیم ملکه این کشور باید چه کسی باشه.»
دستش را روی سینهاش گذاشت.
— «یه اشرافزاده.»
بعد نگاهش آهسته به سوآ برگشت.
— «نه یه طراح معمولی.»
سوآ کمی در صندلیاش جابهجا شد اما چیزی نگفت.
جونگکوک نگاهش سرد شد.
یهجین ادامه داد:
— «سوآ شاید استعداد طراحی داشته باشه… این رو انکار نمیکنم.»
مکث کرد*
— «اما بیاین واقعبین باشیم.»
نگاهش را دور میز چرخاند.
— «خانوادهاش چی هستن؟»
چند نفر ساکت ماندند.
یهجین خودش جواب داد.
— «پدر و مادرش توی یه مزرعه کوچک کار میکنن.»
سوآ ناخودآگاه سرش را پایین انداخت.
— «اون توی یه شهر کوچیک بزرگ شده.»
بعد شانه بالا انداخت.
— «و حالا طراحی میکنه.»
چند ثانیه سکوت*
یهجین ادامه داد:
— «در حالی که من…»
سرش را کمی بالا گرفت.
— «از خانوادهای اومدم که نسلها در این دربار خدمت کردن.»
نگاهش به پادشاه افتاد.
— «خانواده من زمین دارن… قدرت دارن… و اعتبار دارن.»
تهیونگ زیر لب زمزمه کرد:
— «و البته مقدار زیادی اعتماد به نفس.»
اما یهجین هنوز تمام نکرده بود.
او مستقیم به جونگکوک نگاه کرد.
— «مردم این کشور وقتی به ملکه نگاه میکنن… انتظار دارن کسی رو ببینن که شایسته تاج باشه.»
بعد با لحنی آرامتر گفت:
— «نه دختری که خونوادش هنوز توی مزرعه کار میکنن.»
این بار سکوت سالن سنگین شد.
جونگکوک آرام دستش را روی میز گذاشت.
او بدون اینکه نگاهش را از یهجین بردارد گفت:
— «حرفت تموم شد؟»
یهجین لبخند کوچکی زد.
— «تقریباً.»
جونگکوک آهسته سرش را تکان داد.
بعد دست سوآ را گرفت.
حرکتش آنقدر ناگهانی بود که سوآ هم غافلگیر شد.
جونگکوک گفت:
— «جالبه.»
چند نفر دور میز به او نگاه کردند.
— «چون من دقیقاً به خاطر همین چیزا سوآ رو انتخاب کردم.»
یهجین ابرو بالا برد.
جونگکوک ادامه داد:
— «اون سخت کار کرده.»
— «بدون قدرت.»
— «بدون خانواده اشرافی.»
مکث کرد*
بعد آرام گفت:
— «و با این حال… از خیلی از آدمهای این قصر باارزشتره.»
تهیونگ زیر لب گفت:
— «اووووه…»
جیهوپ نفس عمیقی کشید.
یهجین این بار لبخند نزد.
چشمهایش کمی تیره شد.
و سوآ برای اولین بار فهمید…
این بحث هنوز تمام نشده است.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
45 لایک
26 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۵۲۴
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط