in your eyes
in your eyes
#in_your_eyes
part_13
به سمت باغ رفتم
تهیونگ داشت کار هارو چک میکرد و یه نگاهی مینداخت
بهش نزدیک شدم که چشمش بهم افتاد
لبخند زدم و رفتم ب*غلش
منو تو ب*غلش فشورد و گفت:
چطوری خوابالو؟
با دستم یه ضربه کوچولو به سی*نش زدم و گفت:
عهههه خب خوابم میومد 🙂↔️
خنده تو گلویی کرد و گفت:
باشه حرص نخور
یکم دیگه قراره چند نفر بیان و آمادت کنن خب؟
باشه ای گفتم
از ب*غلش بیرون اومدم
و گفتم:
من میرم تو اتاقم فعلاااااااا
و بعد رفتم بالا توی اتاقم ساعت ۱۳:۳۰ شده بود
یه wc رفتم و دست و صورتمو شستم
رفتم داخل حموم و لباس هام رو در آوردم
دوش گرفتم و حولمو پوشیدم
از حموم بیرون اومدم و رفتم رو تخت دراز کشیدم و با گوشیم ور رفتم
حدود ۵ دقیقه بعد چند نفر اومدن که آمادم کنن
اول ناخونام رو درست کردم و بعد میکاپم کردن
موهام رو هم کرلی کردم
اوف خسته شدمممم
ساعت ۶ عهه
لباسم رو پوشیدم
کفشام رو پام کردم و جواهراتمو انداختم
بالاخره تموم شد
یه ادکلن زدمو برای بار آخر تو آینه یه نگاه کردم و رفتم پایین
دور تا دور رو تزئین کرده بودن
کل عمارت پر شده بود از مهمون هایی که نمیشناختم
من حتی موقعی که کره بودم هم اینا رو ندیدم و عده کمی رو میشناسم
واقعا دوست دارم زودتر این شب کو*فتی تموم شه
بیخیال فکر کردن شدم و دنبال بزرگترا گشتم
هرچقدر که میرفتم جلو تر مهمون ها بیشتر توجه شون بهم جلب میشد
همه سر یک میز بزرگ دور تا دور نشسته بودن و مشغول صحبت بودن
خانواده بچه ها هم همونجا نشسته بودن
اروم نزدیک شدم و اعلام حضور کردم:
سلام به همگی
همه سرشون رو چرخوندن
مامان کوک تا من رو دید از جاش بلند شد و سمتم اومد
من خیلییییی مامانش رو دوست دارم یه زن پایه و پر انرژیه
با خوشحالی رو به خاله کردم و گفتم:
سلام خالههه
دستاش رو باز کرد و منو مهمون ب*غل گرمش کرد:
سلام دختر قشنگم
نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود
ب*غلش کردم و گفتم:
منم همینطور خاله جون🥹
از هم جدا شدیم و بعد از احوالپرسی با بقیه رفتم پیش بچه ها
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
#in_your_eyes
part_13
به سمت باغ رفتم
تهیونگ داشت کار هارو چک میکرد و یه نگاهی مینداخت
بهش نزدیک شدم که چشمش بهم افتاد
لبخند زدم و رفتم ب*غلش
منو تو ب*غلش فشورد و گفت:
چطوری خوابالو؟
با دستم یه ضربه کوچولو به سی*نش زدم و گفت:
عهههه خب خوابم میومد 🙂↔️
خنده تو گلویی کرد و گفت:
باشه حرص نخور
یکم دیگه قراره چند نفر بیان و آمادت کنن خب؟
باشه ای گفتم
از ب*غلش بیرون اومدم
و گفتم:
من میرم تو اتاقم فعلاااااااا
و بعد رفتم بالا توی اتاقم ساعت ۱۳:۳۰ شده بود
یه wc رفتم و دست و صورتمو شستم
رفتم داخل حموم و لباس هام رو در آوردم
دوش گرفتم و حولمو پوشیدم
از حموم بیرون اومدم و رفتم رو تخت دراز کشیدم و با گوشیم ور رفتم
حدود ۵ دقیقه بعد چند نفر اومدن که آمادم کنن
اول ناخونام رو درست کردم و بعد میکاپم کردن
موهام رو هم کرلی کردم
اوف خسته شدمممم
ساعت ۶ عهه
لباسم رو پوشیدم
کفشام رو پام کردم و جواهراتمو انداختم
بالاخره تموم شد
یه ادکلن زدمو برای بار آخر تو آینه یه نگاه کردم و رفتم پایین
دور تا دور رو تزئین کرده بودن
کل عمارت پر شده بود از مهمون هایی که نمیشناختم
من حتی موقعی که کره بودم هم اینا رو ندیدم و عده کمی رو میشناسم
واقعا دوست دارم زودتر این شب کو*فتی تموم شه
بیخیال فکر کردن شدم و دنبال بزرگترا گشتم
هرچقدر که میرفتم جلو تر مهمون ها بیشتر توجه شون بهم جلب میشد
همه سر یک میز بزرگ دور تا دور نشسته بودن و مشغول صحبت بودن
خانواده بچه ها هم همونجا نشسته بودن
اروم نزدیک شدم و اعلام حضور کردم:
سلام به همگی
همه سرشون رو چرخوندن
مامان کوک تا من رو دید از جاش بلند شد و سمتم اومد
من خیلییییی مامانش رو دوست دارم یه زن پایه و پر انرژیه
با خوشحالی رو به خاله کردم و گفتم:
سلام خالههه
دستاش رو باز کرد و منو مهمون ب*غل گرمش کرد:
سلام دختر قشنگم
نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود
ب*غلش کردم و گفتم:
منم همینطور خاله جون🥹
از هم جدا شدیم و بعد از احوالپرسی با بقیه رفتم پیش بچه ها
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۳.۰k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط