part 4
pov الیا
اون کشویی که جونگکوک همیشه قفلش میکرد باز بود. کشو را بار کردم. توش چند تا دفتر بود. همش هم دفتر خاطره بودن.
یکیشا برداشتم. مال یک سال قبل از بود که باهم اشنا بشیم. دستما گرفتم به شکمم و نشستم روی مبل توی اتاق
شروع کردم به خوندن. درمورد من بود. خط به خطش ـولی اون زمان که هما نمیشناختیم پس...
«امروز دوباره دیدمش توی کافه نشسته بود. با دیدنش نمیتونم خودما کنترل کنم ای کاش میتونستم حسما بهش بگم»
پس اون منا میدیده زیر نظرش بودم.
«امروز داشت توی پارک برای خودش اواز میخوند. غرق صداش شدم»
اون صدای منا میشنید؟ اون منا میدید پس چطوری من نمیدیدمش؟
«تنها کسی که میتونه منا از پا دربباره اونه. بدون اون نمیتونم زندگی کنم. بخاطرش هر کاری میکنم فقط کافیه کنارم باشه»
با خوندن اونا تصمیم گرفتم که عوضش کنم. دوباره تبدلیش بکنم به همون جونگکوک. ولی تنها چیزی که میخاد منم.
دفتر را گذاشتم سر جاش و گرفتم خوابیدم که...
povجونگکوک
داشت به خودش اسیب میزد. خیلی لاغر شده بود، ضعیف، شکننده. یک سینی غذا و ویتامین براش بردم.
سینی را گذاشتم روی میز. خواب بود. بیدارش کردم. وقتی صدام را شنید فورا از جاش خواب بیدار شد.
چشماش خواب بودن ولی ذهنش همیشه بیدار. به خاطر همین خواب درستی نداشت و زیر چشماش گود افتاده بود.
دستما کشیدم روی موهاش. نشستم روی تخت. و گرفتمش توی بغلم و نوازشش کردم.
«انتخاب کردی اسم دخترمونا چی بزاری؟»
«نه نکردم»
«من انتخاب کردم»
«چی؟»
«البته اگه دوستش داری اجباری نیست»
«اسمش کاترین، به معنای پاک»
الیا تعجب کرد. اسم خواهر مردش بود. خوشحال شده بود. بعد یک و خورده ای یک لبخند نشست روی لبش.
جونگکوک سینی غذا را گذاشت جلوش و بهش گفت باید تمومش کنه. ولی الیا برای اولین بار تونست غذا بخوره اما خیلی کمـ
شش تا قاشق خورد ولی هفتمیا دیگه نتونست. حالش بد شد. جونگکوک دید که دست خودش نیست و واقعا حالش بد میشه.
«بنظرم همشا یجا نخور یکم صبر کن بعد دوباره بعدیا بخور»
«جونگکوک نمیتونم دست خودم نیست»
جونگکوک متوجه شده بود که الیا دیگه ازش نمیترسه فرار نمیکنه. اما باز هم اعتماد نداشت.
یک قاشق غذا برداشت و گرفت جلو دهنش ـ
«الان بخورـچند دقیقه گذشت. و سعی کن اروم بجویی»
الیا همین کارا کرد. و این گونه تونست غذا بخوره. غذاش که تموم شد جونگکوک ویتامین هاش و یک لیوان اب را داد بهش
«میخای بخابی؟»
«عوهوم میخام»
الیا دوباره رفت زیر پتو. منم پشت سرش دراز کشیدم. دلم براش تنگ شده بود. گرفتمش توی بغلم. هیچی نگفت. و خوابیدـ
وقتی برگشت به سمت من. فقط به صورتش نگاه میکردم. لباش... دلم برای اون لباش خیلی تنگ شده.
برای اون بدنش. برای خندیدنش و اواز خوندنش. من چقدر احمقم که باعث شدم برن
بچه ممنون میشم حمایت کنید. حمایت ها خیلی کم شده وس حمایت کنید✨🌙🌙🌙🌙✨
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
اون کشویی که جونگکوک همیشه قفلش میکرد باز بود. کشو را بار کردم. توش چند تا دفتر بود. همش هم دفتر خاطره بودن.
یکیشا برداشتم. مال یک سال قبل از بود که باهم اشنا بشیم. دستما گرفتم به شکمم و نشستم روی مبل توی اتاق
شروع کردم به خوندن. درمورد من بود. خط به خطش ـولی اون زمان که هما نمیشناختیم پس...
«امروز دوباره دیدمش توی کافه نشسته بود. با دیدنش نمیتونم خودما کنترل کنم ای کاش میتونستم حسما بهش بگم»
پس اون منا میدیده زیر نظرش بودم.
«امروز داشت توی پارک برای خودش اواز میخوند. غرق صداش شدم»
اون صدای منا میشنید؟ اون منا میدید پس چطوری من نمیدیدمش؟
«تنها کسی که میتونه منا از پا دربباره اونه. بدون اون نمیتونم زندگی کنم. بخاطرش هر کاری میکنم فقط کافیه کنارم باشه»
با خوندن اونا تصمیم گرفتم که عوضش کنم. دوباره تبدلیش بکنم به همون جونگکوک. ولی تنها چیزی که میخاد منم.
دفتر را گذاشتم سر جاش و گرفتم خوابیدم که...
povجونگکوک
داشت به خودش اسیب میزد. خیلی لاغر شده بود، ضعیف، شکننده. یک سینی غذا و ویتامین براش بردم.
سینی را گذاشتم روی میز. خواب بود. بیدارش کردم. وقتی صدام را شنید فورا از جاش خواب بیدار شد.
چشماش خواب بودن ولی ذهنش همیشه بیدار. به خاطر همین خواب درستی نداشت و زیر چشماش گود افتاده بود.
دستما کشیدم روی موهاش. نشستم روی تخت. و گرفتمش توی بغلم و نوازشش کردم.
«انتخاب کردی اسم دخترمونا چی بزاری؟»
«نه نکردم»
«من انتخاب کردم»
«چی؟»
«البته اگه دوستش داری اجباری نیست»
«اسمش کاترین، به معنای پاک»
الیا تعجب کرد. اسم خواهر مردش بود. خوشحال شده بود. بعد یک و خورده ای یک لبخند نشست روی لبش.
جونگکوک سینی غذا را گذاشت جلوش و بهش گفت باید تمومش کنه. ولی الیا برای اولین بار تونست غذا بخوره اما خیلی کمـ
شش تا قاشق خورد ولی هفتمیا دیگه نتونست. حالش بد شد. جونگکوک دید که دست خودش نیست و واقعا حالش بد میشه.
«بنظرم همشا یجا نخور یکم صبر کن بعد دوباره بعدیا بخور»
«جونگکوک نمیتونم دست خودم نیست»
جونگکوک متوجه شده بود که الیا دیگه ازش نمیترسه فرار نمیکنه. اما باز هم اعتماد نداشت.
یک قاشق غذا برداشت و گرفت جلو دهنش ـ
«الان بخورـچند دقیقه گذشت. و سعی کن اروم بجویی»
الیا همین کارا کرد. و این گونه تونست غذا بخوره. غذاش که تموم شد جونگکوک ویتامین هاش و یک لیوان اب را داد بهش
«میخای بخابی؟»
«عوهوم میخام»
الیا دوباره رفت زیر پتو. منم پشت سرش دراز کشیدم. دلم براش تنگ شده بود. گرفتمش توی بغلم. هیچی نگفت. و خوابیدـ
وقتی برگشت به سمت من. فقط به صورتش نگاه میکردم. لباش... دلم برای اون لباش خیلی تنگ شده.
برای اون بدنش. برای خندیدنش و اواز خوندنش. من چقدر احمقم که باعث شدم برن
بچه ممنون میشم حمایت کنید. حمایت ها خیلی کم شده وس حمایت کنید✨🌙🌙🌙🌙✨
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
- ۳.۲k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط