{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مایکی و ایزانا

مایکی و ایزانا
روی مبل نشسته بودن
مایکی گفت همه ماجرا رو فهمیدم ولی یه چیزی برام سواله اینکه تاکه چطوری
تکانشگر تاریک رو انتقالش داده به خودش
ایزانا گفت واقعا برای منم سواله
ویو تاکه
در حال خواب
دوباره دارم خواب همون اتفاق رو میبینم
مایکی ازم خواست که بهش شلیک کنم
و و من شلیک کردم
مایکی لبخند زده بود
من خشکم زد و زانو زدم
یه دفعه همه جا سیاه شد
بعد چند ثانیه چشمام رو باز
کردم همه بچه های تومان روی زمین خونی بودن
یه صدایی شنیدم
اون گفت :خوشحالی بالاخره از اون عذاب نجات پیدا کردی
به خودت توی آینه نگاه کن داری میخندی
اون گفت دیگه لازم نیست برای نجات دادنشون تلاش کنی
اون فرد از سایه ها اومد بیرون اون اون اون
خود من بودم
یه دفعه بیدار شدم
نفس نفس میزدم
تاکه ههه ههه هههه ههه (نفس نفس زدن )
دیدگاه ها (۱۱)

تاکه حاشیه خوب نبود بلند شد و می خواست برهاز خونه سانو ها ول...

تاکه شکه شدبعد ۲۰ دقیقه ایزانا ایزانا و مایکی رسیدن تاکه گفت...

تاکه و اون پسره شروع کردن به مبارزه کردنتاکه کمتر از ۵ دقیقه...

مایکی گفت منظورت چیه تاکه تاکه آهی کشید و گفتاون هم مثل من م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط