درد اعتماد

درد اعتماد

p.2

-خب‌گوش‌میدادی!چرا ندادی؟

+میدم..تازه رسیدم به حرفش..

-درم پشت سرت ببند

"پوزخند زد و وسایلش رو برداشت، گوشی، ایرپاد، چمدون"

"داخل خطابونای بارونی.. با چکمه های چرمی و مشکی ..داخل چاله های آب قدم‌میزد.."

"کت‌چرن‌مشکی.. چتر مشکی.. حتی..قلب مشکی.."

"قلب مشکی..؟داریم؟آره‌.مثل قلب من.."

"مث درد من"

"مث حرفای اون.."

"مث دردای پشت خندم.."

" داخل اون هوا..سرد..سخت..سرما..بارون.."

"حتی پشیمونم از بودن باهات.."

"کاش من، منِ قدیم بود"

"کاش.."

"به سمت‌مرکز شهر.. نزدیک شد"

"ساعت ۳ شب بود.. طبیعی بود که خلوت باشه"

"بهترین موقعیت..؟برای...؟"

"برای تخلیه درد..برای تخلیه اشکاش.."

+من تاریکی مطلقی که فقط به خورم‌بنازه رو بیشتر از نوری که رو من و یکی دیگه بیفته دوست دارم..

"من راجب تاریکی و نور صحبت‌نکردم..."

"پل شهر.."

"بزرگترین..پل شهر.."
دیدگاه ها (۲)

"درد اعتماد"p.3"آره همون‌پلی که زیرش سد بود..""قدم قدم..پره ...

"حقطقت تلخ است شیرینکم.."آره ته قلبم یه قبرستون هست، افراد ز...

"چند شاتی جونگکوک"P.1"چراغ ها خاموش..فقط‌یک‌مهتابی‌کم‌نور تو...

شروع فیک نویسی ویکتوریا..۱۴۰۴/۱۱/۴

تاریکی در روزپارت: یکهمه یه ساید تاریک دارن، حتی اگه فکر کنن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط