به خودم که آمدم

به خودم که آمدم

به خودم که آمدم
کوله باری از آرزو روزی پشتم سنگینی می کرد
هر جا که می رفتم بر دوشم بود
حتی هنگام خواب هم این سنگینی آرامش خواب را از من دور ساخته بود.
به خودم که آمدم در قبرستان آرزو ها بودم،
می خواستم برای همیشه آرزوهایم را دفن کنم
و خودم را از سنگینی اش نجات دهم
اما نمیشد!
آخر میدانی می ترسیدم مانند گیاهی ریشه کند و
دوباره سر از خاک بیرون بیاورد...
پشیمان شدم و راه رفته را برگشتم
این بار تصمیم گرفتم بسوزانم آرزوهایی را که برآورده نشد
سوزاندم...
و خواستم آرزوهای جدیدی رو جایگزین کنم اما هر چه گشتم آزرویی نبود...
دیدگاه ها (۲)

پارت : 28 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*کلمه‌ی *سرگرمی* مثل اسید ...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

زیبای کوچک فریبکار

به خودمـ که آمدمـکوله باری از آرزو روی پشتمـ سنـگینی می کرده...

به خودم که اومدم کوله باری از آرزو روزی پشتم سنگینی می کردهر...

دلتنگتم مهربان بابا الهی حال دلت معطر به صلوات😭😭

« یه آرزو کن »همیشه وقتی می خواستم چیزی رو آرزو کنم باید چشم...

«یه آرزو کن»همیشه وقتی می‌خواستم چیزی رو آرزو کنم باید چشمام...

#بخونیم حتما« یه آرزو کن »همیشه وقتی می خواستم چیزی رو آرزو ...

«#یه آرزو کن»همیشه وقتی می‌خواستم چیزی رو آرزو کنم باید چشما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط